-------------------------------------------------------------------------------<<<.
.
.
.
كچل كفتر باز (صمد بهرنگي)
بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ مي شويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدرانتان و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را بدست مي آوريد، زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادي و اندوه، بيكسي، كتك، كار و بيكاري، زندان و آزادي، مرض و بيدوايي، گرسنگي و پابرهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.
مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريضهاشان اول دنبال ميكروب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان مي دهند. براي از بين بردن ناخوشي هاي اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.
براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند « هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد». اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.
بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدينجهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.
بهرنگ
در زمانهاي قديم كچلي با ننه ي پيرش زندگي مي كرد. خانه شان حياط كوچكي داشت با يك درخت توت كه بز سياه كچل پاي آن مي خورد و نشخوار مي كرد و ريش مي جنباند و زمين را با ناخنهاش مي كند و بع بع مي كرد. اتاقشان رو به قبله بود با يك پنجره ي كوچك و تنوري در وسط و سكويي در بالا و سوراخي در سقف رو به آسمان براي دود و نور و هوا و اينها. پنجره را كاغذ كاهي چسبانده بودند، به جاي شيشه. ديوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها مي رفت به صحرا، خار و علف مي كند و پشته مي كرد و مي آورد به خانه، مقداري را به بز مي داد و باقي را پشت بام تلنبار مي كرد كه زمستان بفروشد يا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر مي پراند. كفترباز خوبي بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ مي زد.
پيرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشست و پشم مي رشت. مادر و پسر اينجوري زندگيشان را در مي آوردند.
خانه ي پادشاه روبروي خانه ي اينها بود. عمارت بسيار زيبايي بود كه عقل از تماشاي آن حيران مي شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر مي پراند دختر هم با كلفت ها و كنيزهاش به ايوان مي آمد و تماشاي كفتر بازي كچل را مي كرد به سوتش گوش مي داد. گاهي هم با چشم و اشاره چيزهايي به كچل مي گفت. اما كچل اعتنايي نمي كرد. طوري رفتار مي كرد كه انگاري ملتفت دختر نيست. اما راستش، كچل هم عاشق بيقرار دختر پادشاه بود ولي نمي خواست دختر اين را بداند. مي دانست كه پادشاه هيچوقت نمي آيد دخترش را به يك باباي كچل بدهد كه در دار دنيا فقط يك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و يك ننه ي پير. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمي تواند در آلونك دود گرفته ي آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاري مي كرد نمي توانست كچل را به حرف بياورد. حتي روزي دل گوسفندي را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آويخت، اما كچل باز به روي خود نياورد. كنار تل خارها كفترهاش را مي پراند و سوت مي كشيد و به صداي چرخ ننه اش گوش مي داد.
آخر دختر پادشاه مريض شد و افتاد. ديگر به ايوان نمي آمد و از پنجره تماشاي كچل را نمي كرد.
پادشاه تمام حكيم ها را بالاي سر دخترش جمع كرد. هيچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
همه ي قصه گوها در اين جور جاها مي گويند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسي فاش نكرد». از ترس يا از شرم و حيا. اما من مي گويم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتي شنيد دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصباني شد و داد زد: اگر يك دفعه ي ديگر هم اسم اين كثافت را بر زبان بياري، از شهر بيرونت مي كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق اين كثافت شدي؟ ترا خواهم داد به پسر وزير. والسلام.
دختر چيزي نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزير را پيش خواند و گفت: وزير، همين امروز بايد كفترهاي كچل را سر ببري و قدغن كني كه ديگر پشت بام نيايد.
وزير چند تا از نوكرهاي ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ي كچل. كچل از همه جا بيخبر داشت كفترها را دان مي داد كه نوكرهاي ورزشكار به خانه ريختند و در يك چشم به هم زدن كفترها را سربريدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. يك پاي چرخ پيرزن را هم شكستند، كاغذهاي پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
كچل يك هفته ي تمام جنب نخورد. توي آلونكشان خوابيده بود و ناله مي كرد. پيرزن مرهم به زخمهاش مي گذاشت و نفرين مي كرد. سر هفته كچل آمد نشست زير درخت توت كه كمي هواخوري بكند و دلش باز شود. داشت فكر مي كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدايي بالاي سرش شنيد. نگاه كرد ديد دو تا كبوتر نشسته اند روي درخت توت و حرف مي زنند.
يكي از كبوترها گفت: خواهر جان، تو اين پسر را مي شناسي اش؟
ديگري گفت: نه، خواهر جان.
كبوتر اولي گفت: اين همان پسري است كه دختر پادشاه از عشق او مريض شده و افتاده و پادشاه به وزيرش امر كرده، وزير و نوكرهاش را فرستاده كفترهاي او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به اين روزش انداخته اند. پسر تو فكر اين است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
كبوتر دومي گفت: چرا چال مي كند؟
كبوتر اولي گفت: پس تو مي گويي چكار بكند؟
كبوتر دومي گفت: وقتي ما بلند مي شويم چهار تا برگ از زير پاهامان مي افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شير بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده مي شوند و كارهايي هم مي كنند كه هيچ كفتري تاكنون نكرده...
كبوتر اولي گفت: كاش كه پسر حرفهاي ما را بشنود!..
كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زير پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شير شد. كچل باديه آورد. بز را دوشيد و از شيرش به سر و گردن كفترهاش ماليد. كفترها دست و پايي زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
پيرزن به صداي پرزدن كفترها بيرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پيرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازي بردار ديگر. اين دفعه اگر پشت بام بروي پادشاه مي كشدت.
كچل گفت: ننه، كفترهاي من ديگر از آن كفترهايي كه تا حال ديده اي، نيستند. نگاه كن...
آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهاي خوشگل من، يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد.
كفترها دايره شدند و پچ و پچ كردند و يكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتي گذشت. از كفترها خبري نشد. پيرزن گفت: اين هم وفاي كفترهاي خوشگل تو!..
حرف پيرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پيدايشان شد. يك كلاه نمدي با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پيرزن گفت: عجب سوقاتي گرانبهايي برايت آوردند. حالا ببين اندازه ي سرت است يا نه.
كچل كلاه نمدي را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم مي آيد. نه؟
پيرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجايي؟
كچل گفت: ننه، من همينجام.
پيرزن گفت: كلاه را بده من ببينم.
كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پيرزن آن را سرش گذاشت. كچل فرياد كشيد: ننه، كجا رفتي؟
پيرزن جواب نداد. كچل مات و متحير دوروبرش را نگاه مي كرد. يكهو ديد صداي چرخ ننه اش بلند شد. دويد به اتاق. ديد چرخ خود به خود مي چرخد و پشم مي ريسد. حالا ديگر فهميد كه كلاه نمدي خاصيتش چيست. گفت: ننه، ديگر اذيتم نكن كلاه را بده بروم يك كمي خورد و خوراك تهيه كنم. دارم از ضعف و گرسنگي مي ميرم.
پيرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهي زد، كلاه را بدهم.
كچل گفت: قسم مي خورم كه دست به چيزهايي نزنم كه براي من حرامند.
پيرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بيرون رفت.
چند محله آن طرفتر حاجي علي پارچه باف زندگي مي كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه مي رفت و به خودش مي گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببين مال حاجي علي برايت حلال است يا نه. حاجي علي پولها را از كجا مي آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار مي كند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمي زند. او فقط منفعت كارخانه ها را مي گيرد و خوش مي گذراند. پس كي كار مي كند و منفعت مي دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بينداز. يك چيزي ازت مي پرسم، درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور مي شود؟ جواب: تعطيل مي شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت مي دهد؟ جواب: البته كه نه. نتيجه: پس، كچل جان، از اين سؤال و جواب چنين نتيجه مي گيريم كه كارگرها كار مي كنند اما همه ي منفعتش را حاجي برمي دارد و فقط يك كمي به خود آنها مي دهد. پس حالا كه ثروت حاج علي مال خودش نيست، براي من حلال است.
كچل با خيال راحت وارد خانه ي حاجي علي پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حياط بيروني در رفت و آمد بودند. كچل از ميانشان گذشت و كسي ملتفت نشد. در حياط اندروني حاجي علي با چند تا از زنهايش نشسته بود لب حوض روي تخت و عصرانه مي خورد. چايي مي خوردند با عسل و خامه و نان سوخاري. كچل دهنش آب افتاد. پيش رفت و لقمه ي بزرگي براي خودش برداشت. حاجي علي داشت نگاه مي كرد كه ديد نصف عسل و خامه نيست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبيح گرداندن. كچل چايي حاجي علي را از جلوش برداشت و سركشيد. اين دفعه زنها و حاجي علي از ترس جيغ كشيدند و همه چيز را گذاشتند و دويدند به اتاقها. كچل همه ي عسل و خامه را خورد و چند تا چايي هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توي اتاقها آنقدر چيزهاي گرانقيمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهاي طلا و نقره، پرده هاي زرنگار، قاليها و قاليچه هاي فراوان و فراوان، ظرفهاي نقره و بلور و خيلي خيلي چيزهاي ديگر. كچل هر چه را كه پسند مي كرد و توي جيبهاش جا مي گرفت برمي داشت.
خلاصه، آخر كليد گاو صندوق حاجي را پيدا كرد. شب كه همه خوابيده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه مي توانست از پولهاي حاجي برداشت و بيرون آمد. به خانه هاي چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمي پول براي خودشان برداشت و باقي را سر راه به خانه هاي فقير داد.
در خانه ها را مي زد، صاحبخانه دم در مي آمد، كچل مي گفت: اين طلاي مختصر و دو هزار تومن را بگير خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هيچكس هم نگو.
صاحبخانه تا مي آمد ببيند پشت در كي هست و صدا از كدام ور مي آيد، مي ديد يك مشت طلا و مقدار زيادي پول جلو پاش ريخت و تازه كسي هم آن دور و برها نيست.
كچل ديروقت به خانه رسيد. پيرزن نخوابيده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توي آلونك اينجا و آنجا سرهاشان را توي بالشان كرده بودند و خوابيده بودند. كچل بيصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش يكهو كلاه از سر برداشت. پيرزن تا پسرش را ديد شاد شد. گفت: تا اين وقت شب كجا بودي، پسر؟
كچل گفت: خانه ي حاجي علي پارچه باف. مال مردم را ازش مي گرفتم.
پيرزن براي كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر يك هفته ي تمام لب به چيزي نزنم، باز هم گرسنه نمي شوم.
پيرزن خودش تنهايي شام خورد و از شير بز نوشيد و پا شدند خوابيدند.
كچل پيش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ريخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. يك چوب بلندي هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه اي بسته بود.
دختر پادشاه، مريض پشت پنجره خوابيده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه يكهو ديد كفترهاي كچل به پرواز درآمدند و صداي سوتش شنيده شد اما از خودش خبري نيست. فقط چوب كفترپرانيش ديده مي شد كه توي هوا اينور و آنور مي رفت و كفترها را بازي مي داد.
نوكرهاي وزير به وزير گفتند و وزير به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزير را فرستاد كه برود كفترها را بگيرد و بكشد.
از اين طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنيز محرم رازش را فرستاد پيش پيرزن كه خبري بياورد و به پيرزن بگويد كه دختر پادشاه عاشق بيقرار كچل است، چاره اي بينديشد.
از اين طرف حاجي علي و ديگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ريختند كه: پدرمان درآمد، زندگيمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزي هستي؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
اينها را همينجا داشته باش، به تو بگويم از خانه ي كچل.
كچل كلاه به سر پشت بام كفتر مي پراند و پيرزن چادر به سر زير بام پشم مي رشت و بز توي حياط ول مي گشت و دنبال برگ درخت توت مي گشت كه باد مي زد و به زمين مي انداخت.
پيرزن يكهو سرش را بلند كرد ديد بز دارد تو صورتش نگاه مي كند. پيرزن هم نگاه كرد به چشمهاي بز. انگاري بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت براي من بيار بخورم و بگويم چكار بايد بكني.
پيرزن ديگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمين ريخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پيرزن. انگار به پيرزن گفت: تشكر مي كنم. حالا تو برو تو. من خودم مي روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
پيرزن ديگر چيزي نگفت و تو رفت. بز از پلكاني كه پشت بام مي خورد بالا رفت و رسيد كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
چيزي نگذشته بود كه چند تا از نوكرهاي وزير به حياط ريختند. چوب كفترپراني توي هوا اينور و آنور مي رفت. هر كه مي خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب مي زدش و مي انداختش پايين، آخر همه شان برگشتند پيش وزير.
دختر پادشاه همه چيز را از پشت پنجره مي ديد و حالش كمي خوب شده بود. اين برايش دلخوشكنكي بود.
پادشاه و حاجي علي كارخانه دار و ديگر پولداران نشسته بودند صحبت مي كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در يك شب به اين همه خانه دستبرد زده و اينقدر مال و ثروت با خود برده. در اين وقت وزير وارد شد و گفت: پادشاه، چيز غريبي روي داده. كچل خودش نيست اما چوب كفترپراني اش پشت بام كفتر مي پراند و كسي را نمي گذارد به كفترها نزديك شود.
پادشاه گفت: كچل را بگيريد بياريد پيش من.
وزير گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هيچ جا پيدايش نيست. توي آلونك، ننه اش تنهاست. هيچ خبري هم از كچل ندارد.
حاجي علي كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زير سر كچل است. از نشانه هاش مي فهمم كه به خانه ي همه ي ما هم كچل دستبرد زده.
آنوقت قضيه ي نيست شدن عسل و خامه و چايي را گفت. يكي ديگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نيست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
يكي ديگر گفت: من هم ديدم كه آينه ي قاب طلايي مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه ديدم آينه نيست شد. حاجي علي راست مي گويد، اين كارها همه اش زير سر كچل است.
پادشاه عصباني شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ي كچل را محاصره كند و زنده يا مرده اش را بياورد.
درست در همين وقت دختر پادشاه با كنيز محرم رازش نشسته بود و دوتايي حرف مي زدند. كنيز كه تازه از پيش پيرزن برگشته بود مي گفت: خانم، ننه ي كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خيلي خوب است. امشب مي فرستمش مي آيد پيش دختر پادشاه با خودش حرف مي زند...
دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل مي آيد پيش من؟ آخر چطور مي تواند از ميان اين همه قراول و قشون بگذرد و بيايد؟ كاش كه بتواند بيايد!..
كنيز گفت: خانم، كچلها هزار و يك فن بلدند. شب منتظرش مي شويم. حتماً مي آيد.
در اين موقع از پنجره نگاه كردند ديدند قشون خانه ي كچل را مثل نگين انگشتري در ميان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، يكي را سالم نمي تواند درببرد. طفلكي كچل من!..
حالا ديگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان مي خوردند. چوب كفترپراني راست ايستاده بود، بز داشت مرتب خار مي خورد و گلوله هاي سخت و سرشكن پس مي انداخت.
قشون آماده ايستاده بود. رييس قشون بلند بلند مي گفت: آهاي كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشي، يكي را نمي تواني سالم درببري. خيال كردي... هر چه زودتر تسليم شو وگرنه تكه ي بزرگت گوشت خواهد بود...
پيرزن در آلونك از ترس بر خود مي لرزيد. صداي چرخش ديگر به گوش نمي رسيد. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چيزي نديد.
در اينوقت كچل به كفترهاش مي گفت: كفترهاي خوشگل من، مگر نمي بينيد بز چكار مي كند؟ براي شما گلوله مي سازد. يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد...
كفترها دايره شدند و پچ و پچي كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
رييس قشون دوباره گفت: آهاي كچل، اين دفعه ي آخر است كه مي گويم. به تو امر مي كنيم حقه بازي و شيطنت را كنار بگذاري. تو نمي تواني با ما در بيفتي. آخرش گرفتار مي شوي و آنوقت ديگر پشيماني سودي ندارد. هر كجا هستي بيا تسليم شو!..
كچل فرياد زد: جناب رييس قشون، خيلي ببخشيد كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم مي كردم، الانه خدمتتان مي رسم. شما يك سيگاري روشن بكنيد آمدم.
رييس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گير آورده. سيگاري آتش زد و گفت: عجب حقه اي!.. صدايت از كدام گوري مي آيد؟
كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
رييس قشون عصباني شد و داد كشيد: فضولي موقوف!.. خيال كردي من كي هستم داري با من شوخي مي كني؟..
در اينوقت صدها كفتر از چهار گوشه ي آسمان پيدا شدند. كفترهاي خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار مي خورد و گلوله پس مي انداخت.
كچل گلوله اي برداشت و فرياد كرد: جناب رييس قشون، نگاه كن ببين من كجام.
و گلوله را پراند طرف رييس قشون. رييس قشون سرش را بالا گرفته بود و سيگار بر گوشه ي لب، داشت به هوا نگاه مي كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرويش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار مي گرفتند و اوج مي گرفتند و بر سر و روي قشون ول مي كردند. گلوله ها بر سر هر كه مي افتاد مي شكست. شب، قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پايين آمد. آن يكي كفترها هم بازگشتند.
پيرزن از پولهايي كه كچل داده بود شام راست راستكي پخته بود. مثل هر شب شام دروغي نبود: يك تكه نان خشك يا كمي آش بلغور يا همان نان خالي كه روش آب پاشيده باشند. براي كفترها هم گندم خريده بود. بز هم ينجه و جو خورد.
پس از شام پيرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پيش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پيشش بفرستم.
كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
پيرزن گفت: حالا تو برو ببين حرفش چيه...
كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از ميان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنيز محرم رازش شام مي خورد. حالش جا آمده بود، به كنيز مي گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، يك دقيقه هم معطل نمي كند. اما مي ترسم گير قراولها بيفتد و كشته شود. دلم شور مي زند.
كنيز گفت: آره، خانم، من هم مي ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزير را هم رييسشان كرده.
كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اينها. خانم و كنيز يك دفعه ديدند كه يك طرف دوري دارد تند تند خالي مي شود و يك ران مرغ هم كنده شد و نيست شد.
كنيز گفت: خانم، تو هر چه مي خواهي خيال كن، من حتم دارم كچل توي اتاق است. اين كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و يك فن بلدند!..
دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستي خودت را نشان بده. دلم برايت يك ذره شده.
كچل صداش را درنياورد. كنيز گفت: خانم، ممكن است براي خاطر من بيرون نمي آيد. من مي روم مواظب قراولها باشم...
كنيز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه يكهو ديد كچل نشسته پهلوي خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمي داني من عاشق بيقرار توام؟ بيا مرا بگير، جانم را خلاص كن. پادشاه مي خواهد مرا به پسر وزير بدهد.
كچل گفت: آخر خانم، تو يك شاهزاده اي، چطور مي تواني در آلونك دودگرفته ي ما بند شوي؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پيش تو باشم همه چيز را مي توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركي زندگي خودمان را درمي آوريم، شكم تو را چه جوري سير خواهيم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده اي و كاري بلد نيستي.
دختر پادشاه گفت: يك كاري ياد مي گيرم.
كچل گفت: چه كاري؟
دختر گفت: هر كاري تو بگويي...
كچل گفت: حالا شد. به ننه ام مي گويم پشم ريسي يادت بدهد. تو چند روزي صبر كن، من مي آيم خبرت مي كنم كه كي از اينجا در برويم.
كچل و دختر گرم صحبت باشند، به تو بگويم از پسر وزير كه رييس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
كچل وقتي پيش دختر مي آمد ديده بود كه پسر وزير روي صندليش خم شده و خوابيده. عشقش كشيده بود و شمشير و نيزه ي او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزير وقتي بيدار شد و اسلحه اش را نديد، فهميد كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوري تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنيز را ديد. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت ديد. زود در را بست و فرياد زد كه: كچل اينجاست. زود بياييد!.. كچل اينجاست.
پسر وزير و ديگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هياهو بيدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده يا مرده ي كچل را پيش او بياورند.
رييس قراولها كه همان پسر وزير باشد، و چند تاي ديگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روي تختش دراز كشيده بود و قصه مي خواند. از كچل خبري نبود. پسر وزير كه عاشق دختر هم بود ازش پرسيد: شاهزاده خانم، تو نديدي اين كچل كجا رفت؟ قراول مي گويد يك دقيقه پيش اينجا بود.
دختر به تندي گفت: پدرم پاك بي غيرت شده. به شما اجازه مي دهد شبانه وارد اتاق دختر مريضش بشويد و شما هم رو داريد و اين حرفها را پيش مي كشيد. زود برويد بيرون!
پسر وزير با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگرديم. من مأمورم و تقصيري ندارم. آنوقت همه جاي اتاق را گشتند. چيزي پيدا نشد مگر شمشير و نيزه ي پسر وزير كه كچل با خودش آورده بود و زير تخت قايمش كرده بودند. پسر وزير گفت: شاهزاده خانم، اينها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اينجا نيست، پس اينها اينجا چكار مي كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
در اين موقع كچل پهلوي دختر پادشاه ايستاده بود و بيخ گوشي بش مي گفت: تو نترس، دختر، چيزي به روي خودت نيار. همين زوديها دنبالت مي آيم.
بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسيد. سه چهار نفر در آستانه ي در ايستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغي راه بيندازد و در برود كه يكهو پايش به چيزي خورد و كلاهش افتاد.
كچل هر قدر زبان ريزي كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پيش پادشاه بروم، پسر وزير گوش نكرد.
پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار مي كشيد. وقتي كچل پيش تختش رسيد داد زد: حرامزاده، هر غلطي كردي به جاي خود- خانه ي مردم را چاپيدي، قشون مرا محو كردي، اما ديگر با چه جرئتي وارد اتاق دختر من شدي؟ همين الان امر مي كنم وزيرم بيايد و سرب داغ به گلويت بريزد.
كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكني راضي ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بي ادبي مي شود پيش پادشاه دست به سينه نباشم و سربرهنه بايستم.
پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
پسر وزير خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روي حرف پادشاه بگويد و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپديد شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتي؟ چرا قايم باشك بازي مي كني؟
پسر وزير ترسان ترسان گفت: قربان، هيچ جا نرفته، زير كلاه قايم شده، امر كن درها را ببندند، الان در مي رود.
كچل تا خواست به خودش بجنبد و جيم شود كه ديد حسابي تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوري كه حتي موش هم نمي توانست سوراخي پيدا كند و دربرود.
پادشاه وقتي ديد كچل گير نمي آيد جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ي وزير را!..
پسر وزير به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:حرامزاده، تو كه مي دانستي كلاه نمدي كچل چه جور كلاهي است چرا به من نگفتي؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
و بدين ترتيب پسر وزير نصف شب گذشته كشته شد.
حالا به تو بگويم از دختر پادشاه. وقتي ديد كچل تو هچل افتاد و پسر وزير كشته شد، به كنيزش گفت: هيچ مي داني كه اگر وزير بيايد پاي ما را هم به ميان خواهد كشيد؟ پس ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم كه چي؟ پاشو برويم پيش ننه ي كچل. بلكه كاري شد و كرديم. طفلك كچل جانم دارد از دست مي رود.
قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اينها نشدند. پيرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم مي رشت. بز و كفترها خوابيده بودند. دختر پادشاه به پيرزن گفت كه كچل چه جوري تو هچل افتاد و حالا بايد يك كاري كرد.
پيرزن فكري كرد و رفت بز را بيدار كرد، كبوترها را بيدار كرد و گفت: آهاي بز ريشوي زرنگم، آهاي كفترهاي خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ي پادشاه تو هچل افتاده. يك كاري بكنيد، دل كچلكم را شاد كنيد و مرا راضي ام كنيد. اين هم دختر پادشاه است و مي خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنيد!..
بز خوردني خواست، پيرزن و دخترها برايش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پيرزن تنور را آتش كرد، ساج رويش گذاشت كه براي كفترها گندم برشته كند.
كفترها گندم مي خوردند و گلوله ها را برمي داشتند و به هوا بلند مي شدند و آنها را مي انداختند بر سر و روي قشون و قراول. در تاريكي شب كسي كاري از دستش برنمي آمد.
حالا وزير هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر يكي دو ساعت اينجوري بگذرد كفترها در و ديوار را بر سرمان خراب مي كنند، بهتر است كچل را ولش كنيم بعد بنشينيم يك فكر درست و حسابي بكنيم.
پادشاه سخن وزير را پسنديد. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهاي كچل، بيا برو گورت را از اينجا گم كن!.. روزي بالاخره به حسابت مي رسم.
چند دقيقه در سكوت گذشت. كچل از حياط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض مي كنم كه هيچ جا با خواستگار اينجوري رفتار نمي كنند...
پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاري دختر پادشاه كجا؟
كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگويم كفترها آرام بگيرند. من و دخترت عاشق و معشوقيم.
پادشاه گفت: من ديگر همچو دختر بيحيايي را لازم ندارم. همين حالا بيرونش مي كنم...
پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگيرند و از خانه بيرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
كچل ديگر چيزي نگفت و اشاره اي به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنيزش شير داغ كرده مي خوردند.
***
كچل با مختصر زر و زيوري كه دختر پادشاه آورده بود و با پولي كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست مي آوردند، خانه و زندگي خوبي ترتيب داد. اما هنوز خاركني مي كرد و كفتر مي پراند و بزش را زير درخت توت مي بست و ننه اش و زنش در خانه پشم مي رشتند و زندگيشان را درمي آوردند.
كنيز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم براي خودش صاحب خانه و زندگي شده بود.
حاجي علي كارخانه دار و ديگران هنوز هم پيش پادشاه مي آمدند و از دست كچل دادخواهي مي كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهي به ثروتشان دستبرد مي زد. البته هيچوقت چيزي براي خودش برنمي داشت.
پادشاه و وزير هم هر روز مي نشستند براي كچل و كفترهاش نقشه مي كشيدند و كلك جور مي كردند. پادشاه پسر كوچك وزير را رييس قراولها كرده بود و دهن وزير را بسته بود كه چيزي درباره ي كشته شدن پسر بزرگش نگويد...
***
همه ي قصه گوها مي گويند كه « قصه ي ما به سر رسيد». اما من يقين دارم كه قصه ي ما هنوز به سر نرسيده. روزي البته دنبال اين قصه را خواهيم گرفت.
-------------------------------------------------------------------------------.
.
داستان پارسي تا دنيا دنياست ,ماه منير كهباسي
صداي رفعت توي وزوز گوشي سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟" 
دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن.
مي گويم" آره "
مي گويد" دكتر را نديدي ؟ "
مي گويم " نه " مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ "
مي پرسم " چه طور ؟ مي ترسي دكترت را تور كنه ؟ "
رفعت مي خندد "چه كنم تا دنيا دنياست عاشق دكترم ."
گوشي را روي آن يكي گوشم مي گذارم . هنوزوقت نكرده ام مقنعه وروپوش سرمه اي بخش را از روي مبل بردارم.
مي گويم " رفعت! خودمانيم تو چه دلي داري . البته شوهرت هم خيلي پرته. "
دخترم پياز خرد مي كند. دوتا چوب كبريت گذاشته لاي دندانهاي كوچك پروانه ا يش كه آب از چشمش نريزد. هي پشت دستش را مي كشدزير چشمهاش. هر بار كه دستش بالا مي آيد لبه چاقو توي هوا كشيده مي شود .مي گويم " آخرش نوك چاقو مي گيره به چشمت." بادهان بسته طوري كه چوب كبريتها از لاي دندانهاش نيفتند مي گويد "بابا بايد با خروس يا گربه عروسي مي كرد،نه با موش، آن هم موش ترسو ." پشت چاقو را به سر زانوش مي كشد. بلند مي گويم "رفعت ! ببين ندا چي مي گويد." مي خندم " من موشم ،كاوه گاو. كاوه بايد باخروس يا گربه ازدواج مي كرده نه با من موش."
ندا نوك چاقو را رو به من مي گيرد. چشمهاي درشتش درشتتر مي شوند. وسط پيشاني اش چند تا چين ريز مي افتد.داد مي كشد"خاله ! بابا مي گفت تو خروسي."
رفعت جيغ مي زند" ازش بپرس جدي؟! "
ندا سر تكان مي دهد.گوشي را به گوشم مي چسبانم كه صداي رفعت را از توي وزوز بهتر بشنوم.
مي گويد" من راحتم كه پسردارم. توي نخ اين نيست كه بفهمد من كدام حيوانم ، باباش كدام حيوان."
ندا مي زند زير خنده. چوب كبريتها را مي گيرد دستش واصرار دارد از پسري بگويم كه يك روز جلوي چشم ما موش را گرفت و زنده انداخت توي بشكه قير. رفعت مي پرسد" شوهرت نيست؟ "
دخترم مي گويد" نه خاله." باز چوب كبريتها را توي دهانش مي گذارد وبه ساعت نگاه مي كند.
رفعت مي گويد" بد جنس تو باز تلفنت راگذاشتي روي بلندگو؟ "
مي گويم " كسي نيست .فقط من وندا ييم. "
مي گويد" بي خيا ل! اين چهارشنبه دكتر با روايي دعوتم كرده رستوران گردان. " مي خندد "مي داني كه كجاست. " مي گويد " ندا بايد بلد باشه . "
ندا سرش را پايين مي اندازد.رفعت مي گويد " صاف وسط پنجره اتاق خوابته.يك برج بلندبا چراغهاي چشمك زن . شب كه دقت كني مي فهمي مي گرده ."
مي خواهم بگويم دقت نكرده ام، زبانم مي گيرد. باز به قول ندا به پت پت افتاده ام.
ندا مي گويد " مامان خانم خوبم ! باز كه ......" ابروي راستش را بالا گرفته .
رفعت مي گويد" بابا بي خيال! "
ندا تنش را كش مي دهد بالا. چوب كبريتها را مي گيرد گوشه لبهاش .خميازه مي كشد." چه
اعجوبه اي ! تو هم خيلي با حالي خاله . ما با يك روز قايم كردنش مشكل داريم ،تو هفده هجده ساله
كه دكتر را قايم كردي . حالا هم كه ......" مي خندد " خيلي با حالي ! "
گوشي وزوز مي كند. "حق دارم. از مامانت بپرس چند سال با روايي توفير سن دارم. "
آن يكي تلفن زنگ مي زند. دخترم چوب كبريتها راتوي خاكستر جا سيگاري تف مي كند. ظرف پياز را زمين مي گذارد. بلند مي شود وگوشي را بر مي دارد. " سلام " روبه ديوار مي ايستد.
رفعت مي گويد " چرا ساكتي ؟ " آهسته مي گويم " صبركن ! " ندا بر مي گردد، چپ چپ نگا هم مي كند . باز سرش را بر مي گرداند رو به ديوار . توي گوشي پچ پچ مي كند . دست مي اندازد پشت گردنش وسرش را روي شانه كج مي كند." ما بيشتر. "
رفعت مي گويد " تازگي رفتارش عوض شده ، مثلا همين دعوت كردن من و روايي با هم. نه اينكه بگويم دوستم نداره، از صبح تا همين چند لحظه پيش سه بار زنگ زده ، اما اين منشي جديدي كه آورده بد جوري فكرم را مشغول كرده، بد جوري ريختم به هم. "
ندا خودش را تو ي شيشه پنجره نگاه مي كند . گوشي را گذاشته روي شانه . ناخنهاي نارنجي با
بازوي چپش بازي مي كنند.رفعت مي گويد " بيست سال كم نيست . عادت كردم بهش. "
ندا با صداي خفه مي گويد" من كي غالت گذاشتم؟ " اشاره مي كند به من كه تلفن را از روي آيفون بر دارم . باز پشتش را به من مي كند. ناخنهاي نارنجي روي گردنش بازي مي كنند. مي گويد" تو بگو كجا ."
رفعت دارد از دكتر مي گويد. من باز بايد همه بيست سال را گوش كنم.اين كه وقتي كامران را بدنيا مي آورده ، دكتر پايين پاهاش ايستاده بوده ،گفته " حيف كه ديرديدمت ." رفعت خواسته بوده
بگويد "هنوز هم ديرنشده." از درد جيغ زده. مي گويد " مي داني كه، زود به زود بهش سر مي زدم.
هر وقت روايي مي گفت كجا بودي ، گير مي كردم. مي گشتم دنبال بهانه، اما حالا بهانه لازم نيست.
روايي را هم به ديدن خودش عادت داده. دو روز كه نمي بيندش سراغ مي گيره كه كجاست اين
خواجه حرم؟ "
ندا رو به من با چتريهاش بازي ميكند . با سروچشم اشاره مي كند كه چرا دارم نگاهش مي كنم؟ مي گويد "عزيز دلم! قطع كن، از اطاق خودم بهت زنگ مي زنم." خم مي شود ودو شاخه را از پريز بيرون مي كشد. تلفن رابغل مي زند . حتما باز با پنجه پا بي آنكه به پشت سرنگاه كند در اتاقش را به هم مي كوبد.
رفعت مي گويد" چي بود؟"
مي گويم "ندا در را بست."
متولد اول تير 1339 در تهران
اوج پرواز/ رمان/ 1376
يك كلاه بهار نارنج/ مجموعه داستان/ 1378
مهربانم سلام/ داستان بلند/ 1381
با تو بايد دروغگو باشم/ مجموعه داستان/ 1382
خط تيره، آيلين/رمان/ زير چاپ
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
.
.
داستان بخت بخت اول از فرخنده آقايي

«در محوطه چمن سرسبز مركز رواني، زن ميان سالي به قصد خودكشي خود را به درخت بسته بود. يك سر طناب را به درخت بيد مجنون و سر ديگرش را به دور گردن خود گره زده بود و دور درخت ميچرخيد. دكتر از پشت پنجره نگاهش ميكرد. برگشت و پشت ميزش نشست. چند صفحه آخر پرونده فتانه مشفق تهراني را خواند و گفت:"باز خانم گلستانپور خودش را به درخت بسته."
زن گفت:"كار هر روزه اش است."
دكتر گفت:"او ديوانه است، اما تو چي؟ تو چرا اينجا مانده اي؟"
زن ميانسال بود، كوتاه قد و چاق با صورتي گرد و سفيد. گفت: "جايي را ندارم، شما كه بهتر ميدانيد."
زن جواني از پشت پنجره اتاق سرك كشيد و خنديد. دكتر گفت:"اين زن را ميبيني كه اين قدر سالم و سرحال است. يك موقع مي بيني همين وسط حياط لخت شد و شروع كرد به دويدن و فحش دادن. تاعصر، تا شب، تا هر وقت كه از نفس بيفتد. اما تو سالمي. حيف است."
دفعه قبل كه دكتر گفته بود:"حيف است اينجا بماني. برو شوهر كن." رفته بود پيش آقاي لواساني. آقاي لواساني معروف بود كه راحت زن ميگيرد. جلال بارها گفته بود حق نداري پايت را توي مغازه آقاي لواساني بگذاري. فورا خواستگاري ميكند. پشت مغازه اش خانه كوچك متروكي داشت پر از جنس هاي انباري. چند هفته آنجا مانده بود. تا يك روز كه زن لواساني بي خبر سررسيده و وسايل فتانه را پيدا كرده بود و بعد هم فتانه را از ته انباري و از ميان گوني ها و كارتن هاي پر از جنس و شيشه هاي سركه و آبغوره كشيده بود بيرون. لواساني پا گذاشته بود به فرار و زنها نشسته بودند به حرف زدن. زن لواساني مي¬گفت:" اين مرد بد است. كثيف است. تا حالا چند تا زن گرفته و همه را بدبخت كرده. تو جواني، با اين زندگي نكن. برو دنبال زندگي خودت. من كه زن اولش بودم سرنوشتم اين است. تو به فكر خودت باش." و زن رفته بود خانه برادرش و از آنجا بازبرگشته بود به مركز رواني.
دكتر گفت:" بنويسم مرخص هستي؟"
زن گفت:" من هيچ كس را ندارم."
دكتر گفت:" توي پرونده ات نوشته سه تا بچه داري، دو تا از شوهر اولت، يكي هم از شوهر دومت. برو پيش آنها. از اينجا ماندن بهتر است. يك نان خور هم كمتر براي اينجا بهتر."
زن فكر كرد دكتر هم مامور كم كردن نان خورهاي آنجاست. گفت:"آقاي دكتر، من از شوهر چه خيري ديدم كه از بچه هايم ببينم."
دكتر همان طور كه نسخه مي نوشت گفت:"هر جا بروي بهتر از اينجاست."
زن نسخه را گرفت وبلند شد. دكتر پرونده را بست و انداخت روي انبوه پرونده هاي ميز ديگر. بعد گفت:"نفر بعدي." زن بيرون رفت و مريض بعدي آمد. دختر جوان زشترويي بود كه از خجالت صورتش را با روسري پوشانده بود. پرستارها در حياط ، طناب گردن خانم گلستان پور را از درخت باز ميكردند و زن، كنار در داروخانه ايستاده بود تا دوايش را بگيرد.
هم اتاقياش ، پوران به طرفش آمد و گفت:" بهت چي گفت؟ گفت تو سالمي، از همه بهتري، از اينجا برو."
زن سرش را تكان داد، پوران گفت:" هميشه همين را ميگويد. به من هم ميگويد برو شوهر كن. اما كو شوهر."
زن جوابش را نداد. پوران گفت: "تو كه از شوهر كم نداشتي. آقا جلال، برزوخان، آن نجاره، پسرخاله ات. نكند باز خيال داري بروي؟ راستش را بگو." زن باز جوابش را نداد. پرستارها زير بغل خانم گلستانپور را گرفته بودند و او را به اتاقش ميبردند.
زنها با هم به سالن نمايش مي رفتند. قرار بود بعد از شام، يك گروه جوان تازه كار براي اجراي موسيقي بيايند. ماهي يك بار ميآمدند و مجاني برنامه اجرا ميكردند. مريض هاي سرپايي براي كمك آمده بودند. فتانه كيسه دوايش را كنار پنجره گذاشت و همان طور كه صندلي ها را در يك رديف ميچيد، براي چندمين بار براي پوران تعريف ميكرد:" هر چه كرد ننه بي فكرم كرد. لجبازي كرد. چند تا خواستگار خوب داشتم، يكي از يكي بهتر. پسرخاله ام خيلي خوش تيپ و هيكل دار بود. الان هم همينطور است. خيلي مرا ميخواست. يك روز با دخترخاله ام رفته بودم پارك. يك نفر را ديديم لباس نظام تنش بود. فرداش آمد خواستگاريم. دنبالمان آمده بود. خانه را ياد گرفته بود. دخترخاله ام به ننه ام گفت:" اگر فتانه را به برادرم نميدهي، اقلا بده به اين نظامي. هم خوش هيكل است، هم حقوق دارد. ننه ام لج كرد. هر كي آمد ننه ام بيست هزار تومن شيربها خواست. اما جلال كه پيداش شد، هيچي نخواست. دهنش بسته شد. شوهر خواهرم رفت تحقيق محلي. همسايه هاش گفتند آدم هاي خوبي هستند. بعدها فهميدم كه جلال خودش و برادرهاش همگي معتادند. يك روز قبل از طلاقم رفتم پيش همسايه ها. گفتم حق بود مرا با دو بچه در آتش بيندازيد؟ قسم خوردند كه جلال روز قبل از تحقيق محلي، با چاقو رفته بود در خانه شان. گفته بود اگر زيادي حرف بزنيد ميكشمتان. شوهر خواهرم مرا انداخت توي آتش."
پوران گفت:" اقلا تو دلت به اين بچه ها خوش است. ديگر بزرگ شده اند. براي خودشان كسي هستند."
فتانه گفت:" مي داني چند سال است نديدمشان؟ فقط نامه. گاهي هم تلفن."
پوران گفت:" همه ازدهات ميآيند تهران، آدم ميشوند و كار و كاسبي پيدا ميكنند. بچه هاي تو از تهران رفتهاند شهرستان."
فتانه گفت:" اصل بچه هاي تهران يا كبابي هستند يا جگركي يا معتاد گوشه خيابان. آدم حسابي نميشوند. يكياش خود جلال. اينها كه از شهرستان ميآيند همه عاقبت به خيرند. همه كار مي كنند. زحمت ميكشند. مثل همين آقاي لواساني. خودش ميگفت سه تا زن دارد. آدم بايد چشمش را باز كند. همين آقاي لواساني يك مغازه كوچك داشت ولي سه برابر مغازه اش توي خانه جنس انبار كرده بود. آن روز كه زن اولش مرا در انبار پيدا كرد، لواساني دو تا پا داشت، دو تا هم قرض كرد و در رفت. بهتر. چشمم باز شد. هر چه فكر كردم ديدم نه، اين به دردم نميخورد؛ نميتوانم توي آدم ها دربياورمش و بگويم اين شوهرم است. خواستگار قبلي ام بهتر بود. توي بانك كار ميكرد. بچه هايش خارج بودند. زنش هم مرده بود. خوب بود. قد بلند، من تا سينه اش ميرسيدم. كت و شلوار سرمه اي و كفش قشنگ و شيك ميپوشيد. مرا كه ديد گفت پسنديدم اما خانه ندارم. گفتم باشد، يك اتاق بگير اما يك انباري يا يك آشپزخانه بزرگ هم داشته باشد كه اثاث بگذاريم. گفت باشد. از آن روز، ديگر خبري نشد. خيلي خوب بود. حقوق داشت. اگر درست ميشد، زن لواساني نميشدم. صد سال. اخلاقش خوب نبود. اما هر چه حساب كردم، ديدم مستاجري هم سخت است. مستاجري عاقبت ندارد. لواساني اگر اخلاق نداشت، اقلا يك چهار ديواري داشت كه من زنش شدم. اگر زنش مرا پيدا نميكرد، شايد تا حالا باهاش ساخته بودم. فرداش پسرش آمد شناسنامه مادرش را ببرد. لواساني گفت:" فتانه برو پارك سر كوچه، همان جا بمان تا ظهر ميآيم دنبالت. خودم ميآورمت." آنجا خيلي فكر كردم. از همانجا رفتم خانه برادرم. برادرهام فهميده بودند يواشكي شوهر كردم. برادر كوچكم با دو تا پا كوبيد توي شكمم. انگاري گل لگد ميكند. آخرش هم مرا از خانه انداخت بيرون. كيسه قرص هايم همان جا افتاد. برگشتم در زدم. دخترش درراباز كرد. گفتم كيسه قرص هايم افتاده، شب نميتوانم بخوابم. اگر قرص نخورم حالم بد ميشود. رفت و كيسه را آورد. همان موقع كه مرا ميزد؛ زنش ايستاده بود و تماشا ميكرد. نميگفت نگذارم كه بزند. اقلا دستش را ميگرفت. ايستاده بود مي خنديد. دلم نميآيد نفرينش كنم. هر چه باشد برادرم است. زنش يادش داده بود. ميدانم، همان موقع فهميدم. آن شب نشستم كنار خيابان. خيلي هم حالم بد نبود ولي همانجا دراز كشيدم. مردم جمع شدند. پرسيدند كسي را داري. گفتم نه. بعد آدرس اين جا را دادم. مرا آوردند اين جا. خودم را زدم به بيهوشي. اين جا هم مرا نگه داشتند تا امروز."
هنوز آفتاب غروب نكرده بود، ولي مريض ها كه شامشان را خورده بودند، تك تك مي آمدند و جا مي گرفتند. همه ميخواستند در رديف هاي جلوتر باشند. رديف اول را براي سرپرست بخش و دكترها خالي گذاشته بودند. فتانه و پوران برگشته بودند براي شام. پيرزني كنار راهرو نشسته بود. به فتانه گفت:" دو روز است آب نخورده ام. يكي نيست يك ليوان آب به دستم بدهد."
فتانه به آشپزخانه رفت و يك ليوان ا ب براي پيرزن آورد. پيرزن ليوان را گرفت و كنار خود روي زمين گذاشت.
پوران گفت:" او هم مثل من كسي را ندارد. امان از بي كسي. باز اقلا تو بچه داري."
فتانه گفت:" دختر بزرگم هر موقع تلفن ميزند ميپرسد مامان خواهرم را كي مي توانم ببينم؟ خواهرش است اما همديگر را هنوز نديده اند. فقط عكس هاي همديگر را ديده اند. من برايشان فرستادم. گلدانه رابايد ببيني، از خواهرش خيلي خوشگلتر شده. باباش هم خوشگل بود. از جلال كه جدا شدم، نرفتم پيش ننه ام. ازش دل خوشي نداشتم. رفتم پيش خالهام شيراز. همان جا زن يك كارگر شدم. خيلي فقير و ندار بود؛ ولي با صفا بود. بهترين سال هاي عمرم آنجا گذشت. گلدانه آنجا دنيا آمد. وضعمان كه بهتر شد؛ مادرش شروع كرد به اذيت كردن. مي گفت پسرم جرا زن بيوه گرفته؟ مي گفت تو ديوانه اي. اگر سالم بودي، بچه هايت را ول نمي كردي زن پسر جوانتر از خودت بشوي. آن قدر گفت تا طلاق گرفتم. آمدم تهران. باباي گلدانه هم زن گرفت. زنش هم پشت سر هم زاييد. همه بچه هايش را گلدانه¬ي من بزرگ كرد. پاي تلفن مي گفت مامان هم درس مي خوانم هم يچه داري مي كنم. دلم كباب مي شد. آخرين بار كه گلدانه را ديدم با زن باباش آمده بود تهران. دعوتش كردم خانه برادرم. چهارهزار تومن دادم به گلدانه. گفتم يك چيزي براي خودت بخر. گفت مامان پيش خودت باشد بهتر است. من هم گذاشتم زير فرش. همان موقع زن باباش آمد يك دور زد و رفت. فردا پول تبود. هر چه گشتم پيداش نكردم. از زن برادرم پرسيدم تو اتاق را جارو كردي؟ گفت نه. من هم نگفتم پول گم شده، چون بد مي شد. اما مي دانم كار زن باباي گلدانه بود.زن برادرم اين چند سال امتحانش را پس داده بود. اگر بروم شيراز، بهش مي گويم تو دزد بودي. دزدي كردي. بيچاره دخترم از دستشان چه مي كشد. بچه هاي زن بابا خيلي بد بودند. صبحها هر كدام يك طرف مي نشستند و نان و كره به طرف هم پرت مي كردند. گلدانه مي گفت مامان مرا در تهران نگه دار. شيراز نمي روم. مادر بزرگم مرا مي زند. زن بابام مرا مي زند. بچه هايش اذيتم مي كنند. حيف شد كه باباش مرد. مرد خوبي بود. مواظب گلدانه بود. طرفداريش را مي كرد. تا وقتي زنده بود؛ من غصه گلدانه را نمي خوردم. خيالم راحت بود. يعني مي شود يك روز دوباره دور هم جمع بشويم. من و بچه هام."
پوران با غصه پرسيد:" اون پيرمرده چي؟ كس وكار نداشت؟"
فتانه گفت:" چرا داشت. خودش اوستا كار نجار بود. از شيراز كه آمدم زنش شدم. او هم حقه باز بود.گولم زد. اوستا ميگفت خانه را به اسمت مي كنم. همه چيز مال توست. حقوق نداشت. حقه باز بود. وقتي مرد؛ دختر و پسرش آمدند. چلهاش نشده مرا بيرون كردند. هر چه داشت بردند. اثاث خانه خودم را هم بردند. اوستا هميشه به من مي گفت خانم. خانم بي زحمت اين كار را بكن. خانم بي زحمت يك كاسه آب بده به دستم. اما لواساني هميشه عصباني بود. همه اش داد ميزد. هر وقت قرص مي خوردم به من مي گفت ديوانه. اسمم را گذاشته بود ديوانه. خودش از همه بدتر بود. مي گفت شيشه دوايم را كي برداشت؟ مي گفتم من برداشتم، قرص هايم را ريختم توش. مي گفت صد تومن مي ارزيد. مي گفتم يك شيشه خالي صد تومن مي ارزيد. آقاي لواساني به درد نمي خورد. گداصفت بود. آن روز كه زنش پيژامه و كيفم را پيدا كرد، بهش گفت باز زن گرفتي؟ گفت نه. گفت پس اين مال كيه؟ گفت نمي دانم مال كيه. شايد مال خودت باشد. زنش آن قدر گشت تا مرا پيدا كرد. آخرش هم خودم ولش كردم. به درد نمي خورد. آدم بايد زن آدم حقوق بگير بشود. ادارهاي باشد بهتر است."
زنها شامشان را خوردند و پوران سيني هاي غذا را به آشپزخانه برد و برگشت. فتانه موهايش را شانه زد و روسري قشنگش را سرش كرد. خود را در آينه نگاه مي كرد و آواز مي خواند. پوران روي تخت نشسته بود و منتظر بود كه با هم به سالن بروند. همانطور كه صورت هنوز جوان و زيباي فتانه را نگاه مي كرد؛ گفت:" مي خواستم بگويم خيلي ميترسم. باز ترس دارم كه يك روز بروي."
فتانه گفت:" هر جا بروم باز برمي گردم. من كه شانس ندارم."
پوران گفت:" اگر يك روز خاطرخواه شدي چي؟ اگر رفتي و نيامدي چي؟ من تنها مي مانم."
فتانه گفت:" نترس. من هميشه اينجام. از هيچ كدام خيري نديدم. بخت، بخت اول. تخت، تخت اول."
پوران پرسيد:" يعني هنوز تو فكر جلالي؟ دوستش داري؟"
فتانه گفت:" نه، اما دلم برايش كباب است. يك روز اوستا گفت فتانه خانم يك چيزي مي خواهم بگويم ناراحت نشوي. گفتم بگو. گفت راجع به جلال است. گفتم جهنم. خبرش بيايد. گفت اين حرف را نزن. پدر بچههايت است. گفتم نه در حق من شوهري كرد و نه در حق آنها پدري. اوستا گفت خانم حالا هر چي بود گذشت. حالش خوب نيست. توي بيمارستان خوابيده. مي خواهد ترا ببيند. همان روز رفتم ديدنش. دلم كباب شد. واجبي خورده بود. سه روز هم توي بيمارستان ماند؛ دل و روده اش له شده بود. دفعه آخر كه رفتم بچه ها را ببينم؛ خودش گفت مي خواهم خودم را بكشم. باورم نمي شد. خيال كردم باز لاف مي زند. بهش گفتم اين كار را نكن. تو كه سختي كشيدي. بچه ها را بزرگ كردي؛ زن نگرفتي. پاي بچه ها ماندي؛ اما من اشتباه كردم. شوهر كردم. حالا دخترم؛ شيراز زير دست زن باباست. خودم اينجا اسير يك پيرمرد مريضم. دلم صد راه ميرود. گفت ديگر طاقت ندارم. خسته شدم. اعتياد داغونش كرده بود. گفتم صبر داشته باش؛ همه چيز درست مي شود. پسرم تا دو سال ديگر ديپلم مي گيرد و دخترم هم درسش تمام مي شود و مي رود دنبال معلمي يا پرستاري؛ حقوق دار مي شود. اما جلال تحمل نكرد. خودش را كشت. نگفت بچه ها چه مي شوند. آنها هم درس را ول كردند. دخترم رفت زن يك شاگرد راننده شد توي بندرعباس. پسرم هم درسش را ول كرد رفت سربازي. بعد هم به هواي خواهرش رفت بندرعباس. همانجا كار گرفت و ماند."
پوران با دقت گوش مي كرد. انگار دفعه اول بود كه اين حرفها را مي شنيد. گفت:"باز اقلا تو بچه داري. فاميل داري.شوهر هم داشتي؛ آقا جلال، برزوخان، آن نجاره، پسرخاله ات. مي ترسم باز بخواهي بروي."
فتانه گفت:" هر چه كرد ننه بي فكرم كرد. لجبازي كرد. چند تا خواستگار خوب داشتم. يكي از يكي بهتر. پسرخاله ام بود خيلي مرا مي خواست..."
در راهرو بيمارستان غير از پيرزن كسي نبود. همان جا گوشه ديوار نشسته بود. همه به سالن نمايش رفته بودند. پيرزن تا زنها را ديد گفت:" اين ليوان آب الان سه روزه اينجا روي زمين مانده؛ يكي نيست برش دارد."
زنها خنديدند و فتانه ليوان را برداشت و به آشپزخانه برد.
حالا هر دو زن شاد و شنگول در رديف آخر نشسته بودند و كف مي زدند. صداي خنده و آواز و هلهله اوج مي گرفت و در سالن مي پيچيد. مريض هاي بد حال را آخر سر آورده بودند و در رديف هاي عقب تر نشانده بودندو پرستارها كنارشان ايستاده بودند و كف مي زدند. روي صحنه، چند جوان تازه كار، گيتار و ارگ ميزدند و آواز مي خواندند. مريض ها رديف به رديف نشسته بودند و گل از گلشان شكفته بود. پسر جوان، در اوج آواز خود گيتار به دست مي خواند و مريض ها با هم تكرار مي كردند:"اين جا بشكنم يار گله داره آخ جون آخ جون، اون جا بشكنم يار گله داره آخ جون آخ جون، اين يارو عجب حوصله داره آخ جون آخ جون."
در محوطه چمن، خانم گلستان پور تلفن به دست، دور خودش مي چرخيد. طناب را پيدا نكرده بود. تلفن سياه بخش را با سيم درازش آورده و به درخت گره زده بود. يك طرف سيم را هم دور گردنش بسته بود. همهمه گنگي از صداي موسيقي و آواز در حياط مي پيچيد و خانم گلستان پور همانطور كه به قصد خودكشي دور درخت مي چرخيد زير لب زمزمه مي كرد:" آخ جون، آخ جون."»
دربارهي نويسنده:
---------------------------
متولد: تهران - 21 بهمن 1335(10 فوريه 1957)
آثار منتشرشده:
تپه هاي سبز(مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر: مولف ، زمستان 1366
راز كوچك و داستانهاي ديگر(مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر:انتشارات معين ، پاييز 1372
يك زن ، يك عشق (مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر:انتشارات نيلوفر، زمستان 1376
جنسيت گمشده (رمان)/ تهران ، ناشر: نشر البرز ، پاييز1379
گربه هاي گچي (مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر: نشر قصه ، زمستان 1382
از شيطان آموخت و سوزاند(رمان)/ تهران ، ناشر: مولف ، پاييز1379
جوايز ادبي:
- "نخستين جايزه ادبي قلم زرين گردون" براي كتاب "راز كوچك" به عنوان بهترين مجموعه داستان سال 1372
- "جايزه بيست سال داستان نويسي" به انتخاب وزارت فرهنگ و ارشاد(دفتر مطالعات داستاني) براي كتاب "راز كوچك" به عنوان يكي از بهترين آثار داستاني پس از انقلاب (اسفند 1377)
- كتاب "گربه هاي گچي" كانديد بهترين مجموعه داستان سال 1382در پنجمين دوره كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات
- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" برگزيده هفتمين دوره كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات به عنوان بهترين رمان سال 1384
- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" كانديد بهترين رمان سال 1384در بنياد هوشنگ گلشيري
- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" كانديد بهترين رمان متفاوت(واو) در سال 1384
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
.
.
داستان كوتاه سه خواهر
دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سهشان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس ميپوشيدند. عروسكهايشان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نميزد. طوري كه گاهي سر قاطيشدن آنها و اين كه هر چيز مال كدامشان است با هم بگو مگو ميكردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك ميكردند، تصميم ميگرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچهها بازي كنند و...
خانم اسفندياري كه بعد از فوت آقاي اسفندياري تمام اميدش را به آنها بسته بود، عصرها در ايوان مينشست و به تاب بازي آنها نگاه ميكرد و دلش از شوق حضور آنها لبريز ميشد. در اين حالت خيال ميكرد كه آينده آنها هم درست مثل هم خواهد بود. مثل هم ازدواج خواهند كرد و تشكيل خانواده داده و بچهدار خواهند شد. آرزو ميكرد كه هر سه آنها خوشبخت باشند اما از آينده بيمناك بود. چرا كه ميدانست تقدير بازيهاي عجيب و گاه سختي براي آدمها تدارك ميبيند. اما شباهت بين دخترها فقط تا سن 12سالگي براي آنها ماند. بعد ناگهان هرسه آنها عوض شدند و عادات خاص خودشان را پيدا كردند. دختر بزرگتر (مهشيد)، بسيار مستبد و خودراي بود. هميشه از دو خواهر كوچكترش به زور و تحكم ميخواست كه مطابق ميل او رفتار كنند . مثلا ميگفت: الان بايد بريم پارك... خانم اسفندياري ميگفت : الان ظهره... پارك خلوته و خطرناكه... بذارين عصر كه هوا خنكتر شد و مردم هم بيرون آمدند، برين بيرون...
اما مهشيد گوش نميكرد و با لجاجت خاصي كه خانم اسفندياري از آن سر درنميآورد، دو خواهر كوچك ترش را با خود بيرون ميبرد. بعد از يك ربع هرسه به خانه برميگشتند. چون خواهر وسطي (مانا) زمين خورده بود و در نتيجه آنها مجبور شدند بدون بازي به خانه برگردند. خانم اسفندياري به مهشيد پرخاش ميكرد كه تقصير اوست، اما او با خودرايي به هيچوجه زير بار نميرفت و با اوقات تلخي به هم خوردن بازيشان را گردن مانا ميانداخت كه حواسش را جمع نكرده و درنتيجه روز آنها را خراب كرده بود. مانا كه دختر نرم و مهربان و منعطفي بود اشكش را پاك ميكرد و ميگفت: تقصير خودم بود مامان... بايد حواسم را بيشتر جمع ميكردم.
مانا هميشه همينطور بود، كسي را مقصر نميدانست و مسئوليت اتفاقي را كه برايش ميافتاد خودش به عهده ميگرفت و اغلب هم براي آن كه مهشيد را ناراحت نكند از خواسته خودش ميگذشت، اما با اين حال دختر دست و پا چلفتي نبود. خيلي قاطع بود و درمدرسه هم برخلاف مهشيد نمرات بالايي ميگرفت.
خواهر كوچكتر (مهسا) سكوت ميكرد. او كم پيش ميآمد كه اظهار نظري كند، نه جانب مانا را ميگرفت و نه جانب مهشيد را، اما خيلي وقتها از دستورات مهشيد سر پيچي ميكرد. او بيشتر به درس خواندن علاقه داشت و به مدرسه دانشآموزان تيز هوش هم ميرفت. درخلوت، مدام كتاب ميخواند و انگار روياهاي خاص خودش را داشت كه با هيچ كس دربارهشان صحبت نميكرد.
خانم اسفندياري هرسال كه ميگذشت تفاوت بين دخترهايش را هم بيشتر و بيشتر ميديد. آنها از كودكي فاصله ميگرفتند و با تغييرات شخصيتي زياد ازهم نيز فاصله ميگرفتند. اگر كسي نميدانست، نميتوانست باور كند كه آنها خواهر و از يك خون باشند. خانم اسفندياري اين واقعيت را ميپذيرفت اما دغدغه آنها لحظهاي هم راحتش نميگذاشت. او براي بزرگ كردن آنها دست تنها و بدون اينكه سايه پدر بر سرشان باشد خيلي سختي كشيده بود. براي هركدام آنها وسايلي را به عنوان جهيزيه ميخريد و در زير زمين ميگذاشت تا وقت ازدواجشان برسد. خانم اسفندياري هم مثل خيلي از مردم، ازدواج را مهمترين واقعه زندگي هر كس ميدانست.
دخترهايش بزرگ شدند، ديپلم گرفتند و دانشگاه قبول شدند اما هنوز بخت درخانه هيچ كدامشان را نزده بود.
گاهي ميشد كه خانم اسفندياري در مجلس ختم، عروسي و حتي در سوپر ماركت با خانمي برخورد ميكرد كه مانا را براي پسرش نشان كرده بود، اما مجبور بود به آنها جواب بدهد كه هنوز مهشيد درخانه است و ازدواج نكرده و در نتيجه آنها بايد صبر كنند. يكي دو خواستگاري هم كه مهشيد داشت به خاطر رفتار تند و خودخواهانهاش بعد از همان جلسه اول، ديگر پشت سرشان راهم نگاه نكرده بودند. خانم اسفندياري زياد با او صحبت ميكرد و از او ميخواست دست از خودراييهايش بردارد: عزيزم در زندگي با خودخواهي نميتوني حرفت رو پيش ببري... چهار روز ديگه كه به سلامتي شوهر كردي، نميتوني اين جوري زندگي رو بگردوني !اما مهشيد گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. ميگفت: من همينم كه هستم... هركي هم ميخواد با من زندگي كنه بايد منو همين طور كه هستم بپذيره!
در خانه هم، همچنان نظراتش را به همه تحميل ميكرد: امشب شام بايد فسنجان بخوريم... فردا بايد بريم پيكنيك... بزرگترين اتاق خانه بايد مال من باشد... اما واقعيت اين بود كه مهشيد در درون، از اين كه ميديد بيشتر آدمها مانا را دوست دارند آزارش ميداد. اين مسئله كه ممكن است يك روز مانا زودتر از او ازدواج كند مثل خوره روحش را ميخورد، براي همين، بدون اينكه اعتراف كند، دغدغه ازدواج، دغدغه روز و شبش بود. در محيط دانشگاه از خيلي از پسرها خوشش ميآمد اما آنها از دخترهاي ديگر خواستگاري كرده بودند. او از آيندهاش بيمناك بود. از فشار اينكه مبادا مانا زودتر از او ازدواج كند و به خاطر خود خواهيهايش براي هميشه تنها بماند، تصميم گرفت اينبار كه خواستگاري داشت، كمي كوتاه بيايد و چهره واقعياش را پنهان كند، خودش را نرم و سازگار نشان دهد و نقشي را بازي كند كه تا به حال بازي نكرده بود. بعدكه آبها از آسياب ميافتاد، ميتوانست خودش را هماني كه بود نشان دهد. فقط كافي بود مثل خيلي از دخترهاي ديگر كه آرزوي ازدواج داشتند، خودش را مطابق ميل همسر آيندهاش نشان دهد.
اما او بدون اين كه خود بداند با اين افكار نادرست، خودش را به چاهي انداخت كه درآمدن از آن سخت و دشوار بود.
(محسن)، پسر يكي از همسايه هاي قديم آنها (خانم اسدي) بود. خانم اسفندياري يك روز تصادفي دربازار به او برخورد. ديدارشان براي هر دو پر از تداعي لحظات خوشي بود كه پيشتر داشتند. خانم اسدي جوياي حال دخترهاي او شد. خانم اسفندياري هم جوياي حال پسرهاي او. خانم اسدي گفت: بيخود نبود ما امروز توي اين شلوغي همديگه رو ديديم، بيخود حاشيه هم نرم... من ميخوام براي پسر بزرگم محسن زن بگيرم... يكي از دخترهاتو انتخاب كن.
روزي كه محسن همراه خانوادهاش به خواستگاري مهشيد آمد، مهشيد بر خلاف دفعات قبل كه ايرادهاي بيهوده ميگرفت و رفتار توام با خودخواهياش كه حتي سيني چاي را هم نميآورد و در جواب سوالها جوابهاي تند و دندانشكن ميداد و به خواستگارها برميخورد، اين بار خيلي نرم و متين برخورد كرد. پس از يك جلسه ديدار حضوري در بيرون كه محسن و مهشيد بيشتر درباره مسائل كلي حرف زدند، مراحل بله برون، خريد، حنابندان و عقد خيلي سريع طي شد. انگار هر دو خانواده عجله داشتند اين وصلت زودتر سر بگيرد. شايد چون شناخت قبلي از هم داشتند و بنابراين تاخير بيشتر را جايز نميدانستند. اما شروع زندگي جديد مهشيد به هيچ وجه خوشايند نبود. چون او خودخواهي را در وجود خودش نكشته بود، تنها آن را براي مدتي كوتاه كه تا ازدواجش سر بگيرد، پنهان كرده بود. بعد از ازدواج به خيال اين كه خرش از پل گذشته، ديگر لزومي به پنهان كاري نميديد. به هرحال كاري بود كه شده بود و محسن ديگر بايد با واقعيت كنار ميآمد. يعني چارهاي جز اين نداشت!
مهشيد خيال ميكرد در خانه جديد خودش هم ميتواند خودبينيهاي زمان دخترياش را پياده كند. براي همين از همان ساعت اول شروع زندگي مشتركش امرو نهيهايش را شروع كرد. به خصوص اينكه سرخريد حلقه هم براي اينكه اختلافي پيش نيايد كوتاه آمده بود. غافل از اينكه محسن هم خودش را هماني كه بود نشان نداده بود. محسن هم موجودي به مراتب خودبينتر و خودخواهتر از مهشيد بود كه خيال ميكرد همهچيز بايد در جهت ارضاي خواستههايش فراهم شده باشد. ميگفت: تا حالا تو خانواده، كسي از گل نازكتر به من نگفته... دوست دارم تو زندگي خودم هم همينطور باشه! زندگي دو نفر كه ميخواهند با خودخواهي و خودبيني حرف خودشان را به كرسي بنشانند قابل حدس زدن است. به خصوص اينكه هر دو نميتوانستند در آن مدت كوتاه آشنايي متوجه شوند كه چه فريبي خوردهاند. نه، آنها همان كساني كه درجلسه معارفه خودشان را نشان داده بودند نبودند. آنها وانمود ميكردند اشخاص ديگري هستند و مقدمات ازدواج و شلوغ بودن سرهايشان هم سرپوش روي همهچيز گذاشته بود بنابراين...
زندگي مهشيد از همان لحظات اوليه ازدواج با رنج و عذاب و دعوا و اختلاف همراه شد، طوري كه خودخواهيهايش هم اجازه نميداد، درد درونش را براي مادرش بازگو كند، اما خانم اسفندياري از نگاه دخترش همه چيز را ميخواند. روزهاي زندگي مهشيد و محسن با جر و بحث سر چيزهاي كوچك شرو ع ميشد كه طرفين براي به كرسي نشاندن حرفهايشان حتي با هم لجبازي ميكردند. مهشيد ميگفت: ناهار بايد برويم بيرون پيتزا بخوريم... من امروز حوصله آشپزي ندارم!
و محسن مخالفت ميكرد: من دوره مجردي به اندازه كافي با دوستام اينطرف و آنطرف پيتزا خوردم... زن گرفتم كه برايم آشپزي كند و غذاي خانگي بخورم. اگر قرار بود همون پيتزا رو بخورم كه دم به تله سر كار خانم نميدادم!
- مگه زن آشپزه؟...
- مگه غير اين فكر كرده بودي؟
مهشيد فرياد ميزد: بعدشم من بودم كه دم به تله تو دادم! من بودم كه گول ظاهر تو رو خوردم!
لج ميكرد و به اتاق خواب ميرفت و در را ميبست. محسن با مشت به درميكوبيد كه اينجا خانه اوست و او حق ندارد چنين رفتاري داشته باشد. مهشيد ميگفت اگر وضع آنطور كه ميخواهد نباشد، يك لحظه هم ديگر با او زندگي نخواهد كرد. محسن هم درخانه را باز ميكرد و ميگفت: بفرماييد!
آنها معني ازدواج را بدجور گم كرده بودند. گرچه گاه از خودشان ميپرسيدند:پس ازدواجي كه آدمها را به تكامل ميرساند واقعا چيست و چه طور ميشود به آن رسيد؟
اما از آن طرف با رفتن مهشيد، براي مانا خواستگاران زيادي آمدند. مانا در درون خودش نياز غير قابل كنترلي به ازدواج حس ميكرد. اين نياز با گذشت سالها، نه تنها در درونش كمرنگ نشده كه شدت هم گرفته بود. نه هوسي آني بود و نه تحت فشار جامعه يا ديگران يا تقليد از بقيه... او ميخواست در تشكيل خانواده، خودش را بيازمايد. ميدانست كه ازدواج مسائل بيشماري برايش خواهد آورد كه حل كردن هركدام انرژي زيادي خواهد برد، اما او با اين آگاهي تصميم گرفته بود تشكيل خانواده دهد. او ميخواست تبديل به زني پخته شود و ازدواج را مهمترين امر در تحقق اين مسئله ميديد. در بيشتر همايشهاي ازدواج شركت ميكرد. كتابهاي زيادي در اينباره ميخواند. او ازدواج را آزموني ميدانست كه با گذر از آن ميتوانست خودش را مهياي هدف والايي كه براي آن به دنيا آمده بود، بكند.
مانا هميشه در جمع دوستانش ميگفت: فقط وقتي بايد ازدواج كرد كه بدوني داري چي كار ميكني؟ با چشم باز بدوني داري تو چه راهي قدم ميگذاري... دوستانش ميپرسيدند: تو خودت واقعا (ميدوني ازدواج يعني چي)؟
جواب ميداد: سعي ميكنم بفهمم...
بنابراين وقتي (مجيد) به خواستگارياش آمد، مدتي از آنها وقت خواست تا كاملا موضو ع را بررسي كند. براي آشنايي بيشتر تحت نظر خانوادهها چند بار با هم بيرون رفتند. مجيد ميگفت: من به ازدواج به عنوان مرحلهاي براي تكامل آدمها نگاه ميكنم... مرحله سختي است اما نميدانم چرا خيليها بدون توجه به اين اهميت و دشواري، خيلي راحت تصميم ميگيرند و بعد هم سرگردان ميشوند كه چي ميخواستند و چي شد؟
مانا ميپرسيد: فكر ميكنيد تكامل در ازدواج را چه چيزهايي به وجود ميآورد... زن و مرد چه كار بايد بكنند تا در مسير درست ازدواج قرار بگيرند؟
زندگي آنها درهمان ماه اول نشان داد كه شراكت و يگانگيشان چه قدر روحشان را ارتقاء بخشيده است. آنها نيامده بودند تا فقط زير يك سقف با هم زندگي كنند. آنها آمده بودند تا همديگر را بسازند و بهترين صفات را در وجود هم شكوفا كنند. مهشيد با ديدن زندگي مانا تازه به عمق فاجعه زندگي خودش پي ميبرد. پس ازدواج ميتوانست اين طور باشد؟ چيزي كه در زندگي خودش اصلا نبود. اين مسئله او را به فكر فرو برد كه چه قدر ديدگاههايش براي ازدواج سطحي بود. به دنبال چه چيزهايي بود و چه چيزهايي به دست آورد!
اما درباره مهسا... او شديدا به درس خواندن علاقه داشت. او تصميم داشت پزشك موفقي شود و در مناطق محروم و روستاها به مداواي مردم بپردازد. مهشيد از او ميپرسيد: حالا چرا آن جاها؟ اين همه مطب شيك تو تهران است، چرا...
- چون اينجاها تو مطبهاي شيك، دكتر زياده... منم به خاطر مطب شيك نميخوام دكتر بشم .مردم جاهاي دور افتاده بيشتر به كمك احتياج دارن. مهسا احساس ميكرد كه اين كار ميتواند باعث رشد و ترقي روحياش شود. همينطور هم شد. او با جديت و پشتكار توانست در رشته پزشكي دانشگاه تهران قبول شود. براي همين به مقوله ازدواج خيلي فكر نميكرد. مهمتر براي او اين بود كه بتواند پيشرفت و خدمت كند. براي همين مثل مانا احساس نميكرد كه ازدواج ميتواند برايش نقطه مهمي در زندگي محسوب شود. اگر به موردي مناسب و فردي هماهنگ با شخصيت و روح و روانش برخورد ميكرد، شايد دراينباره فكر ميكرد. به خصوص كه ميديد وجود آن فرد ميتواند در راستاي هدفش هم باشد. ديده بود كه خيلي از همكلاسيهايش با ازدواج با اشخاصي كه تناسب در كار و تحصيلات با آنها نداشت از كار بزرگي كه ميتوانست انجام دهد باز ماندند. يكي از دوستانش حتي ترك تحصيل كرد تا از دو قلوهايش نگهداري كند.
مهسا پيشداوري نميكرد، شايد براي دوستش بهتر اين بود كه از دوقلوهايش نگهداري كند و بعد به درس و دانشگاه بپردازد، اما درباره خودش مهم اين بود كه به رويايي كه از كودكي داشت جامه عمل بپوشاند. به بيماران كمك كند و دردهايشان را تسكين دهد، اما بيشتر از اين وحشت داشت كه مثل مهشيد به دام يك ازدواج نامناسب بيفتد و در نتيجه از هماني هم كه بود عقبتر بيفتد. پس از فارغالتحصيلي هم روانه يكي از روستاهاي دورافتاده كهكيلويه و بويراحمد شد تا به مردمش خدمت كند. خانم اسفندياري پس از سالها تلاش و مشقت و دغدغههاي مادرانه براي بزرگ كردن دخترهايش، حال ثمره زندگي آنها را به چشم ميديد. نگراني عمدهاش اوضاع زندگي مهشيد بود كه در اين سالهاي اخير ديگر از كسي پنهان نبود. خانم اسفندياري تلاش ميكرد تا با صحبت با مهشيد، وضعيت زندگي آنها را بهبود ببخشد: مهشيدجان زندگي كه جاي خودخواهي نيست... جاي از خودگذشتگي است... تو كمي فداكاري كن... تو بگذر...
مهشيد سكوت ميكرد. ميديد كه يك ازدواج نادرست براساس پندارهاي واهي چه به روزش آورده است. نه توانسته بود درسش را تمام كند، نه توانسته بود كاري پيدا كند، از بگو مگوهاي بيسروته ضعف اعصاب گرفته بود و در مرداب زناشويي نامناسبش با محسن دست و پايي بيهوده ميزد و لحظه به لحظه فروتر ميرفت. ميديد كه اين زندگي به بن بست رسيده است.
اما از آن طرف زندگي مانا و مجيد، زندگي سعادتمندانهاي بود كه با دو فرزند هم كاملتر شد. خانم اسفندياري هر وقت در كنار آن خانواده بود احساس آرامش ميكرد. همهچيز سر جاي خودش بود. اين ازدواجي بود كه هر دختري بايد براي رسيدن به آن تلاش ميكرد.
مهسا هم از محل كارش مدام براي خانم اسفندياري نامه مينوشت. او از خلال خطوط نامه ميفهميد كه او احساس رضايت ميكند و به آن چه ميخواسته رسيده است. شايد سالهاي بعد، ازدواج موفقي هم ميكرد اما مهمتر حس آرامش او بود كه چه بسا با ازدواجي نامناسب كاملا به هم ميريخت . خانم اسفندياري به ياد كودكيهاي سه دخترش ميافتاد كه چه قدر به هم شبيه بودند اما به تدريج مسير زندگيشان از هم جدا شد و هر يك به راهي افتادند. درست است كه براي هر سهشان آرزوي ازدواجي مناسب را داشت، اما فهميد كه نميتواند اين آرزو را به آنها تحميل كند. مهم سعادت آنها بود نه آن چه او گمان ميكرد برايشان سعادتمندانه است. هر كدام بايد دنبال آن چيزي ميرفتند كه برايشان بهتر بود. هركاري كه براي يكي خوب بود دليل نميشد كه براي ديگري هم خوب باشد. ازدواج براي مانا جواب داد اما براي مهشيد نتيجه بسيار بد به بار آورد و براي مهسا هم نميتوانست موثر باشد. نبايد آنها را به زور وادار به كاري ميكرد كه در جامعه به عنوان تنها راه سر و سامان دادن به آدمها در نظر گرفته شده بود. خانم اسفندياري با خود فكر كرد: نسخهاي كه براي يكي جواب ميدهد، ديگري را ممكن است نابود كند.
_ با الهام از كتاب (يك، يكي) نوشته ركسانا خوشابي