تبليغاتX
ادبيات داستاني-رضاكرمي

ادبيات داستاني-رضاكرمي

کارگاه آزاد مکتوبات غیرخطی ومباحثی پیرامون هنروهرآنچه ماهیان گوشتهایش رامیجوند

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 14:31  توسط رضاكرمي  | 

به صحنه­آوری ابژه یا جذابیت پنهان پشت صحنه­ی فیلم­ها

دوباره فیلمی از فلینی دیدم و دوباره میخکوب شدم. جادوی سینمایی دور و گمشده­ی او وهم­دوره­هایش را مدام با خودم – و دیگران – کلنجار رفته ام. آن جادوی تامی که با یک­ باره دیدن، با بلند شدن و رفتن پس از پایان فیلم، و با پذیرفتن تمام اثر به عنوان «فیلم» خودش را آشکار می­کند؛ این تمامیتی است که اما هنگام تحلیل جزء به جزء، مثلا در آن دل و روده­ بیرون ریختن­های کلاس­های تحلیل فیلم دانشکده­ها، در بررسی علمی چگونگی این به صحنه­آوری – این میزانسن - از دست می­رود (مگر نه این که خودم همیشه گیج­تر از اول از کلاس بیرون می­آمدم که حتا یک سکانس را هم نمی­شد به آن روش دل و روده­یی بازخواند؟)

از پیش­شرط­های خودم - و دیگران - آگاهم، مقایسه­ی هم­نشینی من، با اذعان به تفاوت / تشابهات اجتماعی دورانی که اثر هنری در بطن آن شکل می­گیرد، انجام می­شود: تمامیت هیچ دو اثری را نمی­توان با هم مقایسه کرد، شاید تاثیرات برگرفته از سوی مخاطبان، نتایج حسی شکل گرفته در تماشاگران، تجربیات راهنمای ساخت یا دریافت اثر، ایدئولوژی فردی یا جمعی خالق / مخاطبین اثر، اقتضائات اجتماعی و روانی این آفرینش و ... و خلاصه ابعاد جداگانه­ی آثار جداگانه را چرا، ولی تمامیت دو اثر را خیر؛ نیز این که، هنر ِ هر روز، علت و معلول اجتماع آن روز است. روزگار من «ماتریکس»ی است، «ممنتو»یی است، «بیست و یک گرم»ی است، که لذت هم می­برم از هرسه­شان ولی ...

حالا، با اذعان این پیش­ شرط­ها، اگر از مقایسه­ی جادوی ماندگار فراموش­شده­هایی چون «ساتیریکون» یا «شبح آزادی» با تخدیر قدرتمند امروزی­ها - از اروپایی­های پر رمزی چون «معلم پیانو» و «خواهران مگدالین» که بسیار دوستشان دارم گرفته تا هالیوودی­های جذابی که آرشیوهای فیلم همه­مان را تسخیر کرده اند - می­گویم، جنبه­ی مورد نظرم تفاوتی ماهوی است که هیچ جور نمی­توانم نادیده بگیرمش: حضور یا عدم حضور پس­زمینه، جدایی زمینه و پس زمینه.

از سینمای آن دوران طلایی هیچ مدرک پشت صحنه­یی نداریم. از «صحنه»­ی پشت صحنه­شان هیچ نمی­دانیم، نه صرفا به این معنا که در آن دوره گرفتن پشت صحنه چندان باب نبوده، که مدرکی از حضور «پشت»ی برنمی­داشته اند، که حضور تنها همان بوده که بر پرده بوده، بل به این دلیل که آن نوع سینما فی­نفسه قابلیت گرفتن پشت صحنه را نداشته. به فرض که دوربین دیجیتالی کنجکاوی هم هم به پشت صحنه­ی گدار می­رفت، اصلا چه چیز مبهم، هیجان­برانگیز، یا نادیدنی­یی وجود داشت که «دیدن»ش می­توانست خود به فیلمی دیگر تبدیل شود؟ کدام صحنه­ی کارهای بونوئل است که هنگام دیدنش کنجکاوی این که «این نما را چطور گرفته اند» بتواند جادوی حضور تام فیلم را نابود کنیم؟ آن چه نگاه ما دریافت می­کند، همان است که به واقع در آن زمان و مکان دیگر، درجهان میان روشن و خاموش کردن دوربین، جریان دارد.«دیدن» در این سینما به چیزی ماوراء خود ارجاع ندارد، آن همه بی­معنایی، آن همه رمز و راز، به کل در «صحنه» است: تمام جهان پشت صحنه، آن جهانی که نیتش معطوف به ساخته شدن «این صحنه» است، خود با «به صحنه­آوری» ابژه­اش گم و مضمحل شده است.

امروز پشت صحنه­ی ماتریکس­ها را می­بینیم، و بیگانه­ها را، و ارباب حلقه­ها را: با جهان «پشت»ی روبرو می­شویم که دیگر با «صحنه» یکی نیست، این همان نیست، پشت صحنه به راه خود می­رود و چنان کامل­تر، واقعی­تر، از این جاست که دیگر توان مضمحل شدن در ابژه­ی نهایی را ندارد. اگر حسرت­زدگان محروم از ابزار و تکنیک باشیم، در میانه­ی حسادت علمی­ نفس راحتی هم می­کشیم که خب، دست این صحنه را هم خواندیم. اگر هم فارغ از این تمنیات سینماتوگرافیک، پای پشت صحنه نشسته باشیم، تنها چند صوت تعجب خواهد بود و دیگر هیچ؛ و درهر دوی این شق­ها، جادوی سینمایی با به صحنه آمدن سیر جادوگری باطل می­شود. من به پشت صحنه می­روم، من ِ مخاطب از صحنه به پشت آن می­پرم. آن کودک دورنم که می­خواهد «نیو»ی ماتریکسی را قار به پرواز بداند، مقهور دانای کلی می­شود که بازیگر سیم به کمربسته را درحال بالا و پایین کشیده شدن روی قرقره­های جلوی پرده­ی آبی عریان کرده است. رویای من با به زمینه آمدن این پیش­زمینه عریان می­شود، رویای عریان دیگر افسونی ندارد. پس­زمینه مرئی می­شود و این مرئیت زمینه را نابود می­کند. این­ها همه، برای فیلمی است که «پشت صحنه­پذیر» باشد: سینمایی که پشت صحنه ندارد؛ سینمای بونوئل، قابل عریان شدن هم نیست، تنها همان صحنه است، اگرعریان اگر پوشیده. این جا مراد لویناس از ابژه، و استعاره­ی پلک و نگاه او را به یاد می­آورم. لویناس ابژه را همان به صحنه­آوری پس­زمینه­ی می­داند که به ابژه افق، و عینیت، می­بخشند. پس­زمینه­یی که تنها نیت­مندی­اش متوجه ابژه نیست، بل­که به راهی پدیدارشناسانه تمام آن کلیت، آن نگاهی است که خود با رخ نمودن ابژه، با فروآمدن پلک ابژه – این انتزاع تام -، ناپدید می­شود. و من دوست دارم باز به تماشای فیلمی بنشینم که افق ابژه­یی­اش تنها به قدر پرده­ی تصویر باشد.


comments ( 1 ) | permalink | Saturday 30 April 2005
رگبار

می­بارید.

سیل­آسا می­بارید.

حتا بیش از سیل. دفعتا سرازیر شده بود: هیچ کس نمی­تواند مجسم کند که دریایی هم می­تواند آن گونه سفر کند، چون هواپیما، از سیاره­یی به سیاره­ی دیگر. جَو به دریایی بی­ماهی بدل شده بود. طولی نکشید که ماهی­ها به آرامی تنگ­هاشان را ترک کردند و به سوی توپ آبی بزرگی که همان جَو پیشین بود، شناور شدند. خیلی­هاشان جلوجلو سرشان را از حجم آب بیرون آورده بودند و به نوبت، با حرف­شنوی کودکانه، مثل تمساح­های نیمه­غوطه­ور در آب، سرجای خود مانده بودند.

شهر، یک­دست، در پناه بام­های سفال­پوش، خود را در برابر رگبار ناتوان می­یافت؛ رگباری که با حرکت آهسته - انگار در رویا - فرو می­ریخت، چنان انبوه که گویی در جای مانده و پائین نمی­ریزد.

شهر، به کل، با برج­های لخت بزرگش، کشتی دو دکله­یی بود که برای اولین بار در باران دچار سانحه شده باشد.

می­بارید.

ماهی­ها مثل شب­پره­ها به طرف نور خیس چراغ­های خیابان کشیده می­شدند، و کاشی­ها بالای سقف­ها چون صدف شکم باز می­کردند.

در ویترین فروشگاه­ها، جماعت کتاب­ها در جستجوی چیزی در آب بودند. صفحاتشان چون اندام جنسی مرجان­ها می­لرزید و پیچ و تاب می­خورد.

بچه­ها در آکواریوم­های روشن آپارتمان­ها شنا می­کردند، نزدیک شیشه­ی پنجره­ها، با چشم­های باز، و ستونی از حباب­های کوچک را از دهان­های گردشان خارج می­کردند.

می­بارید. می­بارید. می­بارید.

همه چیز چون هشت­پایی در ضربان بود، ضربان می­گرفت. دست زدن و نگاه کردن به همه چیز تهوع­آور بود.

شکم­های آماسیده شروع به ازدحام در خیابان­ها کردند، شکم­های متورم حریص، دست­های گرسنه، زبان­های گرسنه، سرهای گرسنه با موهای آشفته در جمعیت.

در هزار فوتی، نور وهم­آلود تراموای سرگردانی که دلفین­ها مثل سگ­های شکاری در تعقیبش بودند، و میلیبون­ها دندان درخشان سپید سوراخش کرده بودند، می­گذشت.

می­بارید. می­بارید. می­بارید. می­بارید.

همه­جا، میان شیارهای آب و تلالو نیلی، چشم­هایی خاکستری با برقی فلزگون، با سبعیت کوسه­ها، درکمین بودند. چشم­های همه­ی ساکنان شهر، تمامی چشم­ها، با تمامی سبعیت.

انگشتانم استخوانی نداشت. چشم­هایم، جاودانه خاکستری، بزرگ­تر ازهمیشه، ، با همان سبعیت تمامی چشم­های دیگر، مرا از دور دزدانه می­پائیدند.

نه چندان دور از من، عروس غرق­شده­ام در آب معلق بود، حرکت آرام تورعروسی­اش او را به جلو می­راند، مدوزای عشق و مرگ.

می­بارید. می­بارید. می­بارید. می­بارید.

ساعت کلیسای جامع دوازده ضربه­ی نیم­شب را نواخت.

می­بارید.


comments ( 0 ) | permalink | Friday 22 April 2005
آن کسره­ی ...

دوست عزیزی یادداشت جذابی را که بر کتاب هول نوشته بود، روز رونما هدیه آورد. خواستم روی وبلاگ بگذارمش، خواست بدون ذکر نام. درکش می­کنم، اول این که آن را برای دلش نوشته و فارغ از یاد مخاطبانی که اصرار من بر چاپ یادداشت، او را روبروی آن­ها می­نشاند. دوم این که گزیده کار است و – خودخواسته - برون­ده چاپی­اش خیلی کم­تر از درون­ده دانشی­اش. چند نقد چاپ­شده­ی شاخصش برایش هم شهرت و تثبیت آورده اند و هم دردسر! همه­ی ما وقتی دوست ِآگاهی را با صفت منتقد ادبی هم بشناسیم، شوق و توقع و طلب این را داریم که بر کار ما هم نقدی بنویسد و چاپ کند. طبعاً بعضی دوستانی که هم از من پیش­کسوت­تر اند و هم پرکارتر، و هم سابقه­ی آشنایی دیرین­تری با او دارند، به زبان آورده و نیاورده، خواسته اند تا بر کارشان چیز مختصری بنویسد. این­ها که گفتم بازارگرمی کار نیست، خودش می­گوید این چند خط نقد نبوده، بیان حالی بوده. موقع خواندن هم شاید کسی خوشش بیاید و کسی هم نه. چیزی بیش و خارج از کتاب نمی­گوید، به نظر من بیش­تر جوری آمرانه گرد متن چرخیدن است، زیرکانه در سطح ماندن، و دریافتن و دربرگرفتن متن و فرامتن ... شما هم اگر نظری بر این نوشته دارید، با خیال راحت و فرض غیاب قانونی و رسمی او بنویسید!

"در این کسره­یی که مَفصل «کتاب» می­شود به هول تا بخوانم کتاب ِهول، درین کسره­یی که «کتاب» را موصوف «هول» می­کند، همین کسره­ی محذوف، کسره­یی که مثل تیغ به بوم کشیده شده، چهار شیار به جا مانده و این یعنی طرح روی جلد کتاب هول. کتاب ِهول: یعنی این که کتابیست به روایت هول؟ یعنی هول است که رقم می­زند، تقریر می­کند؛ و کلمه بدیلی ست به جای هول؟ یا نه، کتابی ست درباره­ی هول.

به این ترتیب چهار خراش بر روی پوست تن، یا پوسته­ی تنه یا چهار شکاف بر بوم رنگین ِ خالی از هر طرح، خبر از قلمرویی می­دهد که هیچ کس ساکن و هیچ صاحبی مدعیش نیست. مثل خنج جانور وحشی بر درختِ خیس خزه­بسته، نمادی است از قلمرو، تصاحب، و تملک. کتاب در تصرف ماست، هرچند که کتابی که پیشاپیش بر آن خنج کشیده باشند، قلمرو هیچ کس نیست.

به نشانه­ی گور دسته­جمعی چهارستاره­ی همه­مان، چهار شکاف روی طرح جلد. درست یادم نیست کجا خوانده ام و کدام منتقد چنین نوشته که حتا از غلط­های چاپی هم باید نتیجه گرفت! زخم و جرح دهگانه­ی کتاب هول، مثل ده­سال آوارگی اولیس، گرمی کلام و ستور کلام اگر نبخشید، چیزی دیگر نصیبم کرد. خیال ندارم با پنلوپ بازیافته دست­بازی کنم، یا درباره­ی کیفیت داستان­ها حرف بزنم، کار کارگاهی کنم، مقایسه کنم با فلان داستان­نویس قدر که داستان­هایی در این حال و هوا نوشته، روابط بینامتنی را استخراج کنم، و با مؤلف مخالف­خوانی - که شیوه­ی همیشگی­ام بوده – و نقد شسته­رفته­یی تحویل دهم.

فقط برای این که شمایی از ژوئیسانس خواندنم را نشان داده باشم، بسنده می­کنم به شرح لذتم از «مرگ و دوشیزه»:

اول خیال می­کردم قصه­ ایست مرتبط با سنفونی شوبرت، بعد یاد نمایشنامه­ی آریل دورفمان افتادم، که در هر دو مورد بر خطا بودم، کور خوانده بودم. کور خوانده هر که کتاب را برای قصه­هاش خوانده. خواندنم هیچ نصیبه­یی نداشت جز دیدن رسم­الخط عجیب و نامآلوف ِ حتماً ِ حتماً در صفحه­ی 74. کسره­ی زیر تنوین. کسره­ی میان دو حتماَ. همه­ی دانشم از داستان خلاصه شد به خواندن دو حتماً متوالی. کسره­ی میان دو حتماً بینابین. همان کسره­ی حذف شده­ی کتاب هول. کسره­یی که تیغ شده روی جلد کتاب ِچهارشیارکشیده. کسره: ناممکنی پیوند ِ دو کلمه، که حذف می­شود تا خیال کنیم داستان ممکن شده، و چه فرق می­کند کسره­ی میان کتاب و هول باشد یا حتماً و حتماً؟"

comments ( 0 ) | permalink | Sunday 17 April 2005
متشکرم

کتاب هول بالاخره رخ نمود (بگذریم از اختلاف چهارهفته­یی پخش اکران اول! تا این رخ­نمایی، که سه هفته­اش به خاطر تعطیلات نوروز بود و یک هفته­اش به خاطر تعطیلات مذهبی). خبر رسمی­تر برنامه و مصاحبه با من را، تا این­جا، دوستان سینا و ایلنا به شکلی حرفه­یی منتشر کرده اند و نظرات کلی­ام راجع به این نوع برنامه­ها را هم آن­جا آورده اند، اما بالاخره وبلاگمان هم که نباید خالی بماند.

این نوع معارفه­ها را هم در برنامه­های مستند/ گزارشی شبکه­های تلویزیونی اروپایی دیده ام، هم در فیلم­های سینمایی آمریکایی - حتا فیلم­های عامه­پسند یا رده­ی B-Movies، و هم نقل قول مسافران و توریست­های از خارج برگشته را شنیده ام. ظاهرا این برنامه­ها در خود کتاب­فروشی­ها، سالن­های اجتماعات یا حتا مدارس برگزار می­شود، میز و صندلی و تشریفاتی هم البته در کار نیست، عامه­ی مردم خیلی راحت و سرپايی می­آیند، چایی می­خورند، و خریدشان را می­کنند. به نظر می­رسد اگرچه این معرفی­ها با شور و شوق و البته تبلیغات هم­راه است و بالطبع دربستر کلان­تر تکریم و احترام به حوزه­ی اندیشه جریان دارد، اما نفس قضیه امری عادی است، معارفه­ی مولف با خواننده هم امری عادی­تر، مهم­ترین دلیلش هم این است که مردم قبول کرده اند و اصلا توقع دارند که خرید کتاب هم درسبد بودجه­ی خانواده باشد.

اما برای من ِاین­جایی، تجربه­ی جدید و جالبی بود که با پیشنهاد مسئولان نشر چشمه، و اختصاص سه ساعته­ی فضای طبعا محدود کافه کتاب­شان به این امر، ممکن شد. گذشته از فرصت دوباره دیدن دوستان نویسنده، مترجم، ناشر یا هم­دانشگاهی که بالاخره هر از چند گاهی تلفنی یا به شکل زنده! دورهم جمع می­شویم، حضور واقعا صمیمانه­ی بعضی از بزرگان و پیش­کشوتان حیطه­ی ادبیات من را شرمنده، و دیدن بچه­های جدید و جوانی که خیلی خجولانه آمدند و کتاب را گرفتند و رفتند، ذوق­زده­ام کرد. نکته­ی جالب دیگر آشنا شدن با چهره­ی واقعی بعضی از دوستان وبلاگر فضای مجازی بود که تا به حال، ندیده، درعرصه­ی کامنت­نویسی کلی چاق­سلامتی کرده بودیم. فرصت دیدن بعضی از همکاران ِ قلم به دست! پرکار و هم سن و سال پیش آمد، و نیز گپ و گفتی خلاقانه با چند نفر از دوستانم شرحی از آن را می­توان در وبلاگ پویان عزیز خواند. البته در مورد این برنامه یادداشتی هم در کتابلاگ خواندم که ذهنیت و سطح توقع نویسنده­ی محترم، متحیرم کرد.

باری، شرمنده ام که نمی­توانم از مهمانانم تک­تک و با نام تشکر کنم، و متاسف ام اگر به علت شلوغی دل­پذیر – البته برای من! – کافه، نتوانستم آن طور که باید و دلم می­خواست با همه­شان مفصل حرف بزنم. فقط می­گویم که دفترچه­ی یادگاری که در آن خطی نوشتید و امضا کردید، بهترین یادگاری برای من است و عکس اکثر شما نیز به عنوان مدرک جرم از سوی کاوه کیائیان، مدیر کتابفروشی، گرفته و ثبت شده است!

آرامش خیالی که امکان دیدار دوستان و مخاطبان متنوع در یک فضای امن و مشخص فرهنگی و فارغ از بده­بستان­های خاص برای مولف ایجاد می­کند، شنیدن مستقیم انتقادات و نظرات کسانی که کلمات نویسنده را خوانده اند، و حضور روراست و و به اصطلاح جلوی پرده­ی هر کس که سخنی دراین باره دارد، کم امتیازی نیست. امیدوارم که هم این برنامه­ها ادامه یابند – برای هر و همه­ی کتاب­ها، نویسنده­ها، همه­ی ناشرها – و هم ارتباطات فرهنگی که دیگر نیازی به گفتن نیست چقدر غنیمت اند.

comments ( 0 ) | permalink | Saturday 16 April 2005
معارفه ... بونوئل

دوستان ایترنتی. مراسم معارفه – یا جشن، یا رونما – ی کتاب جدید من، کتاب هول، روز پنج­­شنبه، 25 فروردین، از ساعت 14 تا 17 در محل نشر چشمه (خیابان کریمخان – نبش میرزای شیرازی) برگزار می­شود. البته این یک جلسه­ی نقد و بررسی، یا نشست و مصاحبه نیست، بل­که شروع تجربه­یی است که در سایر کشورها خیلی رایج است و این­جا هنوز نه، یعنی ایجاد امکان ملاقات رودرروی نویسنده و مخاطبان، و پخش عمومی خبر چاپ کتاب – البته در یک زمان و فضای محدود. بنابراین آن دوستانی که هنوز کتاب را ابتیاع نفرموده اند، یا آن­هایی که کتاب را دارند اما می­خواهند بازهم ابتیاع بفرمایند !!، و اصلا آن دوستان محترمی که با من حرف و گپ و گفتی راجع به کتاب دارند، می­توانند تشریف بیاورند. ضمن این که چند نفر از دوستان نویسنده و ژورنالیست هم قول حضور داده اند که حضور و کلامشان فضای معارفه را جدی ترخواهد کرد. ­

و اما در مورد این قطعه­ی بونوئل. به گمانم همه­مان دلهره­ی قدرتمند، کوتاه، و سرشار از ناامیدی کابوس سقوط از بلندی در هنگام خواب را تجربه کرده ایم. و باز به گمانم متن سوررئالیستی بونوئل از همان تجربه می­گوید، اما با چه پایانی ...

رایحه­ی حرمت


یک نفر به شکلی مرگ­بار هل­ام داد. با سرعتی سرگیجه­آور شروع به سقوط در مارپیچی سرگیجه­آور کردم، سرعتی با تصاعدی ریاضیاتی، سرعتی بیناستاره­یی. چرخشی چهل و پنج درجه هم­راه با احساس تبدیل شدن به یکی از آن دوایر به جا مانده از چرخش ستاره­هایی که ثانیه­یی یک میلیون بار می­چرخند. همه­اش گرداب، چرخش، فش­فش، فریاد، تیر ِکمان، معده­یی پرآشوب، هوراهای جمعیت، تلالو، تعلیق، ترس، سرما.

دارم سقوط می­کنم! دارم سقوط می­کنم!

اما سقوطم هیچ وقت به پایان نرسید. هرچه بیش­تر و بیش­تر احساس عدم تعادل می­کردم، انگار سورتمه­یی باشم درون مارپیچ مسابقه.

حرکت ماشین بافندگی­یی با قدرتی بی­نهایت.

کاهش سریع درجه­ی حرارت ستون دماسنج.

سرمای گزنده­ی میلیون­ها ستاره روی نوک بینی­ام.

جاذبه­ی خنده­یی که رها کردم چه اغراقی داشت.

جمعیت هم­­­چنان با هیجان فریاد می­کشید: «برو جلو! برو جلو!»

در این سورتمه­یی که چون تیری از اسلحه رها شده بود، قرن­ها چون ثانیه­ها می­گذشتند.

دست آخر، هنگامی که از رسیدن به سکون ناامید شده بودم، انفجار مهیبی رخ داد. سیاره­ی زحل با اتوموبیلی پر از بچه مدرسه­یی تصادف کرد.

ناگهان رخوتی گرم و استوایی وجودم را گرفت، جبه­یی از خز شانه­هایم را پوشاند. آرامشی به اندرونم، که تا آن لحظه مورمور می­شد، راه یافت، آرامشی خواب­آلوده. دستی، یا بالی، روی پیشانی­ام قرار گرفت و صدایی عتیق گفت: «اینک می­توانی بمیری.»


comments ( 0 ) | permalink | Monday 11 April 2005
+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1386ساعت 0:49  توسط رضاكرمي  | 

چراديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.؟

( از همه نویسندههای کتب درسی معذرت میخواهم )

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك

به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.

پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.

او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. یادش بخیر داستان حسنک کجایی ُتصمیم کبریُ میهمان ناخوانده (کوکب خانم) دهقان فداکار

و پتروس همیشه از روی اینها مشق و دیکته می نوشتیم

و حالا اینها شاید فقط قصه باشد برای ما تا با گفتن اینها کوچکتر ها را سرگرم کنیم

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:21  توسط رضاكرمي  | 


چاپ

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری | www.dw-world.de | © Deutsche Welle.

"بوف کور" از دید تاریخی • مصاحبه با داریوش آشوری

داریوش آشوریداریوش آشوری

به تازگی کتابی به نام "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم" به قلم دکتر ماشاالله آجودانی، تاریخدان ایرانی مقیم انگلیس، منتشر شده است. این کتاب توسط انتشارات "فصل کتاب" در لندن در ۲۱۴ صفحه چاپ شده است. ویژگی این کتاب آن است که در آن برای نخستین بار "بوف کور" صادق هدایت در متن اجتماعی تاریخی آفرینش آن بررسی شده است.

در مورد جایگاه "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم" درمیان آثاری که تا کنون در مورد بوف کور نوشته شده، با داریوش آشوری، پژوهشگر فرهنگ ایران، مصاحبه کرده‌ایم. داریوش آشوری اخیرا نقدی بر این کتاب در سایت اینترنتی رادیو زمانه منتشر کرده است.

 

ماشاالله آجودانیBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  ماشاالله آجودانی نویسنده "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم"

دویچه وله: آقای آشوری، از زمان انتشار كتاب بوف كور تا كنون نقدها، تحقيق‌ها و تفسيرهای بسیار در باره‌ی اين اثر ادبی منتشر شده است. آخرینِ آن كتاب "هدايت، بوف كور و ناسيوناليسم"، اثر ماشاالله آجودانی، است. این کتاب، به نظرِ شما، چه جايگاهی در این مجموعه دارد؟

 

داریوش آشوری: نقدهایی که تا کنون در باره‌ی "بوفِ کور" نوشته شده بیش‌تر از دیدگاهِ روانکاوانه بوده است.  امّا نقدِ آقای آجودانی از یک دیدگاهِ تاریخیِ به آن می‌نگرد.

 

 

چه زمینه‌ای در بوفِ کور امکانِ تفسیرِ آن هم از دیدگهِ روانکاوانه و هم تاریخی را فراهم می‌کند؟

 

این هنرِ بزرگِ هدایت بود که توانست یک درگیری ذهنیّتِ جمعی روشنفکرانه در میانِ نسلِ خود را، که مایه‌ی اجتماعی و تاریخی داشت، به قالبِ دردِ ناکامیِ شخصی با زمینه‌ای حسّانی و جنسی بریزد و به ادبیّات به معنایِ عالی بدل کند. ادبیّاتِ روانکاوی و مکتبِ فروید در دهه‌ی 1920-30 که هدایت در اروپا می‌زیست، در ادبیّات و هنرِ اروپایی نفوذِ ژرفی کرده بود. هدایت نیز که زبانِ فرانسه را به‌خوبی می‌دانست و بسیار هم کتاب‌خوان و جوینده بود، با این زمینه و ربط آن با ادبیّات آشنایی کافی به هم زده بود. زمینه‌ی آشنایی با فرویدیسم را در برخی از "قضیه"های "وغ‌وغ‌ساهاب" نیز می‌بینیم.

 

 

به نظر شما تاکنون در زمینه‌ی تحلیلِ روانکاوانه‌ی "بوفِ کور" کارِ اساسی انجام شده است؟

 

بله در این زمینه بسیار نوشته شده است که من همه را ندیده ام و نخوانده ام. امّا، تا آن جا که من دیده و خوانده ام، بهترین کتابی که از این دیدگاه با تسلط حرفه‌ای کامل و پژوهندگیِ باریک‌بینانه نوشته شده، کتابِ دکتر محمد صنعتی ست به نامِ " صادق هدایت و هراس از مرگ". صنعتی ساختارِ روانکاوانه‌ی "بوف کور" را بسیار دقیق تحلیل کرده و نشان داده است که هدایت چه آگاهانه و با چه ظرافت و هوشمندی و آفرینندگیِ هنرمندانه فضایِ تمثیلی این اثر را طرح‌ریزی کرده و عناصرِ نمادین را در آن نشانده است.

 

ماشاالله آجودانی چه روشی را  برای بررسی "بوف كور" به كار گرفته است؟

 

داریوش آشوری: آجودانی روش میان‌متنی (intertextual) را برایِ تحلیلِ "بوفِ کور" در پیش گرفته است. در این روش، بر مبنایِ دست‌آوردهایِ علومِ انسانی در سده‌ی بیستم، که از فلسفه‌ی هرمنوتیکِ هایدگر و گادامر مایه ‌می‌گیرد، به اثرِ ادبی همچون فراورده‌ی یک زمانه و تاریخ نگریسته می‌شود. به عبارتِ دیگر، می‌توانیم بگوییم که رهیافتِ روانکاوانه به اثر همچون یک تک‌گفتار (monologue)، از درونِ یک روان، از زبانِ یک شخص، می‌نگرد، و در آن به دنبالِ مسائلِ روانی نویسنده، از دیدگاهِ علمِ روانکاوی، می‌گردد، امّا روشِ میان‌متنی به آن همچون بازتابی از یک فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودی (dialogical) در یک زمانه نگاه می‌کند. به عبارتِ دیگر، به اثرِ ادبی، از این دیدگاه، همچون یک آفرینشِ "روانِ جمعی" می‌نگرد.

 

به نظر شما، آجودانی با كتاب‌اش در باره‌ی بوف كور چه دريچه‌ی تازه‌ای به روی ما گشوده است؟

 

آجودانی نشان داده است که "بوفِ کور" چه‌گونه فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودیِ روشنفکرانه‌ی روزگار هدایت و دغدغه‌هایِ آن را بازتاب می‌دهد. می‌بینیم که میانِ گفتمانِ ناسیونالیستیِ نهفته در "بوفِ کور" و نوشته‌هایِ پیشاهنگانِ شکل‌دهی به وجدانِ ملّیِ مدرن در ایران، همچون میرزا آقاخان و عارف و عشقی و بهار و ذبیحِ بهروز و بسیاری دیگر رابطه‌‌ای تنگاتنگ هست. در واقع، آنچه ما به عنوانِ "ایران" می‌شناسیم و تمامی عواطفی که در روانِ ما پیرامونِ آن تنیده شده، دست‌آوردِ فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودیِ این دوران است که هدایت درخشان‌ترین چهره‌ی ادبیِ بازتاب‌دهنده‌ی آن است.

 

آيا چيزی هست كه با این روش در آن ناديده گرفته شده باشد؟

 

باید گفت که، هر تحلیل و تفسیری از دیدگاهی و با روشی به سراغِ متن می رود و به دلیلِ همین تمرکز بر دیدگاه و روشِ خود فروکاهنده (reductionist) است. یعنی فهمِ اثر را، ناگزیر، به یکی از جنبه‌های آن محدود می‌کند. در رهیافت میان‌متنی، که از دیدگاه علومِ انسانی یا علومِ هرمنوتیکی صورت می‌گیرد، به‌طبع، وجهِ تاریخیِ اثر بزرگنمایی می‌شود و وجهِ ادبیِ اثر و آفرینندگیِ هنریِ آن، به عبارتِ دیگر، یکّگیِ آن در میانِ همه‌ی آثارِ دارای رابطه‌ی میان‌متنی با آن کم‌-و‌-‌بیش نادیده گرفته می‌شود. شناختِ وجهِ ادبی یا ادبیّتِ اثر و ارزش یا ارزش‌هایِ آن از این دیدگاه، کاری ست دیگر که نقدگرانِ ادبی به آن می‌پردازند. بوفِ کور، به هر حال، چنان که بسیار گفته شده است، یک اثرِ ادبیِ بزرگ در ساحتِ ادبیّاتِ مدرنِ جهانی ست، اگرچه "ایرانیّتِ" آن و تعلقِ آن به زمانه‌ای‌ خاص هم سرِ جایِ خود هست.

 

 

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری


چاپ

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری | www.dw-world.de | © Deutsche Welle.

"بوف کور" از دید تاریخی • مصاحبه با داریوش آشوری

داریوش آشوریداریوش آشوری

به تازگی کتابی به نام "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم" به قلم دکتر ماشاالله آجودانی، تاریخدان ایرانی مقیم انگلیس، منتشر شده است. این کتاب توسط انتشارات "فصل کتاب" در لندن در ۲۱۴ صفحه چاپ شده است. ویژگی این کتاب آن است که در آن برای نخستین بار "بوف کور" صادق هدایت در متن اجتماعی تاریخی آفرینش آن بررسی شده است.

در مورد جایگاه "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم" درمیان آثاری که تا کنون در مورد بوف کور نوشته شده، با داریوش آشوری، پژوهشگر فرهنگ ایران، مصاحبه کرده‌ایم. داریوش آشوری اخیرا نقدی بر این کتاب در سایت اینترنتی رادیو زمانه منتشر کرده است.

 

ماشاالله آجودانیBildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  ماشاالله آجودانی نویسنده "هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم"

دویچه وله: آقای آشوری، از زمان انتشار كتاب بوف كور تا كنون نقدها، تحقيق‌ها و تفسيرهای بسیار در باره‌ی اين اثر ادبی منتشر شده است. آخرینِ آن كتاب "هدايت، بوف كور و ناسيوناليسم"، اثر ماشاالله آجودانی، است. این کتاب، به نظرِ شما، چه جايگاهی در این مجموعه دارد؟

 

داریوش آشوری: نقدهایی که تا کنون در باره‌ی "بوفِ کور" نوشته شده بیش‌تر از دیدگاهِ روانکاوانه بوده است.  امّا نقدِ آقای آجودانی از یک دیدگاهِ تاریخیِ به آن می‌نگرد.

 

 

چه زمینه‌ای در بوفِ کور امکانِ تفسیرِ آن هم از دیدگهِ روانکاوانه و هم تاریخی را فراهم می‌کند؟

 

این هنرِ بزرگِ هدایت بود که توانست یک درگیری ذهنیّتِ جمعی روشنفکرانه در میانِ نسلِ خود را، که مایه‌ی اجتماعی و تاریخی داشت، به قالبِ دردِ ناکامیِ شخصی با زمینه‌ای حسّانی و جنسی بریزد و به ادبیّات به معنایِ عالی بدل کند. ادبیّاتِ روانکاوی و مکتبِ فروید در دهه‌ی 1920-30 که هدایت در اروپا می‌زیست، در ادبیّات و هنرِ اروپایی نفوذِ ژرفی کرده بود. هدایت نیز که زبانِ فرانسه را به‌خوبی می‌دانست و بسیار هم کتاب‌خوان و جوینده بود، با این زمینه و ربط آن با ادبیّات آشنایی کافی به هم زده بود. زمینه‌ی آشنایی با فرویدیسم را در برخی از "قضیه"های "وغ‌وغ‌ساهاب" نیز می‌بینیم.

 

 

به نظر شما تاکنون در زمینه‌ی تحلیلِ روانکاوانه‌ی "بوفِ کور" کارِ اساسی انجام شده است؟

 

بله در این زمینه بسیار نوشته شده است که من همه را ندیده ام و نخوانده ام. امّا، تا آن جا که من دیده و خوانده ام، بهترین کتابی که از این دیدگاه با تسلط حرفه‌ای کامل و پژوهندگیِ باریک‌بینانه نوشته شده، کتابِ دکتر محمد صنعتی ست به نامِ " صادق هدایت و هراس از مرگ". صنعتی ساختارِ روانکاوانه‌ی "بوف کور" را بسیار دقیق تحلیل کرده و نشان داده است که هدایت چه آگاهانه و با چه ظرافت و هوشمندی و آفرینندگیِ هنرمندانه فضایِ تمثیلی این اثر را طرح‌ریزی کرده و عناصرِ نمادین را در آن نشانده است.

 

ماشاالله آجودانی چه روشی را  برای بررسی "بوف كور" به كار گرفته است؟

 

داریوش آشوری: آجودانی روش میان‌متنی (intertextual) را برایِ تحلیلِ "بوفِ کور" در پیش گرفته است. در این روش، بر مبنایِ دست‌آوردهایِ علومِ انسانی در سده‌ی بیستم، که از فلسفه‌ی هرمنوتیکِ هایدگر و گادامر مایه ‌می‌گیرد، به اثرِ ادبی همچون فراورده‌ی یک زمانه و تاریخ نگریسته می‌شود. به عبارتِ دیگر، می‌توانیم بگوییم که رهیافتِ روانکاوانه به اثر همچون یک تک‌گفتار (monologue)، از درونِ یک روان، از زبانِ یک شخص، می‌نگرد، و در آن به دنبالِ مسائلِ روانی نویسنده، از دیدگاهِ علمِ روانکاوی، می‌گردد، امّا روشِ میان‌متنی به آن همچون بازتابی از یک فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودی (dialogical) در یک زمانه نگاه می‌کند. به عبارتِ دیگر، به اثرِ ادبی، از این دیدگاه، همچون یک آفرینشِ "روانِ جمعی" می‌نگرد.

 

به نظر شما، آجودانی با كتاب‌اش در باره‌ی بوف كور چه دريچه‌ی تازه‌ای به روی ما گشوده است؟

 

آجودانی نشان داده است که "بوفِ کور" چه‌گونه فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودیِ روشنفکرانه‌ی روزگار هدایت و دغدغه‌هایِ آن را بازتاب می‌دهد. می‌بینیم که میانِ گفتمانِ ناسیونالیستیِ نهفته در "بوفِ کور" و نوشته‌هایِ پیشاهنگانِ شکل‌دهی به وجدانِ ملّیِ مدرن در ایران، همچون میرزا آقاخان و عارف و عشقی و بهار و ذبیحِ بهروز و بسیاری دیگر رابطه‌‌ای تنگاتنگ هست. در واقع، آنچه ما به عنوانِ "ایران" می‌شناسیم و تمامی عواطفی که در روانِ ما پیرامونِ آن تنیده شده، دست‌آوردِ فضایِ گفت‌-‌و-‌شنودیِ این دوران است که هدایت درخشان‌ترین چهره‌ی ادبیِ بازتاب‌دهنده‌ی آن است.

 

آيا چيزی هست كه با این روش در آن ناديده گرفته شده باشد؟

 

باید گفت که، هر تحلیل و تفسیری از دیدگاهی و با روشی به سراغِ متن می رود و به دلیلِ همین تمرکز بر دیدگاه و روشِ خود فروکاهنده (reductionist) است. یعنی فهمِ اثر را، ناگزیر، به یکی از جنبه‌های آن محدود می‌کند. در رهیافت میان‌متنی، که از دیدگاه علومِ انسانی یا علومِ هرمنوتیکی صورت می‌گیرد، به‌طبع، وجهِ تاریخیِ اثر بزرگنمایی می‌شود و وجهِ ادبیِ اثر و آفرینندگیِ هنریِ آن، به عبارتِ دیگر، یکّگیِ آن در میانِ همه‌ی آثارِ دارای رابطه‌ی میان‌متنی با آن کم‌-و‌-‌بیش نادیده گرفته می‌شود. شناختِ وجهِ ادبی یا ادبیّتِ اثر و ارزش یا ارزش‌هایِ آن از این دیدگاه، کاری ست دیگر که نقدگرانِ ادبی به آن می‌پردازند. بوفِ کور، به هر حال، چنان که بسیار گفته شده است، یک اثرِ ادبیِ بزرگ در ساحتِ ادبیّاتِ مدرنِ جهانی ست، اگرچه "ایرانیّتِ" آن و تعلقِ آن به زمانه‌ای‌ خاص هم سرِ جایِ خود هست.

 

 

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری

چاپ

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری | www.dw-world.de | © Deutsche Welle.



چاپ

مصاحبه گر: کیواندخت قهاری | www.dw-world.de | © Deutsche Welle.



+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386ساعت 3:33  توسط رضاكرمي  | 

مرثيه
 

به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم
در آستانه دريا و علف

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟


***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است

و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد

پس به هيئت گنجي در آمدي
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است

!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو

و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را

   Ahmad Samloo------------------------------------------------------------------

 

 

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغامها سوگند ها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار

تو را هم با تو سوگند ،آی

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا،خداوندا

به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین،تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست

تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او

و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم

و بینم باز

گشوده در به روی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...

الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

و سوگندی و زنهاری

الا یا هر چه هستِ کائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار می خواهد

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببین ، یک مرد می گرید........

 

چه سود اما ، دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان

نهان شد رفت،

از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

آن آزاده،آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر

به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک

 

                          مهدی اخوان ثالث

Mehdi Akhavan Sales

 ---------------------------

 

 برگزیدۀ بخشهایی از نامه های فروغ به ابرهیم گلستان

 

...حس میکنم که عمرم را باخته ام. و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم. شاید علتش اینست که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های آیندۀ مرا متزلزل کرد.

من هرگز در زندگی راهنمائی نداشتم.کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم، همۀ آن چیزهائیست که میتوانستم داشته باشم، اما کجرویها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.

بدیهای من بخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.

***

...حس میکنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد...

مییخواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم.میخواهم به اعماق زمین برسم.عشق من در آنجاست،درجائی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می دهد، گوئی بدن من یک شکل موقتی و زودگذران است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همۀ شاخه های درختان آویزان کنم.

***

...همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم، در حالیکه در درون خود یک موجود زنده بودم ... ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم، ولی نمی توانیم آن را اصلا" نداشته باشیم.

***

...نمیدانم رسیدن چیست، اما بی گمان مقصدی هست که همۀ وجودم به سوی آن جاری می شود.کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست.دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است.

معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است.

...محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند، و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک میکنند. من نمی خواهم سیر باشم، بلکه می خواهم به فضیلت سیری برسم.

...بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز، خوبی های من از بیان کردن، جز نالۀ اسارت خوبی های من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است.

و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.

***

...پریروز در اتاق پهلوی اتاق من (درهتل) زنی خودکشی کرد.

نزدیکهای صبح صدای ناله از آن اتاق بلند شد.من خیال کردم سگ است که زوزه میکشد.آمدم بیرون گوش دادم.دیگران هم آمدند.بالاخره در را شکستند و زن را که خاکستری شده بود و خیلی زشت و کوتاه بود با وضعی حقیرانه روی تخت از حال رفته بود، اول کتک زدند و بعد پاهایش را گرفتند و از پله های طبقۀ چهارم کشیدند تا طبقۀ اول. زن تقریبا" مرده بود و میان لباسهایش چیزهای مضحک و عجیب به چشم میخورد؛ تا بخواهی پستان بند و تنکه های کثیف،جورابهای پاره، کاغذرنگی و عروسکهائی که با کاغذرنگی چیده بودند، کتابهای قصۀ کودکان، قرص های جورواجور، عکس حضرت مسیح و یک چشم مصنوعی.

نمی دانم چرا این مرگ اینقدر به نظرم بیرحمانه آمد.دلم میخواست دنبالش به بیمارستان بروم، اما همۀ مردم اینقدر با این جسد خاکستری رنگ به خشونت رفتار میکردند که من جرأت نکردم ترحم و همدردی ظاهر کنم.آمدم توی اتاقم دراز کشیدم و گریه کردم.

***

...این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنۀ درخت بکند؟ آیا این خیلی خود خواه نیست و آن آدمهای دیگر، آدمهای شریفتر و نجیب تری نیستند که میگذارند بپوسند بی آنکه در یک تار مو، حتی یک تار مو، باقی مانده باشند؟

***

...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رویائی نیستم.

دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و بپایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.

***

...ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام.

به محض اینکه از خانه بر میگردم و با خودم تنها میشوم یکمرتبه حس میکنم که تمام روزم را به سرگردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمیماند گذشته است..از فستیوال به خانه که برمیگشتم ، مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گلهای آفتابگردانم بودم .چقدر رشد کرده اند ؟ برایم بنویس .وقتی گل دادند زود برایم بنویس .
از این جا که خوابیده ام دریا پیداست . روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست . اگر می توانستم جزئی از این بی انتهائی باشم ، آنوقت می توانستم هر کجا که می خواهم باشم ...
دلم می خواهد اینطوری تمام بشوم یا اینطوری ادامه بدهم . از توی خاک همیشه یک نیروئی بیرون میآید که مرا جذب میکند . بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست . فقط دلم میخواهد فرو بروم ، همراه با تمام چیزهائی که دوست میدارم در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم . بنظرم میرسد تنها راه گریز از فنا شدن،
از دست دادن ، از هیچ و پوچ شدن همین است .


***


بعد از استقبال و تکریم فوق العاده ای که در فستیوال سینمای مؤلف در پزارو از او شده است ....
میان این همه آدمهای جوراجور آنقدر احساس تنهائی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود . حس خارج از جریان بودن دارد خفه ام میکند . کاش در جای دیگری بدنیا آمده بودم ، جائی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش های زنده . افسوس که همۀ عمرم و همۀ توانائیم را باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها دربیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است ، تلف کنم ، همچنان که تابحال کرده ام . وقتی تفاوت را میبینم و این جریان زندۀ هوشیار را که با چه نیروئی پیش میرود و شوق به آفرین و ساختن را تلقین و بیدار میکند ، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم میخواهد بمیرم ، بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابی نگذارم و آن مجلۀ پرت پست پنج ریالی ( در اصل نامه اسم مجله برده شده است ) را نبینم .


***


تا به خود آزاد و راحت و جدا از همۀ خودهای اسیر کنندۀ دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی .....هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی میگذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .


***


چه دنیای عجیبی است ، من اصلآ کاری به کار هیچکس ندارم ، و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمروئی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم ، بخصوص که این دیگران اصلآ برایم جالب نباشند ، بگذریم .


***


یک تابلو از « لئوناردو » در « نشنال گالری » است که من قبلآ ندیده بودم .
یعنی در سفر قبلیم به لندن . محشر است . همه چیز در یک رنگ آبی سبک حل شده است . مثل آدم به اضافۀ سپیده دم . دلم میخواست خم شوم و نماز بخوانم .
مذهب یعنی همین ، و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن میکنم .
من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد . من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند . آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم .


***


اگر « عشق » عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .
 

 
   
---------------------------------------
 

اسير

 

اولين مجموعۀ شعر فروغ است که در۱۷ سالگی منتشر ميشود. ا

 

در اسير من فقط بيان کنندۀ ساده از دنيای بيرونی بودم در آن زمان "

 

شعر هنوز در من حلول نکرده بود با من همخانه بود مثل شوهر.مثل

 

  معشوق. اما بعداً شعر در من ريشه گرفت و به همين دليل موضوع

 

شعر برايم عوض شد ."ا

آه ای صدای زندانی   آيا شکوه يأس تو هرگز  از هيچ سوی اين شب منفور     نقبی بسوی نور نخواهد زد؟

 

خانۀ متروک

ناشناس پاییز

شب و هوس

يکشب چشم براه وداع

شعلۀ رميده

در برابر خدا آينۀ شکسته افسانۀ تلخ رميده
ای ستارها دعوت گريزو درد خاطرات
حلقه خسته انتقام رويا
اندوه بازگشت ديوشب هرجايی
صبر سنگ نقش پنهان عصيان  اسير
از دوست داشتن بيمار شراب و خون بوسه
خواب مهمان ديدار تلخ ناآشنا
صدايی در شب راز من گمگشته حسرت
دريايی دختر بهار ازياد رفته يادی از گذشته
  ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
  آخرين کتاب فروغ ،ناتمام می ماند .ا
  توی زمانی داريم زندگی ميکنيم که تمام مفاهيم و"
  مقياسها دارند معنی خودشان را از دست ميدهند و
  دارند ــ نميخواهم بگويم بی ارزش ــ در حال متزلزل
  شدن هستند ... دنيای بيرون آنقدر وارونه است که
  نميخواهم باورش کنم ."  ا

چگونه ميشود به آنکسی که ميرود اينسان   صبور، سنگين،  سرگردان.  فرمان ايست داد


  تولدی ديگر  
  فروغ در سال١٣۴١با انتشار تولدی ديگر نشان داد  
  که زبان خاص خود را پيدا کرده . ازنو متولد شده  
  اما حس کمال طلبی در او، او را راضی نميکند .ا  
  عيب کار من در اين است که هنوز همۀ آنچه را"  
  که ميخواهم بگويم نميتوانم بگويم . "من سی ساله  
  هستم وسی سالگی برای زن ، سن کمال است ، اما  
 

محتوای شعر من سی ساله نيست ، جوانتر است ." ا  

کسی مرا به آفتاب   معرفی نخواهد کرد   کسی مرا به ميهمانی گنجشکها نخواهد برد   پرواز را به خاطر بسپار   پرنده مردنيست


آيه های زمينی   دريافت   آنروزها  
هديه   وصل   گذران  
ديدار در شب   عاشقانه   آفتاب ميشود  
وهم سبز   پرسش   روی خاک  
فتح باغ   جمعه   شعر سفر  
به علی گفت مادرش روزی   عروسک کوکی   باد مارا خواهد برد  
پرنده فقط يک پرنده بود   تنهائی ماه   غزل  
ای مرز پر گوهر   معشوق من   در آبهای سبز تابستان  
به آفتاب سلامی دوباره   در غروبی ابدی   ميان تاريکی  
من از تو ميمردم   مرداب   بر او ببخشائيد  
تولدی ديگر      جفت  

گل سرخ  

  

در خيابان های سرد شب

ديوارهای مرز  

عصيان

 

در سال ١٣٣۸منتشر ميشود. ا

 

ديوار و عصيان در واقع دست و پا زدنی مأيوسانه در ميان"

 

دو مرحله زندگيست . آدم به مرحلۀ تفکر ميرسد .  ا

  در جوانی احساسات ريشه های سستی دارند، اگر بوسيلۀ
  فکر رهبری نشوند ، خشک ميشوند و تمام ميشوند ."  ا
 
 

پرنده ای که مرده بود بمن پند داد   که پرواز را بخاطر بسپارم




 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386ساعت 3:21  توسط رضاكرمي  | 

Siavash kasrai

شبنمی و آه


آي گلهاي فراموشي باغ
مرگ از باغچه خلوت ما مي گذرد داس به دست
و گلي چون لبخند
مي برد از بر ما
سبب اين بود آري
راه را گر گره افتاده به پاي
باد را گر نفس خوشبو در سينه شكست
آب را اشك اگر آمد در چشم زلال
گل يخ را پرها ريخت اگر
در تك روزي آري
روشنايي مي مرد
شبنمي با همه جان مي شد آه
اختران را با هم
پچ پچي بود شب پيش كه مي ديدم من
ابرها با تشويش
هودجي را در تاريكي ها مي بردند
و دعاهايي چون شعله و دود
از نهانگاه زمين بر مي شد
شاعري دست نوازشگر از پشت جهان بر مي داشت
زشتي از بند رها مي گرديد
دختر عاصي و زيباي گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اينك آن آوازي است
كه بيابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهايي دارد با خويش
همره قافله شاد بهار
كه به دروازه رسيده است كنون
او نخواهد آمد
و در اين بزم كه چتري زده يادش بر ما
باده اي نيست كه بتواند شستن از ياد
داغ اين سرخ ترينن گل فرياد
كودكي را كه در اين مه سوي صحرا رفته است
تا كه تاجي بنشاند از گل بر زلفان
يا كه بر گيرد پروانه رنگيني از بيشه غم
با چه نقل سخني
بفريبيمش آيا
بكشانيمش تا آبادي ؟
پاي گهواره خالي چه عبث خواهد بود
پس از اين لالايي
خواب او سنگين است
و شما اي همه مرغان جهان در غوغا آزاديد
شعر در پنجه مهتابي
گريه سر داد و غريبانه نشست
 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:58  توسط رضاكرمي  | 

The Tinderbox Story
Lacha Na Scoile
The Box Rocks
+ نوشته شده در  سی ام مهر 1386ساعت 1:18  توسط رضاكرمي  | 

ادبیات جهان///--------

ویلیام شکسپیر

 

 
ویلیام شکسپیر
ویلیام شکسپیر
امضای ویلیام شکسپیر
امضای ویلیام شکسپیر

ویلیام شکسپیر، شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی، (۲۳ آوریل ۱۵۶۴ - ۲۳ آوریل ۱۶۱۶ میلادی)

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

«اگر احساسی پلید در قلبم رخنه کند، چه باک! کجاست کاخی که فتنه در آن لانه نکرده باشد؟»

    • پرده سوم، صحنه سوم/ یاگو
  • «پس، سخن از کسی گوئید که نه چندان فرزانه، اما به تمام و کمال عاشق بود.»
    • پرده پنجم، صحنه دوم/ اتللو
  • «رویش علف‌های هرزه، بدون تابش خورشید هم میسر است.- آن میوه‌ای زودتر شاداب می‌گردد که اول بشکفد.»
    • پرده دوم، صحنه دوم/ یاگو
  • «نه مردها فرشته‌اند و نه ما باید محبتی را که پیش از پیوند زناشوئی به ما داشتند، طلب کنیم.»
    • پرده سوم، صحنه چهارم/ دزدمونا
  • «همه ما شایسته آقایی نیستیم، نه هرکسی تواند ارباب باشد و نه هر اربابی نوکر باوفا تواند داشت.»
    • پرده اول، صحنه اول/یاگو

 پایان خوش، همه خوش

  • «کودکان هدیه خدا هستند.»
    • پرده اول، صحنه اول/مجنون

 تاجر ونیزی

  • «اگر مارا مجروح سازید، آیا خونی از ما جاری نخواهد شد؟ اگر ما را غلغلک دهید، آیا نخواهیم خندید؟ اگر زهر درکام ما بریزید، آیا نخواهیم مرد؟ واگر به ما توهین کنید، نباید انتقام بگیریم؟»
    • پرده سوم، صحنه اول/ شایلوک

 رمئو و ژولیت

  • «آه، که چشمانت بیش از زخم جانسوز شمشیرشان مرا تهدید می‌کند. نگاه مهربانت را از من باز مگیر تا در برابر تیغ انتقام‌شان روئین‌تن بایستم. ترجیح می‌دهم در آتش کین آن‌ها نابود گردم، تااین‌که بدون عشق تو تن به ذلت زندگی تسلیم کنم.»
    • پرده دوم، صحنه دوم/رومئو
  • «بازهم برایم بگو، ای فرشته روشنی‌بخش. حضورت را چون ملکی با بال‌های زرین که پیامی از ملکوت با خود به امغان آورده‌است، برفراز دیدگانم می نگرم، تو آن جاودانه‌ای که انسان گذرا برآستانت سر فرومی‌نهد.»
    • پرده دوم، صحنه دوم/ رومئو
  • «بلبل بود، نه چکاوک.»
    • پرده سوم، صحنه هفتم/ژولیت
  • «چه زهرآگین‌قلبی، چو افعی، در زیر گل‌برگ‌ها نهان گشته! مگر از دیرباز در این مغاک فرح‌‌بخش، اژدهایی لانه گزیده است؟»
    • پرده سوم، صحنه دوم/ ژولیت
  • «دیرگاهی که مرگش فرارسید، ذره ذره از پیکرش ستاره بساز! آن‌گه طاق نیلگون آسمان را چراغانی خواهد کرد، تا جهان عاشق شب گردد و هیچ انسانی به ستایش خورشید خودپرست ننشیند.»
    • پرده سوم، صحنه دوم/ ژولیت
  • «فلسفه، شیر ِ شیرین ِشوربختی.»
    • پرده سوم، صحنه سوم/لورنسو

 ژولیوس سزار

  • «بروتوس، توهم؟»
    • پرده سوم، صحنه اول/ سزار
  • «ترسو پیش از مرگ بارها می‌میرد، شجاعان طعم مرگ را فقط یکبار می‌چشند.»
    • پرده دوم، صحنه دوم/ سزار
  • «زنان را تحمل رازداری نیست.»
    • پرده دوم، صحنه چهارم/پورتیا
  • «مرگ را فراخوان و فتنه خفته جنگ را بیدار کن.»
    • پرده سوم، صحنه اول/ آنتونیوس

 طوفان

  • «ما را از همان جنسی ساخته‌اند که رؤیاها را، و حضور کوچک ما را هاله‌ای از خواب فراگرفته است.»
    • پرده چهارم، صحنه اول/ پروسپرو

 مکبث

  • «زیباست حیله، حیله زیباست. در میان مه برفراز ابر، ابر ناپاک، می‌‌چرخد زیبا.»
    • پرده اول، صحنه اول/ ساحره‌ها
  • «همه‌چیز از دست رفت و سودی حاصل نشد، در مقصد با خاطری ناخشنود ایستاده‌ایم.»
    • پرده سوم، صحنه دوم/ بانوی مکبث

 هاملت

  • «آن‌که مرا بازدارد، از او شبحی خواهم ساخت.»
    • پرده اول، صحنه چهارم/ هاملت
  • «مابقی سکوت است.»
    • پرده پنجم، صحنه دوم/ هاملت
  • «ساکت! در انتظارم، از نسیم صبح‌گاهی بوی دانم برد!»
    • پرده اول، صحنه پنجم/ پدر هاملت
  • «در زمین و آسمان، فراتر از آن‌چه فلسفه خام و رؤیای کودکانه شما درک می‌کند، وجود دارد، هوراتیو.»
    • پرده اول، صحنه پنجم/ هاملت
  • «بوی تعفن فساد از دستگاه دانمارک برخاسته است.»
    • پرده اول، صحنه چهارم/ مارسلوس
  • «بودن یا نبودن، مسأله در این است.»
    • پرده سوم، صحنه اول/هاملت

 هنری چهارم

  • «احترام یعنی چه؟ کلمه‌ای بیش نیست. چه چیز در این کلام نهفته است؟ چیست آن، که شرافت و پرهیزگاری نام نهاده‌اند؟ باد هوا[...] احترام، جز پرده‌ای منقش در مراسم تدفین، چیز دیگری نیست.»
    • قسمت اول، پرده پنجم، صحنه اول/ فال‌استاف
  • «شرور است آن سری که به افسر پادشاهی مزین است.»
    • قسمت دوم، پرده سوم، صحنه اول/ پادشاه
  • «غالبأ علف‌های هرز، زمین را بارور می‌سازد.»
    • قست دوم، پرده چهارم، صحنه هشتم/ هنری

هنری پنجم

  • «این شاخه‌ای از درخت تنومند پیروزی است که با قدرت ذاتی و توانایی مدبرانه خویش، لرزه بر پیکر ما می‌افکند.»
    • پرده دوم، صحنه چهارم/ کارل پادشاه
  • «یک‌بار دیگر، دوستان عزیز، یک‌بار دیگر برق‌آسا حمله کنید!»
    • پرده سوم، صحنه اول/ پادشاه هنری

 هنری ششم

  • «جرقه‌ای که در آغاز نادیده گرفته شود، چه سهل به خرمنی از آتش مبدل گردد که رودخانه‌ها را یارای مقابله با آن نباشد.»
    • قسمت سوم، پرده چهارم، صحنه هشتم/ کلارنس
  • «قبل از هرچیز بگذار تا وکلا را بکشیم!»
    • قسمت دوم، پرده چهارم، صحنه دوم/دیک

 هنری هشتم

  • «چه ظالمانه است، باری بر پشت افتادگان تحمیل نمودن.»
    • پرده پنجم، صحنه دوم/ کرامول
  • «عشق و تواضع، خلعتی برازنده مرشدی پرهیزگار باشد، نه شایسته جاه‌طلبی مغرور.»
    • پرده پنجم، صحنه دوم/ کرانمر

 یک داستان زمستانی

  • «کاش هیچ‌وقت سنین میان ده و بیست و سه وجود نداشت، یا این‌که خوابی خوش، جوانان را می ربود؛ که آن‌میان جز پس‌انداختن حرامزاده‌گان، رنجاندن سال‌خوردگان و دزدی و هیزی ثمری نیست.»
    • پرده سوم، صحنه دوم/ یک چوپان

«آدم تبه کار می‌رود ولی شرش بعد از او می‌ماند.»

  • «آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است.»
  • «آن کس که مال مرا بدزدد، چیز بی ارزشی را ربوده‌است، اما آنکس که نام نیک مرا برباید، جزئی از وجود مرا می‌برد که او را غنی نمی‌کند اما در واقع مرا حقیر می‌سازد.»
  • «آیا می‌دانید که انسان چیست؟ آیا نسب و زیبائی و خوش اندامی و سخنگوئی و مردانگی و دانشوری و بزرگ منشی و فضیلت و جوانی و کرم و چیزهای دیگر از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند؟»
  • «از دست دادن امیدی پوچ و آرزوئی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.»
  • «اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشیم، برگ درختان، غرش آبشار و زمزمه جویبار هریک به زبانی دیگر با ما سخن خواهند گفت.»
  • «اگر دوازده پسر داشتم و همه را به طور یکسان دوست می‌داشتم و یازده پسرم را در راه میهن قربانی می‌کردم، بهتر از این بود که یکی یکی در بستر خواب بمیرند.»
  • «امان از وقتی که مردم، دزد عقل را به گلوی خود بریزند، منظور از دزد عقل، مشروبات الکلی است، واقعأ که هیچ عاقلی این کار را نمی‌کند.»
  • «اندیشه‌ها، رؤیاها، آه‌ها، آرزوها و اشک‌ها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق می‌باشند.»
  • «ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه میکنی.»
  • «بدی‌های ما در دنیا به یادگار می‌ماند و خوبی هایمان همراه با ما به گور می‌رود.»
  • «بذله‌گویی برازنده‌ترین لباسی است که در یک مجلس می‌توان پوشید.»
  • «برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را نیز بسوزاند.»
  • «به دست آور آنچه را که نمی‌توانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمی‌توانی بدست آوری.»
  • «تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح خود، ما را از حمله به دشمن باز می‌دارند، درحالی که تصمیمی راسخ و حمله‌ای به موقع می‌تواند فتح و پیروزی را نصیب ما سازد.»
  • «تملق خوراک ابلهان است.»
  • «جایی‌که تخم محبت کاشته شود، شادمانی می‌روید.»
  • «جوانی و پیری با یک دیگر قابل مقایسه نیستند. جوانی مایه نشاط و سعادت است و پیری موجب فلاکت و حسرت. جوانی نیمروز زندگانی است و پیری شبانگاه ظلمانی. جوانی دوره خودنمائی و شجاعت است و پیری روزگار ترس و مذلت، جوان چون آهوی وحشی با نشاط و غرور در وادی زنگی می‌دود و پیر چون مردی لنگ آهسته و با هزار زحمت ، قدم بر می‌دارد.»
  • «جوانی جرعه‌ای است فرح انگیز ولی حیف که به پیری آمیخته‌است.»
  • «چراغ کوچکی در شب ، تاریکی را می‌شکافد و به اطراف نور می‌دهد، کار خوب اگرچه کوچک و ناچیز باشد در نظر من کوچک و ناچیز نیست.»
  • «در سرتاسر اعمال بشر، جزر و مدی موجود است که اگر آدمی در مجرای آن واقع شود، به ساحل سعادت می‌رسد وگرنه سراسر عمر وی در گودال‌های بدبختی و فلاکت سپری خواهد شد.»
  • «در سینه خود شراره‌ای آسمانی دارم که نامش وجدان است.»
  • «دشمنان بسیاری دارید که نمی‌دانند چرا دشمن شما هستند ولی همچون سگ‌های ولگرد هنگامی که رفقایشان بانگ بردارند، آنها نیز پارس می‌کنند.»
  • «دنیا مانند یک تماشاخانه‌است، هرکس رل خود را بازی می‌کند و سپس مخفی می‌شود.»
  • «دوستی نعمت گرانبهائی است، خوشبختی را دوبرابر می‌کند و از بدبختی می‌کاهد.»
  • «دنیا، سراسر صحنه بازی است و همه بازی گران آن به نوبت می‌آیند و می‌روند . نقش خود را به دیگری می‌سپارند.»
  • «دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشه‌است.»
  • «دیوانه خودش را عاقل می‌پندارد و عاقل هم می‌داند که دیوانه‌ای بیش نیست.»
  • «زنبور هرچقدر باشد، گل از آن بیشتر است؛ دل‌های ماتم زده هر اندازه باشند، قلب‌های شاد زیادترند.»
  • «زندگی از تار و پود خوب و بد بافته شده‌است، فضیلت ما وقتی می‌تواند بر خود ببالد که از خطاهای ما شلاق نخورد و جنایت‌های ما وقتی نومید می‌شود که مورد ستایش فضیلت‌های ما قرار نگیرد.»
  • «سعادتمند کسی است که به مشکلات و مصائب زندگی لبخند زند.»
  • «شادمانی در خانه‌ای است که مهر و محبت در آن مسکن دارد.»
  • «شخص عاقل و هشیار به هرجا قدم بگذارد، سعادت و فراغت بال همراه اوست زیرا در جهان بجز خوبی و زیبائی چیزی نمی‌بیند.»
  • «عشق غالبأ یک‌نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است!»
  • «عقل و هوش خود را با خوشی و نشاط دمساز کن تا هزاران آسیب از میان برود و عمرت دراز شود.»
  • «علامت و نشان حقیقی اصالت و علو شأن، نوازش و ترحم آمیخته با شادمانی و گشاده‌روئی است.»
  • «کاری که وظیفه و صمیمیت در آن دخالت دارد، خلل پذیر نیست.»
  • «کسانی که دنیا را از دست می‌دهند آن را با فکر و وسواس می‌خرند.»
  • «کشنده تر از نیش مار، بچه حق‌ناشناس است.»
  • «کینه پنهان نمی‌ماند.»
  • «گذشت زمان هرچه از موهای مردم می‌کاهد، به خرد آن‌ها میفزاید.»
  • «گریه ما وقت تولد از آن رو است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شده‌ایم.»
  • «مردی که دردرون خویش موسیقی ندارد و نداهای خوش و دلنشین او را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، برای خیانت، توطئه و غارتگری مناسب می‌باشد و هیچ کس نباید به او اعتماد کند.»
  • «مسکنت در کوی هنرمندان و رنجبران راه ندارد و شادمانی در خانواده‌ای است که مهربانی در آن جا حکومت می‌کند.»
  • «مصائب خود را مانند لباستان با کمال بی اعتنائی تحمل کنید.»
  • «من از خوشبختی‌های این جهان بهره مند گردیده‌ام زیرا در زندگی عاشق شده‌ام.»
  • «من همیشه میل دارم از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم.»
  • «موفقیت هائی که نصیب بشر شده عمومأ در سایه تحمل و بردباری بوده‌است.»
  • «می‌دانیم که چیستیم اما نمی‌دانیم که چه می‌شویم.»
  • «وجود ما به منزلهٔ باغی است که ارادهٔ ما باغبان آن است.»
  • «وقتی ناراحتی بزرگی پیش آید، رنج و غم‌های دیرین از یاد می‌رود.»
  • «هر اندازه گناهی بزرگ کهنه شود و به حال اختفا باقی بماند سرانجام هنگام مرگ یا بروز خطر، چون فرصت کشف آن فرارسد، به صورت موحشی زهر خود را برجان آدمی می‌ریزد.»
  • «هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می‌شوی هر چه را که بدست می‌آوردی دوست داشته باشی.»
  • «هرکس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.»
  • «همیشه حرف حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز.»
  • «همیشه کار کنید و بکوشید تا جامه افتخار و عظمت را بپوشید، همیشه در نظر داشته باشید که افتخارات تازه‌ای به دست آورید زیرا افتخارات گذشته همچون شمشیری است که زنگ زده و از رونق افتاده باشد.»
  • «هیچ چیز ، بد یا خوب نیست، فقط نیروی اندیشه بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را می‌آفریند.»
  • «یقینأ رفتار حکیمانه یا وضع جاهلانه همچون بیماری از شخصی به شخص دیگر سرایت می‌کند، پس لازم است که انسان‌ها مواظب انتخاب معاشران خود باشند.»
  • «اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره‌ها را از دست خواهی داد.»
  • «داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است»

درباره او

  • «بسیاری از درام نویسان مثل مولیر و شکسپیر، هنرپیشه نیز بوده‌اند. آن‌ها به مسایل و مشکلات یک هنرپیشه آشنا هستند، هرچند هنرپیشه درجه اول نبودند.»

 

شعری عاشقانه از شکسپیر-


roses
شکسپیر بیش از 150 سونات سروده است.از این تعداد پنج تای آنها چنان شهرتی دارد که بسیاری از انگلیسی زبانان این سونات ها را از حفظ می خوانند. این پنج سونات شماره های 18-24-116-126-130 ، می باشند.
ترجمه ی سونات شماره ی 18 را در زیر می خوانید.
چشمان معشوقه ام بی شباهت به خورشید است
مرجان بسیار قرمز تر از لبان اوست.

اگر برف سفید است، چرا سینه های معشوقم تیره است
......
من گل رز دیده ام، نقاب که از چهره بردارد سفید و قرمز است
من اما چنین گلی بر گونه های معشوقم ندیده ام
عطر هایی هستند با رایحه ی دلپذیر
بیشتر از رایحه ای که معشوق من با خود دارد
من دوست دارم معشوقم حرف بزند هر چند می دانم
صدای موسیقی بسیار دلنواز تر است
مطمینم ندیده ام الهه ای را که راه می رود
معشوق من وقتی راه می رود ، زمین می خراشد.
من اما سوگند می خورم معشوقه ام نایاب است
و مثل هر کسی دیگر با قیاسی اشتباه سنجیده ام او را
ترجمه ی مهناز بدیهیان
------------.........
 
 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:46  توسط رضاكرمي  | 

نقد فیلمهای تاریخ سینما.......ازوبلاگ نقدفیلم                    

 

 

 پیانیست Pianist ) )

نقدی که در زیر می خوانید توسط راجر ابرت منتقد و نویسنده معروف،در رابطه با فیلم پیانیست نوشته شده .

 

"پیانیست " ساخته رومن پولانسکی داستان یک یهودی لهستانیٍ ،یک موسیقیدان کلاسیک می باشد که با رنج و خوش شانسی از واقعه Holocaust  ( قتل عام یهودیان در لهستان ) نجات پیدا کرد .

این یک فیلم هیجان انگیز نیست و از هرگونه اغواگری و فریبکاری برای ایجاد تعلیق دروغین و برانگیختن احساسات پرهیز می کند. فیلم شاهد پیانیست برای آنچه که دیده و برایش اتفاق افتاده می باشد .

پولانسکی به ما نشان می دهد که نجات او پروزی محسوب نمی شود وقتی تمام کسانی که او دوستشان داشت ، دیگر زنده نبودند.

پولانسکی در صحبت از تجربه هایش ، مرگ مادرش در اتاق گاز را آنچنان دردناک دانسته که به گفته خودش تنها مرگ او می تواند به این رنج پایان دهد .

پیانیست (فیلم)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پیانیست (The Pianist)

تصویر روی جلد نسخهٔ DVD
کارگردان رومن پولانسکی
تهیه‌کننده آلبرت س. رودی
نویسنده ولادیسلاو اشپیلمن (کتاب)
رونالد هاروود (فیلمنامه)
بازیگران آدریان برودی
توماس کرشمان
فرنک فینالی
مورین لیپمن
امیلیا فاکس
موسیقی ووچیچ کیلار
فیلمبرداری پاول ادلمن
تدوین Hervé de Luze
انتشار ۴ دسامبر، ۲۰۰۲ (آمریکا)
مدت ۱۵۰ دقیقه
زبان انگلیسی، آلمانی، روسی



صفحه در وبگاه IMDb


پیانیست (در انگلیسی: The Pianist)، فیلمی است ساخته رومن پولانسکی است. فیلم بر مبنای داستان واقعی زندگی موسیقی‌دان معروف کلیمی، ولادیسلاو اشپیلمن (به قلم خودش) در دوران جنگ جهانی دوم در لهستان و اشغال این کشور توسط آلمان ساخته شده‌است. وی در آن دوران آثار موسیقی چو پین (شو پین) را در ایستگاه رادیویی ورشو می‌نواخت.

ررومن پولانسکی کارگردان این فیلم، از آن به عنوان مهم‌ترین فیلم خود یاد کرده‌است. وی در کودکی بمباران‌های ورشو توسط نازیها را را تجربه کرده و مادرش را در همین بمبارانها از دست داده‌است.


فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] خلاصه داستان

خانواده اشپیلمن خانوداه خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند. واکنش اولیه آنها این بود : ما هیچ جا نمی‌رویم. حلقه نازیها روز به روز تنگ تر میشد ولی با این حال خانواده او از گزارش‌های مربوط به اعلام جنگ انگلستان و فرانسه علیه آلمان دلگرم می‌شدند و امیدراور بودند نازیها به زودی عقب رانده می‌شوند و زندگی به حالت عادی بر می‌گردد. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد . یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به منطقه‌ای که با دیوارهای آجری از بقیه شهر جدا شده می‌گردند. یک نیروی پلیس یهود (که برای اجرای قوانین نازیها فعالیت می‌کردند) به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می‌کند، اما او امتنا می‌کند، اما یک دوست خوب که به این نیرو پیوسته بعدا زندگی اشپیلمن را با بیرون کشیدن او از قطاری که عازم کمپ‌های مرگ است نجات می‌دهد .

سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان روایت می‌کند. در طول فیلم چندین بار می‌شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می‌دهد که همه چیز به حالت اول باز می‌گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات و یا خوش بینی او نیست، بلکه این اعتقاد از عشق او به موسیقی سرچشمه می‌گیرد و در تمام صحنه‌های فیلم مشهود است.

اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده‌است. پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده ،در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه‌ها اتاقی پیدا میکند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد. صحنه‌های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده‌است.

[ویرایش] جزئیات

  • در پایان اولین اکران فیلم در ورشو که ۳۵۰۰ نفر حضور داشته‌اند و رییس جمهور و نخست‌وزیر لهستان هم در میان آنان بوده‌اند، به مدت ۲۰ دقیقه همه کف می‌زده‌اند.[نیاز به ذکر منبع]
  • رومن پولانسکی کارگردان فیلم بعد از متهم شدن به تجاوز جنسی به یک دختر ۱۳ ساله و برای فرار از زندانی شدن، در سال ۱۹۷۸ از آمریکا خارج شد و از آن زمان تاکنون به امریکا باز نگشته‌است. اسکار بهترین کارگردانی برای پیانیست را هریسون فورد از طرف او دریافت کرد و ۵ ماه بعد در فرانسه به وی تحویل داد.[نیاز به ذکر منبع]
  • آدریان برودی برای هر چه بهتر به تصویر کشیدن زندگی کسی که تمام داشته‌هایش را از دست داده، در عرض ۶ هفته نزدیک به ۱۵ کیلوگرم وزن کم کرده‌است. وی در طول مدت ساخت فیلم بسیاری از دارایی‌ها و اموال شخصی خودش (شامل آپارتمان شخصی و ماشینش) را رها کرده و خود را از خانواده و دوستانش جدا نموده بود.[نیاز به ذکر منبع]

[ویرایش] جوایز

برودی با دریافت این جایزه در سن ۲۹ سالگی، رکورد جوان‌ترین بازیگری که جایزهٔ نقش اول مرد را گرفته، شکست ولی با این حال وی جایزه فوق را به اشپیلمن تقدیم کرد.

[ویرایش] منابع

[ویرایش] پیوند به بیرون

آکادمی سینمای اروپا: ستایش از رومن پولانسکی
به گفته آکادمی سینمای اروپا این سینماگر ۷۳ ساله "فیلمهای ارزنده ای به سینمای جهان عرضه کرده است."

برخی از فیلمهای پولانسکی مانند چاقو در آب، تهوع، مستأجر، بچه رزماری و چاینا تاون آثار برجسته ای به شمار می روند.

پولانسکی جایزه آکادمی سینمای اروپا را دسامبر امسال در ورشو پایتخت لهستان دریافت خواهد کرد.

پولانسکی در پاریس دنیا آمد، اما در کودکی همراه خانواده یهودی خود به لهستان رفت و در آن کشور بزرگ شد.

او در زمان جنگ جهانی دوم، از گتوی شهر کراکو جان سالم به در برد. او موفق شد از گتو فرار کند، اما والدین او در اردوگاه نازیان به اسارت افتادند. مادر او در اتاق گاز جان سپرد.

پولانسکی برخی از خاطرات خود در دوران اقامت در گتوی مخوف را در فیلم پیانیست نمایش داده است. این جایزه بزرگ جشنواره سینمایی کن را از آن خود ساخت.


در عرصه سینمای جهانی

رومن پولانسکی که از مدرسه عالی سینمایی لهستان درس خوانده بود، نخست دستیار آندرئی وایدا سینماگر نامی لهستان شد. او در سال ۱۹۶۲ اولین فیلم بلند سینمایی خود را با نام "چاقو در آب" کارگردانی کرد و نظرها را جلب کرد.

او در نیمه دهه ۱۹۶۰ میهن خود را ترک کرد، در فرانسه و سپس هالیوود به فیلم سازی پرداخت.

پولانسکی در سال ۱۹۷۷ متهم شد که در کالیفرنیا به دختری ۱۳ ساله تجاوز کرده است. او پس از دریافت احضاریه دادگاه از آمریکا به اروپا گریخت.

پولانسکی در سال ۲۰۰۲ به خاطر فیلم پیانیست برنده جایزه اسکار شد، اما از آنجا که نمی توانست به آمریکا وارد شود، نتوانست جایزه اسکار خود را شخصا دریافت کند.

پولانسکی همچنان در کار فیلم سازی فعال است.

----------------------


Memento

نویسنده : نسیم صادقی از وبلاگ نقد فیلم


حتما شنیده اید که به شوخی می گویند ژان پل سارتر همواره یه دنبال اختراع غذایی بود که احساس پوچی را در انسان القا کند. در فیلم Memento شاهد این هستیم که کریستوفر نولان احساس بیماری از دست دادن حافظه ی کوتاه مدت را با یک فیلم 113 دقیقه ای در بیننده به وجود می آورد. این فیلم که بدون شک به جا به سمت عقب بر می گردد ما را وادار به دوباره دیدنش می کند. یک بیننده ی نه چندان حرفه ای اگر تا آخر فیلم طاقت بیاورد پس از تمام شدن آن به خیلی از ابهامات ظاهری فیلم نمی تواند پاسخ دهد. با این حال معتقدم تماشاگر حرفه ای نیز برای درک کامل فیلم با مشکل مواجه است. در تاریخ سینما بارها با فیلم هایی برخورد کردیم که سکانس های آن در جهت عکس نمایش داده شده اند Memento از دو حیث با آنها فرق می کند. ...

                Fight club                        

باشگاه مبارزه دیوید فینچر ازنقطه مرکزی وحشت درذهن قهرمان داستان شروع می شود،هرچند
برای تماشاگر مدتی وقت می برد تا این موضوع را دریابد.چیزی که تماشاگر می بیند محدوده ای است نیمه ظلماتی که درآن واحد هم دارای مرز است وهم محدودیت ندارد.ما درفضا وبا آرامش و سرعتی  ملایم درحرکت هستیم.مسافرت ماباچشمک چراغ های نورانی ،موسیقی کوبی و تیترهای اول فیلم حیات می یابد. ودرست درلحظه ای که احتمال دارد ما با تعجب بپرسیم که این دیگر چه جورجائی است، با خشونت ازآن ورطه بیرون رانده می شویم وپس ازعبوراز یک اسلحه، آن را می بینیم که دردهان کسی چپانده شده است! فیلم باشگاه مبارزه ،مانند رمان ترتیب وقایع داستانی رامخل می کندودرعوض سلطه خودراباچند ایده ویرانگرکه جریان افکارعمومی رانشانه می رود،تثبیت می کند،- ایده هایی که مشابه آنها در فیلم های دیگر هالیوودی به این وضوح به یاد نمی آید. « اصلاح خویشتن فقط خود ارضائی است، انهدام خویشتن شاید راه حل ما باشد» این شعار، تیلر درون است. کسی که شخصیت مثبت باشگاه مبارزه نیست،بلکه وجه دیگرقهرمان فیلم ... 

Coffee and Cigarettes


 

قهوه و سیگار


 

 نویسنده و کارگردان: جیم جارموش


 

بازیگران: روبرتو بنيني، استيون رايت، جويي لي، سينك لي، استيو بوسمي، ايگي پاپ، تام ويتس، جوزف ريگانو، ويني ولا، ويني ولاجونيور، رني فرنچ، اي جي رود ريگوئز، آلكس دسكاس، كيت بلانشت، بیل موری، RZA و ...


 

محصول 2004، سیاه وسفید در 95 دقیقه


 

 

این فيلم شامل مجموعه اي از یازده قصه كوتاه است كه در همه آنها قهوه و سيگار حضور دارد. در حقيقت، قهوه و سيگار نقطه اشتراك همه اين قصه هاست. و شخصیتهای فیلم با همراه با صرف قهوه و سیگار نظرات مختلف خود را بیان میکنند.

 

 

          درخشش

 در فيلم درخشش ساخته كوبريك، وحشتى موج مى زند كه ريشه در واقعيات پيرامون ما دارد و همچون جن گير از عالمى متوهم و متافيزيك تغذيه نمى كند و به همين دليل زمانى كه بيشتر به آن مى انديشيم، وحشتى ملموس، عميق و برخاسته از بطن روابط اجتماعى را حس مى كنيم. وحشتى كه نه در زيرزمينى تاريك و نمناك و در برخورد با افراد جامعه و حتى پدر،  مادر و نزديكان نمود پيدا مى كند. قهرمان فيلم فردى است كه در روابط و رقابت هاى اجتماعى چندان موفق نبوده و نتوانسته موقعيت اجتماعى مورد نظر خويش را كسب كند، به همين دليل مثل همان داستان قديمى مجنون تصميم به ترك و گريز از جامعه اى را مى گيرد كه زندگى در آن براى وى قابل درك نيست. اين فرار و گريز به كنج خلوت و تنهايى مسئله اى بسيار مهم در دنياى امروز است كه نمودهاى متفاوتى دارد. امرى كه بيشتر عقبگردى است به پشت و .... 


 

سگ آندولوسی

اولین فیلم بونوئل ( محصول 1928 ٬ 24 دقیقه) مسلما واقعه مهمی در تاریخ سینما است٬ ولی به گمان من آن قدر که به بونوئل توجه می شود اهمیتی ندارد. این بدان علت است که نقش دالی در این کار آن قدر زیاد است که می تواند مورد بحث قرار گیرد و نیز به این علت که بونوئل توانایی ساختن فیلم هایی را که کمتر انتزاعی باشد نشان داده است.                                                                                   دالی خوابی درباره مورچگان می بیند . خوابش را برای بونوئل بازگو می کند و بونوئل هم در عوض خوابی را که دیده است نقل می کند. دو دوست از هم می پرسند ٬ چرا فیلمی درباره ی این رویا ها نسازیم؟  در عرض سه روز سناریوی سگ آندلسی را می نویسند. به گفته آن ها ٬ فیلم متشکل از یک سری gag (شوخی!) است. ...

 

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1386ساعت 1:12  توسط رضاكرمي  | 

شعر و شاعری


مهدي احوان ثالث - م. اميد  - شاعران و نويسندگان ايران - آواي آزاد -  عاشقان را خبر كنيد

مهدی اخوان ثالث م.امید

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
 تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اخوان اخوان اخوان اخوان اخوان ثالث ثالث ثالث ثالث ثالث ثالث ثالث

 

   

دفترهای  شعر

 

 


   
   

چون پرده حریر بلندی

خوابیده مخمل شب تاریک مقل شب
ایینه سیاهش چون اینه عمیق
سقف رفیع گنبد بشکوهش
لبریز از خموشی و ز خویش لب به لب
امشب به یاد مخمل زلف نجیب تو
شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم من ناز میکنم
چون مشتری درخشان چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا میزنم تو را
نام تو را به هر که رسد می دهم نشان
آنجا نگاه کن
نام تو را به شادی آواز میکنم
امشب به سوی قدس اهورایی پرواز میکنم

 

+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1386ساعت 2:55  توسط رضاكرمي  | 

 زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
----------------------------------------------------
 .

.

مهدی اخوان ثالث


غزل 3

ای تکیه گاه و پناه
 زیباترین لحظه های
پرعصمت و پر شکوه
تنهایی و خلوت من
 ای شط شیرین پرشوکت من
 ای با تو من گشته بسیار
درکوچه های بزرگنجابت
 ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
 در کوچه باغ گل سکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
 در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
 در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها
 بی هیچ از لذت خواب گفتن
 در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
 گهگاه اگر از سخن باز می ماند
 افسون پک منش پیش می راند
 ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پک
ای شط زیبای پر شوکت من
 ای رفته تا دوردستان
 آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
 ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی ماندهاز نور
 در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
 در کوچه های چه شبها که کنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
 که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟


+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1386ساعت 2:44  توسط رضاكرمي  | 


زندگی‌نامه صادق هدایت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1386ساعت 4:15  توسط رضاكرمي  | 

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1386ساعت 4:8  توسط رضاكرمي  | 

ايران

کلاغ و روباه

يکى بود، يکى نبود. در جنگلى کلاغى براى‌خودش ميان درخت نارونى لانه اى درست کرده بود که اگر روزى تخم بگذارد تخم ها را جوجه کند و جوجه ها را پرورش بدهد و بزرگ کند و به پرواز درآورد.

پس از چندى پنج شش تا تخم کرد و بيست و يک روز روى تخم ها خوابيد و از گرمى بدنش به آنها دميد تا جوجه ها سر از تخم بيرون آوردند. رنج کلاغ زيادتر شد، هر روز اين در و آن در ميزد و خوراک بچه ها را از هر جا بود فراهم مى کرد تا بچه ها پر درآوردند و به جيک جيک افتادند.

در آن نزديکى روباهى بود نابکار، از صداى جيک جيک بچه کلاغ ها فهميد که غذايش توى ‌اين لانه است، رفت توى فکر که به چه حقه اى يکى دو تا از اين جوجه ها را بگيرد و بخورد. لانه دردسترسش نبود و با جست و خيز هم نمى توانست خودش را به آنجا برساند. آخر سر اين در و آن در زد تا توى‌خاکروبه هاى بيرون ده يک کلاه نمدى پاره پيدا کرد و يک اره هم از باغبان دزديد و يک روز صبح، پيش از اينکه کلاغ از لانه اش بيرون بپرد، رفت پاى‌درخت و بنا کرد اره را به پايين درخت کشيدن. کلاغ که از دور روباه را ديد وقتى که صداى خش خش بلند شد سرش را پايين کرد و گفت :"چه مى کنى؟"

روباه گفت: "هيچ! من باغبان اين باغم،‌ مى‌خواهم اين درخت را بيندازم"

کلاغ گفت: "لانه ى من روى اين درخت است، بچه هاى‌ من در اينجا هستند."

روباه گفت:" بى خود کردى روى درخت من لانه درست کردى و تخم گذاشتى و بچه درآوردى. من همين الان درخت را مى‌اندازم تا بدانى دنيا بى صاحب نيست."

کلاغ بنا کرد آه و ناله کردن که يک دو سه روزى دست نگه دار تا بچه هاى‌من يک خرده بزرگتر بشوند و جان بگيرند.

روباه گفت: "دريغ از يک ساعت."

کلاغه بيچاره شد و گفت: "اى روباه، مرا بدر و خون جگر نکن، من راه بردار به جايى نيستم. دو سه روز به من مهلت بده، بچه ها همين که توانستند بپرند من از اينجا مى روم."

روباه گفت:"من اين چيزها سرم نمى‌ شود، درخت مال من است و مى خواهم همين الان بيندازمش."

بارى،‌ بگو مگو را زياد کردند، آخر کار بنا شد کلاغ يکى از بچه هايش را پيشکش روباه کند و دو سه روز مهلت بگيرد بلکه فکرى به روزگار سياهش بکند. با چشم گريان و دل بريان، يکى از بچه ها را با دست خودش براى روباه انداخت پايين. روباه نابکار بچه کلاغ را خورد و خوشحال شد که حقه اش گرفت و اين بازى را مى تواند سر تمام پرنده ها در بياورد.


+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1386ساعت 2:29  توسط رضاكرمي  | 

داستانهای کوتاه از نویسندگان
داستان جاي خالي تو اثر كيا بهادري - داستان خوانی۱
كيا بهادري، برلين

 


ايستگاه مركزي قطار شلوغ و درهم و برهم است. از موهاش اورا باز مي شناسي، يكدست سفيد و
هنوز خوش حالت. روي نيمكت نشسته و سرگردان و هاج و واج بين مردمي كه روبرويش مي روند و مي آيند و به هم تنه مي زنند سرمي گرداند. يك ساك مسافرتي كنار دستش است و گوشه ي چمدان بزرگي را ميان زانوهاش گرفته. از پشت به او نزديك مي شوي. دستت را روي شانه اش مي گذاري و صداش مي كني. دستپاچه از جا بلند مي شود و در آغوشت فرو مي رود. آن بوي آشنا را كه مثل خاك كهنه ي كوفته ي باران خورده، پناه دهنده است به درون مي كشي. گونه ات را مي بوسد، گردن، پيشاني و چشم هات را هم، و با سر انگشت ها چانه ات را نوازش مي كند. چشم هاش مرطوبند و پوست دست هاش چروكيده و خشك است. كوتاه تر شده. تا سر شانه هات هم به زور مي رسد. انگار نه انگار همان آدمي ست كه از او مي خواستي بغلت كند تا از آن فراز دنيا را ببيني و بي قيدانه قهقهه بزني و آن هنگام كه چنگ مي انداختي تا سيگار را از دهانش بقاپي، با خنده اي در گوشه ي لب ها ميان هوا نگاهت مي داشت و تو در دست هاي گره دار او مثل بزغاله دست و پا مي زدي.

دسته ي كشويي چمدان را بيرون مي كشي و مي روي تا ساك را برداري. از دستت مي گيرد و با اخم ساختگي مي گويد:« فكر كردي با پيرمرد طرفي؟»

به دروغ مي گويي:« كي همچو فكري كرد؟» بعد مي پرسي:« پرواز خوب بود؟»

« آره باباجان، خوب بود.»

در راه تعريف مي كند كه هواپيما چنين و چنان بوده و غذايي كه داده اند سر دلش مانده و ترش كرده و قطار آنقدر سريع مي آمده كه نتوانسته جايي را ببيند و اين قطارهاي اينجا چقدر تند مي روند، ماشاالله. و تو او را در سكوت نگاه مي كني و باورت نمي شود. دلت مي خواهد عقربه‌ي ساعت ها با سرعت جنون آميزي به عقب برگردند و جايي برسند كه هنوز انگار به دست غيب اينجا پرتاب نشده باشي و او مثل پيرمردها حرف نزند. به سن و سال حالاي تو باشد و تو كنارش تند قدم برداري تا از او عقب نيفتي. با تحسين نگاهش كني و كلامش برايت مثل نوشابه ي تگري توي دستت باشد. هي بنوشي، هي تشنه تر شوي.

به رديفي از آپارتمان هاي سيماني مي رسيد، با پنجره هايي كه چندين لايه رنگ روي هم بر خود دارند، همه مثل هم. خانه ي تو هم آنجاست. پله‌ها را هن و هن كنان بالا مي رويد، پنج طبقه. توي پاگرد طبقه ي سوم مي ايستد تا نفسي تازه كند. مي پرسد:« اينجا چرا آسانسور ندارد؟» مي‌خندي، نه، اداي خنده را درمي آوري.

« فكر كردي اينجا تهران است؟» اين را مي گويي و به چشم هاي مخمل سوده ي او كه مثل علامت سؤال، دلسوزانه چهره ي تو را مي كاوند مي ماني.
بازي غريبي ست مي داني؟ يادت رفته بود. بايد مراقب اين باشي كه او و ديگران غصه ي تو را نخورند. همان جور كه در اين چند سال نقش بازي كرده اي. اگر سالي، ماهي كسي كنارت بوده، دو كلمه احوال پرسي فارسي يادش داده اي تا شكسته بسته و با لهجه ي شيرين فرنگي پاي گوشي تلفن بلغور كند تا دلشان آرام بگيرد كه تنها نيستي، كه به زودي ازدواج مي كني و عكس نوه ي كاكل زري را مي فرستي و قس عليهذا. هروقت سال اينها نو شده، ميان شلوغي خيابان و پرتاب شدن سربطري شامپاين ها و عربده هاي مستانه و ترق و تروق و فش فش، سگ لرز زده اي تا بدانند به تو خوش مي گذرد. سال تاريخي دوهزار در قلب اروپا بوده اي. زهي سعادت! فرصتي هم حتا دست داد كه همان سال در يك ميهماني كريسمس شركت كني و كنار درخت نوراني كاج با زلم زيمبوهاي آويخته از آن عكس بگيري. بعد هم سرميز شام با كارد و چنگال، ديس هاي تزيين شده ي غاز بريان، و گيلاس هاي نيمه پر شراب، البته.

در و ديوار اتاقت را نگاه مي كند و مي گويد:« توي عكس بزرگتر به نظر مي آمد!»
همراهش چهارديواري كم نورت را تماشا مي كني، گفتي به نگاهي تازه زندگي ات در آنجا جا باز مي كند.

« توي عكس همه چيز همين طور است.»

خيلي جاهاي ديگر هم بايد عكس گرفته و فرستاده باشي كه حالا يادت نمي آيد. توي پاساژهاي پر زرق و برق، دور ميدانچه هاي سنگي و پيكره هايي كه آب از دهان و منقار و همه جاي شان شره مي كند و كنار پل ها و بناها و كليساهاي قرون وسطايي كه بله، ما اينجاها هم بوده ايم. شايد بهتر بود لب دريا هم نيمه لخت دراز مي كشيدي، با عينك آفتابي، جوري كه چند تا نرم تن موبور هم با بيكيني هاي آنچناني در زمينه‌ي تصويرت ديده شوند. يا آرنجت را به سقف ماشين آخرين مدلي تكيه مي دادي و پاهات را به هم قلاب مي كردي كه عكس بشود و برسد به دست رفقاي محرومت تا انگشت به دهان بمانند. كوتاهي كردي يا نتوانستي؟

پرده را كنار مي زني و منظره ي ايستگاه قطار شهري و برجك كليسا و دودكش بلندي را كه از پس همه ي اينها به آسمان رفته است نشانش مي‌دهي. چمدان را روي زمين مي خواباند و باز مي كند. يك دست پيژامه ي سبك خانگي بيرون مي كشد و مشغول لباس كندن مي شود. براي تو هم آورده است. پيژامه، چيزي كه ياد راحتي و ولنگاري بي غل و غشي مي اندازدت كه انگار قرن ها از آن گذشته. پاهاش بي مو و شل و ول است. از پنجره بيرون را نگاه مي كني. صداي خشاخش پاكت ها و بسته ها دوباره تو را برمي گرداند.

« سبزي خورش، سبزي آشي... اين باقالي ها را مادرت برات خشك كرده.»
« آخر چرا اين همه؟»

« من هم گفتم. به خرجش نمي رود كه. مي گويد بچه م باقالي پلو دوست داشت... نان سنگك، دارچين، زعفران، آجيل. اين لواشك ها را خاله ات برات كنار گذاشته، مال آلوي باغ شان است...» چيز آشنايي در ميان اينهمه چشمت را مي گيرد. ديوان حافظ جلد زركوبي را در ناباوري ورق مي زني. روي صفحه ي دوم به خط آشنايي تاريخ خورده. يادگار شيراز و حافظيه و باغ ارم. بوي بهار نارنج و اطلسي و ياس و آبغوره ي تازه، و خاطره‌ي مبهمي مثل عشق...

آلبوم بزرگي را دستت مي دهد. جلدش را باز نكرده دو قطعه عكس بيرون مي افتد. بي درنگ نمي تواني چهره ها را بشناسي. دوقلوها هستند، پشت ميز اتاق پذيرايي در حال فوت كردن شمع هاي كيك تولد و بعد، توي حياط آب پاشي شده، نشسته روي صندلي هاي حصيري. يادت رفته بود خواهر و برادري هم داري؟

مي پرسي:« تولد چند سالگي شان است؟»
«تولد تو بود، دوماه پيش.»

شمع ها را نمي تواني در عكس بشماري. چه اهميتي دارد. شبيه تو نيستند. يكي با موهاي تاب دار خرمايي كه پشت شانه ها شكن مي خورد و ناپديد مي شود، و صورت گرد و تپل و چشم هايي خندان كه چهره ي جوان مادر را برايت تداعي مي كند و ديگري، گونه برجسته، با پشت لب تازه سبز شده و ژستي خودنمايانه جلو دوربين. پدر و مادر هم در دوطرف سرپا ايستاده اند.

و اثري از تو نيست. تو آنجا نيستي. انگار هرگز نبوده اي. خودت و آنچه بر تو تحميل شد دست به دست هم دادند تا زير پاهايت را سست كنند و تا آمدي به خودت بجنبي ديدي كه طومارت پيچيده شده، سن و سالت دارد از سي و چهل مي گذرد و علف هرزه ي بيابان ناكجاآباد شده اي. چشمت را بستي و با لگد زير سيني پيشكش داشته ها و شناسه هات كوبيدي تا چشم باز كني و محيط ناشناسي را با هنجارها و قواعد و خودي هاي خودش ببيني كه تو در آن ناهنجار و غيرخودي و عاريه هستي. روز از نو. بايد از صفر، نه، كه از زير صفر شروع كني. با لال بازي احتياجات اوليه ات را بخواهي. خودت را با آنچه در تو طي ساليان شكل گرفته نفي كني تا دوباره از ديواره هاي تبعيض، آيا بتواني بالا بروي يا نتواني. تنها ناظر همه چيز باشي. مثل سايه ي محو لرزاني در حاشيه ي قضايا و روي زمينه ي اجتماع ميزبانت بلغزي و نقش شهروند خوب و سربراه درجه دوات را بازي كني. فقط گاهي اوقات، مثلا وقتي چشمانت در چشمان پدر پيرت مي ماند، دردي مزمن كه مثل ميگرن همواره از سرت مي گذرد سراغت بيايد و احساس كني كه زندگي مثل اسكناسي جعلي روي دستت مانده است.

عينكش را تا مي كند و روي ميز مي گذارد. خسته ي سفر است. جاش را روي كاناپه تاشو اتاقت پهن مي كني و دراز مي كشد. تكه اي نان سنگك به دهان مي گذاري و آلبوم را به آشپزخانه مي بري تا در خلوت عكس ها را تماشا كني.

دوقلوها هنوز روي صندلي هاي حصيري كنار باغچه نشسته اند و مادرت حياط را آب پاشي مي كند. روزها و شب ها مثل هميشه گذشته است و گذشته، چيزي حسرت بار و دست نيافتني باقي مي ماند. عقربه ها تندتر دويده اند و به انتظارت نمانده اند. كودكان، نوجوان شده اند. جوان ها ازدواج كرده اند و بچه دار شده اند. پيرها پيرتر شده اند. سايه ي درخت انجير يك سر حياط را پوشانده. تنها جاي تو خالي ست. تو، اين مدت كجا بوده اي؟ اصلا بوده اي؟ چند سال گذشته است، يادت مي آيد؟ نگاه كن. اينها شمع هاي تولد تو است يا سالگرد نيست شدنت؟

چيزي راه گلوت را بسته است. نان سنگك جويده را مثل كاهگل در دهانت مي گرداني. طاقت نمي آوري و به اتاقت برمي گردي. پدرت خوابيده است. چهره ي تكيده ي او، فرورفتگي كنار دهان و چين هاي لب بالاي او را نگاه مي كني. حتما به خاطر دندان هاي مصنوعي اوست. دلت مي‌خواهد دست روي موهاي سپيدش بكشي، سرت را روي شانه اش بگذاري و بگويي كه هنوز دير نشده، كه روزي دوباره دور هم جمع مي‌شويد، ولي در عوض هق هق ات را فرو مي خوري تا بيدار نشود و در ميان چين هاي صورتش در مي يابي كه چقدر پير شده اي.

درباره‌ي نويسنده:
-------------------------

كيا بهادري متولد 1353 تهران است. درشته رياضي تحصيل كرده اما گرايش هاي ادبي او را به داستان نويسي كشانده است.
و مجموعه داستان ژرفاي سورمه اي او را نشر ققنوس منتشر كرده. او ساكن برلين است و داستان ديسكوي ايراني اش در كتاب داستان برلين منتشر شده است.

--------------------------

داستان دومنيكا اثر پيمان هوشمند زاده - داستان خواني۲





«دومنيكا*»

دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.
دختر بچه اي كه تازه راه افتاده.

دختر بچه اي كه تازه راه افتاده بالاخره پيدايش مي شود. بايد همين حالا لا به لاي ميزها بدود. مي دود. و بعد، چند لحظه بعد درست جلوي پاي من، بايد بيفتد زمين. مي دود، مي دود و من بايد حواسم باشد كه سرش به پايه صندلي نخورد. با اينكه مي دانم نمي توانم بگيرمش، باز حواسم را جمع مي كنم. ولي بالاخره مي افتد. درست جلوي پاي من. بلند مي شود و باز مي دود.

يك مرد ريزه ميزه مو بور؛ با يك كيف چرمي قهوه اي، از پشت سر من بايد بيايد. بايد كمي به شانه من بسابد. يك مرد ريزه ميزه مو بوركه عجله دارد.
: يك مرد ريزه ميزه مو بور.

يك مرد ريزه ميزه مو بور، مي سابد و رد مي شود. بايد به كيف زنانه اي كه به دسته صندلي آويزان است بخورد. مي خورد و كيف مي افتد. من اين لحظه را ديده بودم. مرد با عجله خم مي شود و كيف زن را پس مي دهد. حتماً معذرت مي خواهد و مي رود.
حالا بايد زن برگردد.

برگرد.

: برگرد.

برمي گردد. دستش را بلند مي كند كه گارسون ببيند اش. بايد دستش را تكان بدهد. مي دهد. نه كمتر و نه بيشتر، همه چيز دقيق اجرا مي شود. از روي ميزسيگاري بر مي دارم و به دنبال كبريت جيب هاي كاپشنم را مي گردم. چشم مان به هم مي افتد. گارسون مي رسد و زن همان طور كه نگاهم مي كند سفارش مي دهد. گارسون مي رود ولي زن همچنان خيره مانده. به زبان خودشان، از دور چيزي مي گويد كه نمي فهمم. بلند مي شود و مي آيد به سمتم. حرف هايي مي زند كه نمي فهمم. صندلي اي پيش مي كشد ومي نشيند كنارم. گارسون با يك بسته كبريت مي رسد. زن كبريت را مي گيرد و به من مي دهد. مي گويم كه ايتاليايي نمي دانم. اشاره مي كند كه مي داند ولي باز ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. ادامه مي دهد. از دستش زياد استفاده مي كند. شلوار جين سرمه اي تيره اي دارد كه درست روي رانش پاره شده. با هيجان زيادي حرف مي زند. موهاي خرمايي و چشمهاي عسلي اي دارد. به كبريت اشاره مي كند و مي گويد. حالا بايد در باره كيفش بگويد. از روي صندلي بلند مي شود و همان طور كه حرف مي زند، مي رود به سمت ميز خودش. كيفش را بر مي دارد و بر مي گردد. از لاي ميزها رد مي شود و در باره مردي كه رد شد حرف مي زند. بالاي سر من مي ايستد و باز با هيجان در مورد چيزي توضيح مي دهد. مي نشيند و بعد يك دفعه ساكت مي شود. چشم اش روي كبريت خيره مي ماند. چشم من روي پاره گي شلوارش. يك دستش را روي پاره گي مي گذارد، لبخند مي زند و با دست ديگرش به خودش اشاره مي كند و مي گويد: دومنيكا.

به خودم اشاره مي كنم و مي گويم: جمعه.

Domenica * دومنيكا: يك شنبه.

درباره‌ي نويسنده:
---------------------------

متولد: 1348 و فارغ التحصيل رشته عكاسي

كتاب‌ها:
(حذف به قرينه مستي) نوشته هاي كوتاه( 100 نسخه دست نويس) ، تهران1383

(وقت گل ني) مجموعه داستان ، نشر آرويج، تهران1380

(دو تا نقطه) مجموعه داستان ، نشر آرويج، تهران1379

نمايشگاه ها:

برگزاري نمايشگاه هاي گروهي و انفرادي در تهران، بلژيك، دانمارك ، يونان، لبنان، برلين، استراليا، گرجستان ، كويت، نيويورك، پاريس

جوايز:

نفر سوم نهمين دوسالانه عكس ايران، تهران 1383

1378 نفر دوم جشنواره عكس مطبوعات, تهران

1377 برنده مدال طلا درنمايشگاه بين المللي عكس كودك, تهران

1376 نفر دوم مسابقه بين المللي عكس مستند , تهران

1376 برنده مدال برنز فياپ دوسالانه بين المللي عكس , موزه هنرهاي معاصر ايران , تهران

---------------------------------------------------

داستان باغ دزاشيب اثر امير حسن چهلتن - داستان خواني۳

«باغ دزاشيب»

خاله جان گفت: راه گم كرده اي!؟
گفتم: راستش اين طرفها بودم با خودم گفتم خوب است...

جوري كه انگار مچم را گرفته باشد گفت: پس همان!؟... راستش حسنعلي كه آمد گفت مهندس آمده دلم هري ريخت پائين...نه كه شما ها اهل اين جور معجزات نيستيد گفتم نكند...

خنديدم، گفتم:آدم جرئت ندارد يك وقت سري به خاله اش بزند!؟

گفت: بگذار برايت از اين نان برنجيه بياورم،... كجاست اين عصاهه!؟

نگذاشتم،اصرار مي كرد، همه اش مي گفت نمي داني چه شيريني ئي ست، توي دهان آب مي شود.

گفتم: نه خاله جان، شما با اين پا دردتان!

گفت: مگر مي خواهم بروم سفر پتل پورت!؟

گفتم: پس خودم مي آورم، كجاست؟

گفت: همين جا، توي همين گنجه!

همه چيز خانه برايم آشنا بود، تابستان هاي كودكي را يكسره آنجا گذرانده بودم، بارها و بارها در آن گنجه را باز كرده بودم و از تويش چيزي برداشته بودم،و آن روز وقتي درش را باز كردم همان بوهاي هميشگي را شنيدم كه يك جور گرماي بخصوص داشت و حسي را منتقل مي كرد كه اطمينان، امنيت يا اين جور چيزها مي شد اسمش را گذاشت، گفتم: خاله جان من چقدر خانه ات را دوست دارم!

آه كشيد، بعد گفت: نمي آئيد كه!...چه مي شود اگر يك روز دست زن و بچه ات را بگيري و بياوري اينجا؟….هان!؟

گفتم: شرمنده ام خاله جان!

اين بار عميق نگاهم كرد، گفت: مي دانم تو هم گرفتاري!

قوري چاي روي بخاري بزرگ آهني بود، براي خودم ريختم. گفت: حسنعلي همين پيش پاي خودت آمد و دم كرد.

گفتم: خاله جان چه عطري!!

چشم ها را بستم و فنجان را به بيني ام نزديك كردم، خاله جان گفت: نوش جانت!

هميشه همه چيز خانه شان مرغوب و درجه يك بود، خب وضع شان هم البته روبراه بود، هميشه مصدر و باغبان داشتند، شوهرش داوود خان نظامي بود البته بعدها هم امير شد اما خاله جان هميشه سرهنگ صدايش مي زد، مي گفت تيمسار توي دهانم نمي چرخد. پرسيدم راستي از فريبرز چه خبر خاله جان؟

خاله جان سري تكان داد، گفت خوب است و اين را جوري گفت تا درضمن دل تنگي اش را هم آشكار كرده باشد، گفت: آنوقت ها لااقل پاري وقت ها نا مه اي هم مي داد اما حالا هف هش ده روزي يكبار فقط يك تلفن، همين!

گفتم: خب تلفن كه بهتر است، صدايش را هم مي شنويد!

گفت: خب بله، اما به شرطي كه بشود آدم دو كلمه هم حرف بزند،نامه كه مي داد هر كدامش را صد دفعه مي خواندم، چشمم به خط نامه بود اما صداي فريبرز توي گوشم مي پيچيد، نامه ها همين جا روي طاقچه كود بود، حالا گذاشته ام شان توي مجري، هنوز هم بعضي وقتها مي آورم و مي خوانم شان، نامه هايي كه بگو ده بيست سال پيش تر فرستاده، اما با تلفن بيشتر وقتها هنوز سلام و عليك نكرده مي گويد ديرم شد ديگر بايد بروم، يا اينكه آيدا از توي دستشويي صدايم مي زند يا اينكه…

پرسيدم: دختر كوچيكه اش را مي گوئيد؟

به تاييد سر تكان داد، بعد يكهو چهره اش شكفت، گفت: دختر به اين خوشگلي به عمرم نديده ام!چشم ها رنگ زمرد؛ همان جور برق مي زند!

پرسيدم: حالا چند تا بچه دارند؟

گفت: سه تا! شيده از بس بچه دوست دارد، يعني فريبرز هم همين طور، گفتم ديگر بس تان است، همين ها را بزرگ كنيد، خب مي داني آنجا آدمها از زن و مرد بايد بيست و چهار ساعته كار بكنند. شب ها شيده از فريبرز هم دير تر به خانه مي رسد.

فريبرز يك دانه اولاد بود، ما چهار تا بوديم، من همه دوران كودكي بگو تا آخر دبستان فقط يك دوچرخه داشتم كه تازه گاهي وقتها مي دادم به خواهران و برادرم آنها هم سوار شوند اما فريبرز هر تابستان يك دوچرخه مي شكست. داوود خان مرا با انگشت نشان مي داد و به فريبرز مي گفت" از اين امير ياد بگير!"

من و فريبرز هم سن و همكلاس بوديم، من شاگرد نمونه بودم و او هر سال تجديدي داشت، داوود خان راغب بود كه تابستانها من همراه شان به باغ دزاشيب بروم، خب من از خدا خواهي ام بود.

آنها هميشه ميهمان داشتند، شب ها روي آن ايوان پهن تشك ها را كنار هم پهن مي كرديم و مي خوابيديم، من و فريبرز تا نيمه هاي شب پچ پچ مي كرديم، براي فردا نقشه مي كشيديم، آن موقع شميران پر از باغ بود، پر از كوچه هاي سايه سار و جوبهاي پر آب!

خاله جان گفت: هر دفعه هم سراغت را مي گيرد!

گفتم: بي معرفت نمي كند تلفني چيزي…

خاله جان حق را به من داد، با وجود اين گفت: خودت چي!؟…خودت خب يك تلفني بزن بهش!

گفتم :من كه مي زنم.

اما دروغ مي گفتم، از آخرين گفتگوي تلفني مان دو سالي مي گذشت، بعد از تحويل سال بود كه…

خاله جان گفت: شما دوتا فقط سري از هم سوا بوديد!

و بعد گفت: چائيت كه سرد شد،…عوضش كن!

گفتم: من سرد مي خورم!

گفت: شيده هم همينطور!... بهش مي گويم اين كه تو مي خوري چاي نيست والله، آب حوض است!

گفتم: خيال نداريد دوباره سري بهشان بزنيد؟

بلافاصله و به تاكيد گفت: نه!

حتي به نشانه احتراز رويش را آنطرف كرد و بعد از مكثي گفت: گفتم كه آنها هر دو صبح مي روند، نصفه شب بر مي گردند، براي در و ديوار خانه شان بروم!؟ بچه ها هم كه مونس من نيستند، همه اش جلوي تلويزيونند، تازه فارسي هم درست بلد نيستند، دو سال پيش كه آنجا بودم يك روز از دل درد داشتتم مي مردم، يك تكه نبات از شان خواستم، هيچ جور حالي شان نمي شد، هرچه توي گنجه هاي آشپزخانه بود كشيدند و آوردند پيشم، آخر سر هم گفتند نداريم، گفتم بابا من خودم با اين دست چلاقم دو كيلو زعفراني اش را براي تان آوردم، مي گفتند نيست، تمام شد!راست مي گفتند شيده شب كه آمد گفت همان دو سه روزه اول كلكش را كندند!

از ياد نوه ها دو باره چهره اش از شوق و شادي شكفت، من هنوز نگاهش مي كردم كه يكهو اخم كرد، ناليد و باز سر زانو ها را ماليد، پاها خيك باد مثل متكا شده بود، گفتم: راستي پاي تان چطور است؟

گفت: همانطور ها! نمي بيني…؟ فقط همين قدر كه بتوانم با اين عصاهه( به واكرش اشاره كرد) تا دستشويي بروم و برگردم.

و بعد يكهو انگار به صرافت چيزي افتاده باشد، مكثي كرد و گفت: پشت سرت را نگاه كن!

برگشتم؛ سر طاقچه يك عكس به ديوار تكيه داشت، گفت: همين ديروز به دستم رسيد.

همه شان بودند،ناگهان احساس كردم فريبرز و شيده هر دو كمي دلتنگ به نظر مي رسند هرچند نيش شان تا بنا گوش باز بود، بچه ها اما شاد بودند، خوشبختي از ژرفاي وجودشان انگار شعله مي كشيد. گفتم: چه بچه هاي خوشگلي!

خاله جان گوشش به من نبود، گفت: عكس مي خواهم چكار! عكس يك تكه كاغذ است،... من خودشان را مي خواهم!

بغض داشت و بعد رويش را به سمت پنجره چرخاند.

از آنجا كه نشسته بودم گوشه اي از ايوان را مي ديدم و همچنين تنه يكي دو درخت را، ميان دو ستون بند رخت بسته بودند؛ رويش هيچ لباسي پهن نبود!

بي هوا گفتم: خاله جان چند روز پيش مي داني ياد چي افتاده بودم!؟

به سمتم برگشت، با چشم هاي نم زده متعجب نگاهم كرد،گفت: ها!؟

گفتم : ياد آن تابستاني كه فريبرز بيست و چهار ساعت تمام گم بود!

انگار بار ديگر از يك سر مگو صحبت به ميان آورده باشيم با صدايي پائين و قيافه اي حيرت زده گفت: يادته!؟

و تا لحظاتي هر دو سر تكان داديم. خاله جان گفت: من هنوز هم سر در نمي آورم!

و دست ها را به نشانه يك شگفتي فوق العاده از هر دو سو باز كرد.

من و فريبرز ده يازده سال بيشتر نداشتيم، نيمه هاي شهريور بود و شب ها حسابي هوا سرد مي كرد، خاله جان مي گفت بهتر است تو بخوابيم، زير بار نرفتيم، خاله جان دو سه لحاف كلفت براي ما گذاشت و خودش رفت كه بخوابد، آن بازي را من سال پيشش كشف كرده بودم، فريبرز اولش باور نمي كرد، همه اش مي گفت آخر مگر مي شود؟ اما من يادش دادم، كرد و ديد كه مي شود. من به او مي گفتم بايد پلك ها را بهم نزديك كني، جوري كه كم و بيش مژه هايت را ببيني و آنوقت به درشت ترين ستاره آسمان نگاه كني، مي بيني كه تيغه هاي نور ستاره كش مي آيد و تا توي رختخوابت جلو مي آيد، آن شب همانطور كه تاقباز خوابيده بوديم ، به آسمان نگاه مي كرديم و حرف مي زديم يكهو متوجه شدم كه فريبرز ديگر چيزي نمي گويد، فكر كردم شايد خوابش برده است، به سمتش چرخيدم تا مطمئن شوم كه يكهو گفت: امير!...من هم توانستم! تيغه ستاره كش آمد، اينقدر دراز شده بود كه انگار نوكش به پيشانيم مي خورد!

گفتم: ديدي باور نمي كردي!؟

با صدايي كه مي لرزيد گفت: هنوز هم باور نمي كنم، اما مي داني چه اتفاقي افتاد!؟ من به تيغه ستاره دست زدم!

ساكت شد، نفس نفس مي زد، حركت تند و منظم لحافي كه تا روي سينه بالا كشيده بود كاملا محسوس بود، دانه هاي عرق روي پيشاني اش برق مي زد.

گفتم: خب بعدش!؟

و انگار يكهو نگران شده باشم پرسيدم: دستت سوخت؟

گفت: نه!... سرد بود، انگار دستت را توي آبي خنك فرو كرده باشي!

بار ديگر ساكت شد اما جوري كه انگار هنوز حرفش را تمام و كمال تحويل نداده است، حالتي از انتظار و تعليق را منتقل مي كرد.من همچنان نگاهش مي كردم تا او دوباره به حرف آمد: فكر مي كنم اگر نوك تيغه نور را ول نمي كردم مي توانستم تا خود ستاره بالا بروم!

من تخته پشت را بر تشك گذاشتم، درشت ترين ستاره آسمان در تيررس نگاهم بود. در آن لحظه بزرگترين آرزويم اين بود كه گمان او حقيقت داشته باشد اما با بد جنسي تمام گفتم: نه نمي شود!

اما او تقريبا مطمئن بود. گفتم: مي داني از اينجا تا آسمان چقدر راه است!؟ چطوري مي شود اين همه را ه را...

حرفم را قطع كرد، گفت: من بالا نمي روم، ستاره خودش تيغه اش را جمع مي كند و مرا بالا مي كشد!

من باز هم مخالفت نشان دادم، گفتم غير ممكن است و او ناگهان لحاف را پس زد و در حاليكه به سمت من مي چرخيد، كتف ها و شانه ها را از تشك برداشت، گفت: از كجا اين حرف را مي زني!؟

دلخوري اش آشكار بود و لحظه اي بعد با خونسردي تمام گفت: حالا امتحان مي كنم!

چنان جديتي در لحن و در صدايش بود كه من بي هوا گفتم: نه!...اين كار را نكن!

و لحاف را روي سرم كشيدم. يادم نيست چه مدت آن زير بودم كه نياز به هواي تازه وادارم كرد لحاف را پس بزنم، فريبرز نبود؛ با پا لحاف مچاله را به يكسو زدم، نه، او واقعا نبود. من دوباره به همان ستاره درشت نگاه كردم، يادم هست كه بطور احمقانه اي كوشيدم او را از همان فاصله بعيد بر سطح ستاره ببينم، از زور ترس و بيچارگي نزديك بود به گريه بيفتم و يكهو ديدم تكه هاي ابري كه معلوم نبود تا آن موقع كجا قايم شده بودند كم كم بهم وصل شدند و صداي رعد باغ را لرزاند، ستاره درشت و محبوب ما ديگر پيدا نبود و لحظاتي بعد باران گرفت. من لحاف را دوباره روي سرم كشيدم و ديگر چيزي نفهميدم.

صبح فردا خاله جان صدايم زد و گفت: فريبرز نيست؛ هرچه صدايش مي زنم، هر جاي خانه و باغ را كه مي گردم سري از آثارش پيدا نيست!

همه يِ روز در خانه ولوله بود، به همه كلانتري ها سپرده بودند، داوود خان كار و بارش را ول كرده بود و با جيپش شهر را مي گشت، خاله جان از بس سر و صورتش را چنگ زده بود ديگر جاي آبادي توي صورتش نبود، همه عموها و عمه ها و خاله ها و دايي ها خبر شده بودند، مادرم تكه تكه اسباب بازي هاي فريبرز را از گوشه كنار خانه پيدا مي كرد و به جگر مي چسباند و زار مي زد. شب كه داوود خان دست خالي برگشت تازه ضجه عمه ها و خاله ها اوج گرفت، داوود خان به زنها تشر زد و سروقت خاله جانم رفت. خاله جان رمق نداشت بي تكان و خاموش بود، فقط يك كلام گفت: آمدي!؟

داوود خان سر تكان داد و پيشاني خاله جانم را بوسيد و آنوقت با سر برادر كوچكترش را كه مثل خودش نظامي بود و درس دكتري هم خوانده بود صدا زد، گفت: يه چيزي بهش بده كه بتونه بخوابه!

شب موقع خواب خانه هنوز پر از ميهمان بود، گوشه كنار پچ پچ مي كردند و براي خاله جانم دل مي سوزاندند.

من باز روي ايوان خوابيدم و آنقدر به همان ستاره درشت در آسمان نگاه كردم تا خوابم برد اما نيمه هاي شب ناگهان بيدار شدم، فريبرز كنار دستم خوابيده بود، در گوشم گفت: من برگشتم!

بغلش كردم گفتم: كجا بودي!؟

گفت: خودت كه لابد ديدي، يكهو ابر شد هوا، ديگر نمي شد برگشت.

گفتم: برايم تعريف كن بگو كجاها رفتي و چه ها ديدي؟

فريبرز لام تا كام نگفت.

فردا صبحش در خانه يك جشن حسابي بود، گاه البته از او مي پرسيدند: بالاخره به ما نگفتي كجا رفته بودي؟

فريبرز مي گفت: شما از چي حرف مي زنيد؟( و در همان حال زير چشمي به من نگاه مي كرد).... من شب خوابيدم و صبح كه چشمم را باز كردم ديدم همه تان دورم حلقه زده ايد و تماشايم مي كنيد،.... همين!

من به نگاهش پاسخ مي دادم و مطمئنش مي كردم كه اين راز تا ابد بين ما باقي خواهد ماند.

درباره‌ي نويسنده:
-------------------------

متولد 1335 تهران

كتاب‌ها

1- صيغه (مجموعه داستان) سال 1355
2- دخيل بر پنجره فولاد (مجموعه داستان) سال 1357

3- روضه قاسم (رمان) سال 1362

4- تالار آينه (رمان) سال 1369

5- ديگر كسي صدايم نزد (مجموعه داستان) سال 1371

6- مهر گياه(رمان) سال 1377

7- چيزي به فردا نمانده است (مجموعه داستان) سال 1377

8- تهران،شهر بي آسمان (رمان) سال 1380

9- عشق و بانوي ناتمام (رمان) سال 1381

10- ساعت پنج براي مردن دير است (مجموعه داستان) سال 1381

11- كات،منطقه ممنوعه (فيلم- داستان) سال 1383

12- سپيده دم ايراني (رمان) سال 1384

13-اخلاق مردم خيابان انقلاب (رمان) زير چاپ

ديگر فعاليت‌هاي ادبي

تدارك و انتشار دوازده مقاله در نشريه فرانكفورتر آلگماينه از سال 2004
ميهمان پارلمان بين المللي نويسندگان در ايتاليا از سال 1999تا 2001

حضور در فستيوال ادبي«روزهاي ادبيات سولوتورن» در ژ‍وئن 2003

تدارك و انتشار آنتولوژي ادبيات داستاني معاصر فارسي با ترجمه گوستاو كارلسون و سعيد مقدم به زبان سوئدي

شركت در سمينار جهاني‌سازي به دعوت دانشگاه مالمو

انتشار داستان‌هايي از وي به زبان‌هاي انگليسي، فرانسوي، آلماني، ايتاليايي، سوئدي، عربي، ارمني، تركي، چيني و كردي

-------------------------------------------------------------------------------<<<.

.

.

.

داستان كوتاه آزادِ آزاد-۴

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.

- چيزي شده؟

جوابي نشنيد.

-با توام. سرد است بيا بريم تو. چرا پكري؟

 باز پرسيد. اين بار مرد به او نگاهي كرد و بعد از مكثي گفت.

- مي‌داني فردا چه روزي است؟

-نه. يك روز مثل بقيه‌ي روزها.

-بيست سال پيش يادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بوديم.

-مرد گفت: بله.

سيگارش را روي زمين خاموش كرد و ادامه داد.

-اما بيست سال پيش، پدرت به ماجراي من و تو پي برد. مرا خواست.

- آره، يادم هست، دو ساعتي با هم حرف زديد و تو تصميم گرفتي با من ازدواج كني.

- مي‌داني چه گفت؟

-نه. آنقدر از پيشنهاد ازدواجت شوكه شدم كه به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كردم.

 مرد سيگار ديگري روشن كرد و گفت.

-به من گفت يا دخترم را بگير يا كاري مي‌كنم كه بيست سال آب‌خنك بخوري؟

- و تو هم ترسيدي و با من ازدواج كردي؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضي شهر بود. حتما اين كار را مي‌كرد.

 زن بلند شد.

 گفت من سردم است مي‌روم تو.

به مرد نگاهي كرد و پرسيد

-حالا پشيماني؟

 مرد گفت. نه.

 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زيرلب ادامه داد. فردا بيست سال تمام مي‌شد و من آزاد مي‌شدم. آزادِ آزاد.

منبع : وبلاگ علف هرز

-------------------------------------------------------------------------------.

.

 كچل كفتر باز (صمد بهرنگي)

بچه ها، بيشك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ مي شويد و همپاي زمان پيش مي رويد. پشت سر پدرانتان و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را بدست مي آوريد، زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادي و اندوه، بيكسي، كتك، كار و بيكاري، زندان و آزادي، مرض و بيدوايي،‌ گرسنگي و پابرهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.
مي دانيم كه براي درمان ناخوشيها اول بايد علت آن را پيدا كرد. مثلا دكترها براي معالجه ي مريضهاشان اول دنبال ميكروب آن مرض مي گردند و بعد دواي ضد آن ميكرب را به مريضهاشان مي دهند. براي از بين بردن ناخوشي هاي اجتماعي هم بايد همين كار را كرد. مي دانيم كه در بدن سالم هيچوقت مرض نيست. در اجتماع سالم هم نبايد نشاني از ناخوشي باشد. ورشكستگي، زور گفتن، دروغ، دزدي و جنگ هم ناخوشيهايي هستند كه فقط در اجتماع ناسالم ديده مي شوند. براي درمان اينهمه ناخوشي بايد علت آنها را پيدا كنيم. هميشه از خودتان بپرسيد: چرا رفيق همكلاسم را به كارخانه ي قاليبافي فرستادند؟ چرا بعضيها دزدي مي كنند؟ چرا اينجا و آنجا جنگ و خونريزي وجود دارد؟ بعد از مردن چه مي شوم؟ پيش از زندگي چه بوده ام؟ دنيا آخرش چه مي شود؟ جنگ و فقر و گرسنگي چه روزي تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال ديگر بايد بكنيد تا اجتماع و دردهايش را بشناسيد. اين را هم بدانيد كه اجتماع چهار ديواري خانه تان نيست. اجتماع هر آن نقطه اي است كه هموطنان ما زندگي مي كنند. از روستاهاي دوردست تا شهرهاي بزرگ و كوچك. با همه ي كوچه هاي پر از پهن و لجن روستا تا خيابانهاي تر و تميز شهر. با كلبه هاي تنگ و تاريك و پر از مگس روستاييان فقير تا قصرهاي شيك و رخشان شهريهاي دولتمند. با بچه هاي كشاورز و قاليباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هايي كه كمترين غذايشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اينها همه اجتماعي است كه شما از پدرانتان به ارث خواهيد برد. شما نبايد ميراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانيد. شما بايد از بديها كم كنيد يا آنها را نابود كنيد. بر خوبيها بيفزاييد و دواي ناخوشيها را پيدا كنيد يا آنها را نابود كنيد. اجتماع ، امانتي نيست كه عيناً حفظ مي شود.
براي شناختن اجتماع و جواب يافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. يكي از اين راهها اين است كه به روستاها و شهرها سفر كنيد و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشيد. راه ديگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابي. بعضيها مي گويند « هر كتابي به يك بار خواندنش مي ارزد». اين حرف چرند است. در دنيا آنقدر كتاب خوب داريم كه عمر ما براي خواندن نصف نصف آنها هم كافي نيست. از ميان كتابها بايد خوبها را انتخاب كنيم. كتابهايي را انتخاب كنيم كه به پرسشهاي جوراجور ما جوابهاي درست مي دهند، علت اشيا و حوادث و پديده ها را شرح مي دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهاي ديگر آشنا مي كنند و ناخوشيهاي اجتماعي را به ما مي شناسانند. كتابهايي كه ما را فقط سرگرم مي كنند و فريب مي دهند، به درد پاره كردن و سوختن مي خورند.
بچه ها قصه و داستان را با ميل مي خوانند. قصه هاي با ارزش مي توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگي آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها براي سرگرمي نيست. بدينجهت من هم ميل ندارم كه بچه هاي فهميده قصه هاي مرا تنها براي سرگرمي بخوانند.
بهرنگ
در زمانهاي قديم كچلي با ننه ي پيرش زندگي مي كرد. خانه شان حياط كوچكي داشت با يك درخت توت كه بز سياه كچل پاي آن مي خورد و نشخوار مي كرد و ريش مي جنباند و زمين را با ناخنهاش مي كند و بع بع مي كرد. اتاقشان رو به قبله بود با يك پنجره ي كوچك و تنوري در وسط و سكويي در بالا و سوراخي در سقف رو به آسمان براي دود و نور و هوا و اينها. پنجره را كاغذ كاهي چسبانده بودند، به جاي شيشه. ديوارها كاهگل بود، دورادورش تاقچه و رف.
كچل صبحها مي رفت به صحرا، خار و علف مي كند و پشته مي كرد و مي آورد به خانه، مقداري را به بز مي داد و باقي را پشت بام تلنبار مي كرد كه زمستان بفروشد يا باز به بزش بدهد. بعد از ظهرها كفتر مي پراند. كفترباز خوبي بود. ده پانزده كفتر داشت. سوت هم قشنگ مي زد.
پيرزن صبح تا شام پشت چرخ پشم ريسي اش مي نشست و پشم مي رشت. مادر و پسر اينجوري زندگيشان را در مي آوردند.
خانه ي پادشاه روبروي خانه ي اينها بود. عمارت بسيار زيبايي بود كه عقل از تماشاي آن حيران مي شد. دختر پادشاه عاشق كچل شده بود. هر وقت كه كچل پشت بامشان كفتر مي پراند دختر هم با كلفت ها و كنيزهاش به ايوان مي آمد و تماشاي كفتر بازي كچل را مي كرد به سوتش گوش مي داد. گاهي هم با چشم و اشاره چيزهايي به كچل مي گفت. اما كچل اعتنايي نمي كرد. طوري رفتار مي كرد كه انگاري ملتفت دختر نيست. اما راستش، كچل هم عاشق بيقرار دختر پادشاه بود ولي نمي خواست دختر اين را بداند. مي دانست كه پادشاه هيچوقت نمي آيد دخترش را به يك باباي كچل بدهد كه در دار دنيا فقط يك بز داشت و ده پانزده تا كفتر و يك ننه ي پير. و اگر هم بدهد دختر پادشاه نمي تواند در آلونك دود گرفته ي آنها بند شود و بماند.
دختر پادشاه هر كاري مي كرد نمي توانست كچل را به حرف بياورد. حتي روزي دل گوسفندي را سوراخ سوراخ كرد و جلو پنجره اش آويخت، اما كچل باز به روي خود نياورد. كنار تل خارها كفترهاش را مي پراند و سوت مي كشيد و به صداي چرخ ننه اش گوش مي داد.
آخر دختر پادشاه مريض شد و افتاد. ديگر به ايوان نمي آمد و از پنجره تماشاي كچل را نمي كرد.
پادشاه تمام حكيم ها را بالاي سر دخترش جمع كرد. هيچ كدام نتوانست او را خوب بكند.
همه ي قصه گوها در اين جور جاها مي گويند« دختر پادشاه راز دلش را بر كسي فاش نكرد». از ترس يا از شرم و حيا. اما من مي گويم كه دختر پادشاه راز دلش را به پادشاه گفت. پادشاه وقتي شنيد دخترش عاشق كچل كفترباز شده عصباني شد و داد زد: اگر يك دفعه ي ديگر هم اسم اين كثافت را بر زبان بياري، از شهر بيرونت مي كنم. مگر آدم قحط بود كه عاشق اين كثافت شدي؟ ترا خواهم داد به پسر وزير. والسلام.
دختر چيزي نگفت. پادشاه رفت بر تخت نشست و وزير را پيش خواند و گفت: وزير، همين امروز بايد كفترهاي كچل را سر ببري و قدغن كني كه ديگر پشت بام نيايد.
وزير چند تا از نوكرهاي ورزشكار خودش را فرستاد به خانه ي كچل. كچل از همه جا بيخبر داشت كفترها را دان مي داد كه نوكرهاي ورزشكار به خانه ريختند و در يك چشم به هم زدن كفترها را سربريدند و كچل را كتك زدند و تمام بدنش را آش و لاش كردند و برگشتند. يك پاي چرخ پيرزن را هم شكستند، كاغذهاي پنجره را هم پاره كردند و برگشتند.
كچل يك هفته ي تمام جنب نخورد. توي آلونكشان خوابيده بود و ناله مي كرد. پيرزن مرهم به زخمهاش مي گذاشت و نفرين مي كرد. سر هفته كچل آمد نشست زير درخت توت كه كمي هواخوري بكند و دلش باز شود. داشت فكر مي كرد كفترهاش را كجا خاك كند كه صدايي بالاي سرش شنيد. نگاه كرد ديد دو تا كبوتر نشسته اند روي درخت توت و حرف مي زنند.
يكي از كبوترها گفت: خواهر جان، تو اين پسر را مي شناسي اش؟
ديگري گفت: نه، خواهر جان.
كبوتر اولي گفت: اين همان پسري است كه دختر پادشاه از عشق او مريض شده و افتاده و پادشاه به وزيرش امر كرده، وزير و نوكرهاش را فرستاده كفترهاي او را كشته اند و خودش را كتك زده اند و به اين روزش انداخته اند. پسر تو فكر اين است كه كفترهاش را كجا چال بكند.
كبوتر دومي گفت: چرا چال مي كند؟
كبوتر اولي گفت: پس تو مي گويي چكار بكند؟
كبوتر دومي گفت: وقتي ما بلند مي شويم چهار تا برگ از زير پاهامان مي افتد، اگر آنها را به بزش بخوراند و از شير بز به سر و گردن كفترهاش بمالد كفترها زنده مي شوند و كارهايي هم مي كنند كه هيچ كفتري تاكنون نكرده...
كبوتر اولي گفت: كاش كه پسر حرفهاي ما را بشنود!..
كفترها بلند شدند به هوا. چهار تا برگ از زير پاهاشان جدا شد. كچل آنها را در هوا گرفت و همانجا داد بز خورد و پستانهاش پر شير شد. كچل باديه آورد. بز را دوشيد و از شيرش به سر و گردن كفترهاش ماليد. كفترها دست و پايي زدند زنده شدند كچل را دوره كردند.
پيرزن به صداي پرزدن كفترها بيرون آمد. كچل احوال كفترها را به او گفت. پيرزن گفت: پسر جان، دست از كفتر بازي بردار ديگر. اين دفعه اگر پشت بام بروي پادشاه مي كشدت.
كچل گفت: ننه، كفترهاي من ديگر از آن كفترهايي كه تا حال ديده اي،‌ نيستند. نگاه كن...
آنوقت كچل به كفترهاش گفت: كفترهاي خوشگل من، يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد.
كفترها دايره شدند و پچ و پچ كردند و يكهو به هوا بلند شدند رفتند. كچل و ننه اش ماتشان برد. مدتي گذشت. از كفترها خبري نشد. پيرزن گفت: اين هم وفاي كفترهاي خوشگل تو!..
حرف پيرزن تمام نشده بود كه كفترها در آسمان پيدايشان شد. يك كلاه نمدي با خودشان آورده بودند. كلاه را دادند به كچل. پيرزن گفت: عجب سوقاتي گرانبهايي برايت آوردند. حالا ببين اندازه ي سرت است يا نه.
كچل كلاه نمدي را سرش گذاشت و گفت: ننه، بم مي آيد. نه؟
پيرزن با تعجب گفت: پسر، تو كجايي؟
كچل گفت: ننه، من همينجام.
پيرزن گفت: كلاه را بده من ببينم.
كچل كلاه را برداشت و به ننه اش داد. پيرزن آن را سرش گذاشت. كچل فرياد كشيد: ننه، كجا رفتي؟
پيرزن جواب نداد. كچل مات و متحير دوروبرش را نگاه مي كرد. يكهو ديد صداي چرخ ننه اش بلند شد. دويد به اتاق. ديد چرخ خود به خود مي چرخد و پشم مي ريسد. حالا ديگر فهميد كه كلاه نمدي خاصيتش چيست. گفت: ننه، ديگر اذيتم نكن كلاه را بده بروم يك كمي خورد و خوراك تهيه كنم. دارم از ضعف و گرسنگي مي ميرم.
پيرزن گفت: قسم بخور دست به مال حرام نخواهي زد، كلاه را بدهم.
كچل گفت: قسم مي خورم كه دست به چيزهايي نزنم كه براي من حرامند.
پيرزن كلاه را به كچل داد و كچل سرش گذاشت و بيرون رفت.
چند محله آن طرفتر حاجي علي پارچه باف زندگي مي كرد. چند تا كارخانه داشت و چند صد تا كارگر و نوكر و كلفت. كچل راه مي رفت و به خودش مي گفت: خوب، كچل جان، حساب كن ببين مال حاجي علي برايت حلال است يا نه. حاجي علي پولها را از كجا مي آورد؟ از كارخانه هاش. خودش كار مي كند؟ نه. او دست به سياه و سفيد نمي زند. او فقط منفعت كارخانه ها را مي گيرد و خوش مي گذراند. پس كي كار مي كند و منفعت مي دهد، كچل جان؟ مخت را خوب به كار بينداز. يك چيزي ازت مي پرسم،‌ درست جواب بده. بگو ببينم اگر آدمها كار نكنند، كارخانه ها چطور مي شود؟ جواب: تعطيل مي شود. سؤال: آنوقت كارخانه ها باز هم منفعت مي دهد؟ جواب: البته كه نه. نتيجه: پس، كچل جان، از اين سؤال و جواب چنين نتيجه مي گيريم كه كارگرها كار مي كنند اما همه ي منفعتش را حاجي برمي دارد و فقط يك كمي به خود آنها مي دهد. پس حالا كه ثروت حاج علي مال خودش نيست، براي من حلال است.
كچل با خيال راحت وارد خانه ي حاجي علي پارچه باف شد. چند تا از نوكرها و كلفتها در حياط بيروني در رفت و آمد بودند. كچل از ميانشان گذشت و كسي ملتفت نشد. در حياط اندروني حاجي علي با چند تا از زنهايش نشسته بود لب حوض روي تخت و عصرانه مي خورد. چايي مي خوردند با عسل و خامه و نان سوخاري. كچل دهنش آب افتاد. پيش رفت و لقمه ي بزرگي براي خودش برداشت. حاجي علي داشت نگاه مي كرد كه ديد نصف عسل و خامه نيست. بنا كرد به دعا خواندن و بسم الله گفتن و تسبيح گرداندن. كچل چايي حاجي علي را از جلوش برداشت و سركشيد. اين دفعه زنها و حاجي علي از ترس جيغ كشيدند و همه چيز را گذاشتند و دويدند به اتاقها. كچل همه ي عسل و خامه را خورد و چند تا چايي هم روش و رفت كه اتاقها را بگردد. توي اتاقها آنقدر چيزهاي گرانقيمت بود كه كچل پاك ماتش برده بود. شمعدانهاي طلا و نقره، پرده هاي زرنگار، قاليها و قاليچه هاي فراوان و فراوان، ظرفهاي نقره و بلور و خيلي خيلي چيزهاي ديگر. كچل هر چه را كه پسند مي كرد و توي جيبهاش جا مي گرفت برمي داشت.
خلاصه، آخر كليد گاو صندوق حاجي را پيدا كرد. شب كه همه خوابيده بودند، گاو صندوق را باز كرد و تا آنجا كه مي توانست از پولهاي حاجي برداشت و بيرون آمد. به خانه هاي چند تا پولدار ديگر هم دستبرد زد و نصف شب گذشته بود كه به طرف خانه راه افتاد. كمي پول براي خودشان برداشت و باقي را سر راه به خانه هاي فقير داد.
در خانه ها را مي زد، صاحبخانه دم در مي آمد، كچل مي گفت: اين طلاي مختصر و دو هزار تومن را بگير خرج بچه هات بكن. سهم خودت است. به هيچكس هم نگو.
صاحبخانه تا مي آمد ببيند پشت در كي هست و صدا از كدام ور مي آيد، مي ديد يك مشت طلا و مقدار زيادي پول جلو پاش ريخت و تازه كسي هم آن دور و برها نيست.
كچل ديروقت به خانه رسيد. پيرزن نخوابيده بود. نگران كچل هنوز پشت چرخ بود. خواب چشمهاش را پر كرده بود. كفترها توي آلونك اينجا و آنجا سرهاشان را توي بالشان كرده بودند و خوابيده بودند. كچل بيصدا وارد آلونك شد و نشست كنار ننه اش يكهو كلاه از سر برداشت. پيرزن تا پسرش را ديد شاد شد. گفت: تا اين وقت شب كجا بودي، پسر؟
كچل گفت: خانه ي حاجي علي پارچه باف. مال مردم را ازش مي گرفتم.
پيرزن براي كچل آش بلغور آورد. كچل گفت: آنقدر عسل و خامه خورده ام كه اگر يك هفته ي تمام لب به چيزي نزنم، باز هم گرسنه نمي شوم.
پيرزن خودش تنهايي شام خورد و از شير بز نوشيد و پا شدند خوابيدند.
كچل پيش از خواب هر چه بلغور داشتند جلو كفترها ريخت. فردا صبح زود كلاه را سرش گذاشت و رفت پشت بام بنا كرد به كفتر پراندن و سوت زدن. يك چوب بلندي هم دستش گرفته بود كه سرش كهنه اي بسته بود.
دختر پادشاه، مريض پشت پنجره خوابيده بود و چشم به پشت بام دوخته بود كه يكهو ديد كفترهاي كچل به پرواز درآمدند و صداي سوتش شنيده شد اما از خودش خبري نيست. فقط چوب كفترپرانيش ديده مي شد كه توي هوا اينور و آنور مي رفت و كفترها را بازي مي داد.
نوكرهاي وزير به وزير گفتند و وزير به پادشاه خبر برد كه كچل كارش را از سر گرفته و ممكن است حال دختر بدتر شود. پادشاه وزير را فرستاد كه برود كفترها را بگيرد و بكشد.
از اين طرف دختر پادشاه نگران كچل شد و كنيز محرم رازش را فرستاد پيش پيرزن كه خبري بياورد و به پيرزن بگويد كه دختر پادشاه عاشق بيقرار كچل است، چاره اي بينديشد.
از اين طرف حاجي علي و ديگران اشتلم كنان به قصر پادشاه ريختند كه: پدرمان درآمد، زندگيمان بر باد رفت. پس تو پادشاه كدام روزي هستي؟ قشونت را بفرست دنبال دزدها، مال ما را به خودمان برگردان...
اينها را همينجا داشته باش، به تو بگويم از خانه ي كچل.
كچل كلاه به سر پشت بام كفتر مي پراند و پيرزن چادر به سر زير بام پشم مي رشت و بز توي حياط ول مي گشت و دنبال برگ درخت توت مي گشت كه باد مي زد و به زمين مي انداخت.
پيرزن يكهو سرش را بلند كرد ديد بز دارد تو صورتش نگاه مي كند. پيرزن هم نگاه كرد به چشمهاي بز. انگاري بز گفت كه: كچل و كفترها در خطرند. پاشو برگ توت براي من بيار بخورم و بگويم چكار بايد بكني.
پيرزن ديگر معطل نكرد. پاشد رفت با چوب زد و برگها را به زمين ريخت. بز خورد و خورد و شكمش باد كرد. آنوقت زل زد تو صورت پيرزن. انگار به پيرزن گفت: تشكر مي كنم. حالا تو برو تو. من خودم مي روم پشت بام كمك كچل و كفترها.
پيرزن ديگر چيزي نگفت و تو رفت. بز از پلكاني كه پشت بام مي خورد بالا رفت و رسيد كنار تل خار و بنا كرد باز به خوردن.
چيزي نگذشته بود كه چند تا از نوكرهاي وزير به حياط ريختند. چوب كفترپراني توي هوا اينور و آنور مي رفت. هر كه مي خواست پاش را پشت بام بگذارد، چوب مي زدش و مي انداختش پايين، آخر همه شان برگشتند پيش وزير.
دختر پادشاه همه چيز را از پشت پنجره مي ديد و حالش كمي خوب شده بود. اين برايش دلخوشكنكي بود.
پادشاه و حاجي علي كارخانه دار و ديگر پولداران نشسته بودند صحبت مي كردند و معطل مانده بودند كه كدام دزد زبردست است كه در يك شب به اين همه خانه دستبرد زده و اينقدر مال و ثروت با خود برده. در اين وقت وزير وارد شد و گفت: پادشاه، چيز غريبي روي داده. كچل خودش نيست اما چوب كفترپراني اش پشت بام كفتر مي پراند و كسي را نمي گذارد به كفترها نزديك شود.
پادشاه گفت: كچل را بگيريد بياريد پيش من.
وزير گفت: پادشاه، عرض شد كه كچل هيچ جا پيدايش نيست. توي آلونك، ننه اش تنهاست. هيچ خبري هم از كچل ندارد.
حاجي علي كارخانه دار گفت: پادشاه، هر چه هست زير سر كچل است. از نشانه هاش مي فهمم كه به خانه ي همه ي ما هم كچل دستبرد زده.
آنوقت قضيه ي نيست شدن عسل و خامه و چايي را گفت. يكي ديگر از پولدارها گفت: جلو چشم خودم گردن بند زنم از گردنش نيست شد. انگار بخار شد و به هوا رفت.
يكي ديگر گفت: من هم ديدم كه آينه ي قاب طلايي مان از تاقچه به هوا بلند شد و راه افتاد، تا آمدم به خودم بجنبم كه ديدم آينه نيست شد. حاجي علي راست مي گويد، اين كارها همه اش زير سر كچل است.
پادشاه عصباني شد و امر كرد كه قشون آماده شود و برود خانه ي كچل را محاصره كند و زنده يا مرده اش را بياورد.
درست در همين وقت دختر پادشاه با كنيز محرم رازش نشسته بود و دوتايي حرف مي زدند. كنيز كه تازه از پيش پيرزن برگشته بود مي گفت: خانم، ننه ي كچل گفت كه كچل زنده است و حالش هم خيلي خوب است. امشب مي فرستمش مي آيد پيش دختر پادشاه با خودش حرف مي زند...
دختر پادشاه با تعجب گفت: كچل مي آيد پيش من؟ آخر چطور مي تواند از ميان اين همه قراول و قشون بگذرد و بيايد؟ كاش كه بتواند بيايد!..
كنيز گفت: خانم، كچلها هزار و يك فن بلدند. شب منتظرش مي شويم. حتماً مي آيد.
در اين موقع از پنجره نگاه كردند ديدند قشون خانه ي كچل را مثل نگين انگشتري در ميان گرفته است. دختر پادشاه گفت: اگر هزار جان هم داشته باشد، يكي را سالم نمي تواند درببرد. طفلكي كچل من!..
حالا ديگر كفترها پشت بام نشسته بودند و دان مي خوردند. چوب كفترپراني راست ايستاده بود، بز داشت مرتب خار مي خورد و گلوله هاي سخت و سرشكن پس مي انداخت.
قشون آماده ايستاده بود. رييس قشون بلند بلند مي گفت: آهاي كچل، تو اگر هزار جان هم داشته باشي، يكي را نمي تواني سالم درببري. خيال كردي... هر چه زودتر تسليم شو وگرنه تكه ي بزرگت گوشت خواهد بود...
پيرزن در آلونك از ترس بر خود مي لرزيد. صداي چرخش ديگر به گوش نمي رسيد. از سوراخ سقف نگاه كرد اما چيزي نديد.
در اينوقت كچل به كفترهاش مي گفت: كفترهاي خوشگل من، مگر نمي بينيد بز چكار مي كند؟ براي شما گلوله مي سازد. يك كاري بكنيد و دلم را شاد كنيد و ننه ام را راضي كنيد...
كفترها دايره شدند و پچ و پچي كردند و به هوا بلند شدند و گم شدند.
رييس قشون دوباره گفت: آهاي كچل، اين دفعه ي آخر است كه مي گويم. به تو امر مي كنيم حقه بازي و شيطنت را كنار بگذاري. تو نمي تواني با ما در بيفتي. آخرش گرفتار مي شوي و آنوقت ديگر پشيماني سودي ندارد. هر كجا هستي بيا تسليم شو!..
كچل فرياد زد: جناب رييس قشون، خيلي ببخشيد كه معطلتان كردم. داشتم بند تنبانم را محكم مي كردم، الانه خدمتتان مي رسم. شما يك سيگاري روشن بكنيد آمدم.
رييس قشون خوشحال شد كه بدون دردسر كچل را گير آورده. سيگاري آتش زد و گفت: عجب حقه اي!.. صدايت از كدام گوري مي آيد؟
كچل گفت: از گور بابا و ننه ات!..
رييس قشون عصباني شد و داد كشيد: فضولي موقوف!.. خيال كردي من كي هستم داري با من شوخي مي كني؟..
در اينوقت صدها كفتر از چهار گوشه ي آسمان پيدا شدند. كفترهاي خود كچل هم وسط آنها بودند. بز تند تند خار مي خورد و گلوله پس مي انداخت.
كچل گلوله اي برداشت و فرياد كرد: جناب رييس قشون، نگاه كن ببين من كجام.
و گلوله را پراند طرف رييس قشون. رييس قشون سرش را بالا گرفته بود و سيگار بر گوشه ي لب، داشت به هوا نگاه مي كرد كه گلوله خورد وسط دو ابرويش و دادش بلند شد. قشون از جا تكان خورد. اما كفترها مجال بشان ندادند. گلوله بارانشان كردند. گلوله ها را به منقار مي گرفتند و اوج مي گرفتند و بر سر و روي قشون ول مي كردند. گلوله ها بر سر هر كه مي افتاد مي شكست. شب،‌ قشون عقب نشست. كچل بز و كفترهاش را برداشت و پايين آمد. آن يكي كفترها هم بازگشتند.
پيرزن از پولهايي كه كچل داده بود شام راست راستكي پخته بود. مثل هر شب شام دروغي نبود: يك تكه نان خشك يا كمي آش بلغور يا همان نان خالي كه روش آب پاشيده باشند. براي كفترها هم گندم خريده بود. بز هم ينجه و جو خورد.
پس از شام پيرزن به كچل گفت: حالا كلاه را سرت بگذار و پاشو برو پيش دختر پادشاه. من بش قول داده ام كه ترا پيشش بفرستم.
كچل گفت: ننه، آخر ما كجا و دختر پادشاه كجا؟
پيرزن گفت: حالا تو برو ببين حرفش چيه...
كچل كلاه را سرش گذاشت و رفت. از ميان قراولها و سربازها گذشت و وارد اتاق دختر پادشاه شد. دختر پادشاه با كنيز محرم رازش شام مي خورد. حالش جا آمده بود، به كنيز مي گفت: اگر كچل بداند چقدر دوستش دارم، يك دقيقه هم معطل نمي كند. اما مي ترسم گير قراولها بيفتد و كشته شود. دلم شور مي زند.
كنيز گفت: آره، خانم، من هم مي ترسم. پادشاه امر كرده امشب قراولها را دو برابر كنند. پسر وزير را هم رييسشان كرده.
كچل آمد نشست كنار دختر پادشاه و شروع كرد به خوردن. شام پلو مرغ بود با چند جور مربا و كوكو و آش و اينها. خانم و كنيز يك دفعه ديدند كه يك طرف دوري دارد تند تند خالي مي شود و يك ران مرغ هم كنده شد و نيست شد.
كنيز گفت: خانم، تو هر چه مي خواهي خيال كن، من حتم دارم كچل توي اتاق است. اين كار، كار اوست. نگفتم كچلها هزار و يك فن بلدند!..
دختر پادشاه شاد شد و گفت: كچل جانم، اگر در اتاق هستي خودت را نشان بده. دلم برايت يك ذره شده.
كچل صداش را درنياورد. كنيز گفت: خانم، ممكن است براي خاطر من بيرون نمي آيد. من مي روم مواظب قراولها باشم...
كنيز كه رفت كچل كلاهش را برداشت. دختر پادشاه يكهو ديد كچل نشسته پهلوي خودش. خوشحال شد و گفت: كچل، مگر نمي داني من عاشق بيقرار توام؟ بيا مرا بگير، جانم را خلاص كن. پادشاه مي خواهد مرا به پسر وزير بدهد.
كچل گفت: آخر خانم، تو يك شاهزاده اي، چطور مي تواني در آلونك دودگرفته ي ما بند شوي؟
دختر پادشاه گفت: من اگر پيش تو باشم همه چيز را مي توانم تحمل كنم. كچل گفت: من و ننه ام زوركي زندگي خودمان را درمي آوريم، شكم تو را چه جوري سير خواهيم كرد؟ خودت هم كه شاهزاده اي و كاري بلد نيستي.
دختر پادشاه گفت: يك كاري ياد مي گيرم.
كچل گفت: چه كاري؟
دختر گفت: هر كاري تو بگويي...
كچل گفت: حالا شد. به ننه ام مي گويم پشم ريسي يادت بدهد. تو چند روزي صبر كن، من مي آيم خبرت مي كنم كه كي از اينجا در برويم.
كچل و دختر گرم صحبت باشند،‌ به تو بگويم از پسر وزير كه رييس قراولها بود و عاشق دختر پادشاه.
كچل وقتي پيش دختر مي آمد ديده بود كه پسر وزير روي صندليش خم شده و خوابيده. عشقش كشيده بود و شمشير و نيزه ي او را برداشته بود و با خودش آورده بود. پسر وزير وقتي بيدار شد و اسلحه اش را نديد، فهميد كه كچل آمده و كار از كار گذشته. فوري تمام قراولها را هم به اتاق دختر پادشاه فرستاد. قراول دم در كنيز را ديد. زور زد و در را باز كرد و كچل و دختر پادشاه را گرم صحبت ديد. زود در را بست و فرياد زد كه: كچل اينجاست. زود بياييد!.. كچل اينجاست.
پسر وزير و ديگران دوان دوان آمدند. پادشاه به هياهو بيدار شد و بر تخت نشست و امر كرد زنده يا مرده ي كچل را پيش او بياورند.
رييس قراولها كه همان پسر وزير باشد، و چند تاي ديگر وارد اتاق دختر شدند. دختر پادشاه روي تختش دراز كشيده بود و قصه مي خواند. از كچل خبري نبود. پسر وزير كه عاشق دختر هم بود ازش پرسيد: شاهزاده خانم، تو نديدي اين كچل كجا رفت؟ قراول مي گويد يك دقيقه پيش اينجا بود.
دختر به تندي گفت: پدرم پاك بي غيرت شده. به شما اجازه مي دهد شبانه وارد اتاق دختر مريضش بشويد و شما هم رو داريد و اين حرفها را پيش مي كشيد. زود برويد بيرون!
پسر وزير با ادب و احترام گفت: شاهزاده خانم، امر خود پادشاه است كه تمام سوراخ سنبه ها را بگرديم. من مأمورم و تقصيري ندارم. آنوقت همه جاي اتاق را گشتند. چيزي پيدا نشد مگر شمشير و نيزه ي پسر وزير كه كچل با خودش آورده بود و زير تخت قايمش كرده بودند. پسر وزير گفت: شاهزاده خانم، اينها مال من است. كچل ازم ربوده. اگر خودش اينجا نيست، پس اينها اينجا چكار مي كند؟ من به پادشاه گزارش خواهم داد.
در اين موقع كچل پهلوي دختر پادشاه ايستاده بود و بيخ گوشي بش مي گفت: تو نترس، دختر، چيزي به روي خودت نيار. همين زوديها دنبالت مي آيم.
بعد، از وسط قراولها گذشت و دم در رسيد. سه چهار نفر در آستانه ي در ايستاده بودند و گذشتن ممكن نبود. خواست شلوغي راه بيندازد و در برود كه يكهو پايش به چيزي خورد و كلاهش افتاد.
كچل هر قدر زبان ريزي كرد كه كلاهم را به خودم بده، بد است سر برهنه پيش پادشاه بروم، پسر وزير گوش نكرد.
پادشاه غضبناك بر تخت نشسته بود و انتظار مي كشيد. وقتي كچل پيش تختش رسيد داد زد: حرامزاده، هر غلطي كردي به جاي خود- خانه ي مردم را چاپيدي، قشون مرا محو كردي، اما ديگر با چه جرئتي وارد اتاق دختر من شدي؟ همين الان امر مي كنم وزيرم بيايد و سرب داغ به گلويت بريزد.
كچل گفت: پادشاه هر چه امر بكني راضي ام. اما اول بگو دستهام را باز بكنند و كلاهم را به خودم بدهند كه بي ادبي مي شود پيش پادشاه دست به سينه نباشم و سربرهنه بايستم.
پادشاه امر كرد كه دستهاش را باز كنند و كلاهش را به خودش بدهند.
پسر وزير خواست كلاه را ندهد، اما جرئت نكرد حرف روي حرف پادشاه بگويد و كلاه را داد و دستهاش را باز كرد. كچل كلاه را سرش گذاشت و ناپديد شد. پادشاه از جا جست و داد زد: پسر كجا رفتي؟ چرا قايم باشك بازي مي كني؟
پسر وزير ترسان ترسان گفت: قربان، هيچ جا نرفته، زير كلاه قايم شده، امر كن درها را ببندند، الان در مي رود.
كچل تا خواست به خودش بجنبد و جيم شود كه ديد حسابي تو تله افتاده است. قراولها اتاق پادشاه را دوره كردند به طوري كه حتي موش هم نمي توانست سوراخي پيدا كند و دربرود.
پادشاه وقتي ديد كچل گير نمي آيد جلاد خواست. جلاد آمد. پادشاه امر كرد: جلاد، بزن گردن پسر حرامزاده ي وزير را!..
پسر وزير به دست و پا افتاد و التماس كرد. پادشاه گفت:‌حرامزاده، تو كه مي دانستي كلاه نمدي كچل چه جور كلاهي است چرا به من نگفتي؟.. جلاد، رحم نكن بزن گردنش را!..
و بدين ترتيب پسر وزير نصف شب گذشته كشته شد.
حالا به تو بگويم از دختر پادشاه. وقتي ديد كچل تو هچل افتاد و پسر وزير كشته شد، به كنيزش گفت: هيچ مي داني كه اگر وزير بيايد پاي ما را هم به ميان خواهد كشيد؟ پس ما دست روي دست بگذاريم و بنشينيم كه چي؟ پاشو برويم پيش ننه ي كچل. بلكه كاري شد و كرديم. طفلك كچل جانم دارد از دست مي رود.
قراولها سرشان چنان شلوغ بود كه ملتفت رفتن اينها نشدند. پيرزن در خانه تنها نشسته بود و پشم مي رشت. بز و كفترها خوابيده بودند. دختر پادشاه به پيرزن گفت كه كچل چه جوري تو هچل افتاد و حالا بايد يك كاري كرد.
پيرزن فكري كرد و رفت بز را بيدار كرد، كبوترها را بيدار كرد و گفت: آهاي بز ريشوي زرنگم، آهاي كفترهاي خوشگل كچلكم، پسرم در خانه ي پادشاه تو هچل افتاده. يك كاري بكنيد، دل كچلكم را شاد كنيد و مرا راضي ام كنيد. اين هم دختر پادشاه است و مي خواهد عروسم بشود، از غم آزادش كنيد!..
بز خوردني خواست، پيرزن و دخترها برايش خار و برگ درخت توت آوردند. كفترها رفتند دوستان خود را آوردند. بز بنا كرد به خوردن و گلوله پس انداختن. پيرزن تنور را آتش كرد، ساج رويش گذاشت كه براي كفترها گندم برشته كند.
كفترها گندم مي خوردند و گلوله ها را برمي داشتند و به هوا بلند مي شدند و آنها را مي انداختند بر سر و روي قشون و قراول. در تاريكي شب كسي كاري از دستش برنمي آمد.
حالا وزير هم خبردار شده بود آمده بود. به پادشاه گفت: پادشاه، اگر يكي دو ساعت اينجوري بگذرد كفترها در و ديوار را بر سرمان خراب مي كنند، بهتر است كچل را ولش كنيم بعد بنشينيم يك فكر درست و حسابي بكنيم.
پادشاه سخن وزير را پسنديد. امر كرد درها را باز كردند و خودش بلند بلند گفت: آهاي كچل، بيا برو گورت را از اينجا گم كن!.. روزي بالاخره به حسابت مي رسم.
چند دقيقه در سكوت گذشت. كچل از حياط داد زد: قربان، از فرصت استفاده كرده به خدمتتان عرض مي كنم كه هيچ جا با خواستگار اينجوري رفتار نمي كنند...
پادشاه گفت: احمق، تو كجا و خواستگاري دختر پادشاه كجا؟
كچل گفت: پادشاه، دخترت را بده من، بگويم كفترها آرام بگيرند. من و دخترت عاشق و معشوقيم.
پادشاه گفت: من ديگر همچو دختر بيحيايي را لازم ندارم. همين حالا بيرونش مي كنم...
پادشاه چند تا از نوكرها را دنبال دخترش فرستاد كه دستش را بگيرند و از خانه بيرونش كنند. نوكرها رفتند و برگشتند گفتند: پادشاه، دخترت خودش در رفته.
كچل ديگر چيزي نگفت و اشاره اي به كفترها كرد و رفت به خانه اش. ننه اش، دختر پادشاه و كنيزش شير داغ كرده مي خوردند.
***
كچل با مختصر زر و زيوري كه دختر پادشاه آورده بود و با پولي كه خودش و ننه اش و دختر پادشاه به دست مي آوردند، خانه و زندگي خوبي ترتيب داد. اما هنوز خاركني مي كرد و كفتر مي پراند و بزش را زير درخت توت مي بست و ننه اش و زنش در خانه پشم مي رشتند و زندگيشان را درمي آوردند.
كنيز را هم آزاد كرده بودند رفته بود شوهر كرده بود. او هم براي خودش صاحب خانه و زندگي شده بود.
حاجي علي كارخانه دار و ديگران هنوز هم پيش پادشاه مي آمدند و از دست كچل دادخواهي مي كردند، بخصوص كه كچل باز گاهگاهي به ثروتشان دستبرد مي زد. البته هيچوقت چيزي براي خودش برنمي داشت.
پادشاه و وزير هم هر روز مي نشستند براي كچل و كفترهاش نقشه مي كشيدند و كلك جور مي كردند. پادشاه پسر كوچك وزير را رييس قراولها كرده بود و دهن وزير را بسته بود كه چيزي درباره ي كشته شدن پسر بزرگش نگويد...
***
همه ي قصه گوها مي گويند كه « قصه ي ما به سر رسيد». اما من يقين دارم كه قصه ي ما هنوز به سر نرسيده. روزي البته دنبال اين قصه را خواهيم گرفت.

-------------------------------------------------------------------------------.

.

داستان پارسي تا دنيا دنياست ,ماه منير كهباسي

صداي رفعت توي وزوز گوشي  سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟"        

دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن.  

مي گويم" آره "        

مي گويد" دكتر را نديدي ؟ "      

مي گويم " نه "    مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ "

مي پرسم " چه طور ؟ مي ترسي دكترت را تور كنه ؟ "

رفعت مي خندد "چه كنم تا دنيا دنياست عاشق دكترم ."

گوشي را روي آن يكي گوشم مي گذارم . هنوزوقت نكرده ام مقنعه وروپوش سرمه اي بخش را  از  روي مبل بردارم.

مي گويم " رفعت! خودمانيم تو چه دلي داري . البته شوهرت هم خيلي پرته. "

دخترم پياز خرد مي كند. دوتا چوب كبريت گذاشته لاي دندانهاي كوچك پروانه ا يش كه آب از  چشمش نريزد. هي پشت دستش را مي كشدزير چشمهاش. هر بار كه دستش بالا مي آيد  لبه چاقو  توي هوا كشيده مي شود .مي گويم " آخرش نوك چاقو مي گيره به چشمت." بادهان بسته  طوري كه چوب كبريتها از لاي دندانهاش نيفتند مي گويد "بابا بايد با خروس يا گربه عروسي مي كرد،نه با موش،  آن هم موش ترسو ."  پشت چاقو را به سر زانوش مي كشد. بلند مي گويم "رفعت ! ببين ندا چي مي گويد."  مي خندم " من موشم ،كاوه گاو. كاوه بايد باخروس يا گربه ازدواج  مي كرده نه با من موش."

ندا نوك چاقو را رو به من مي گيرد. چشمهاي درشتش درشتتر مي شوند. وسط پيشاني اش چند تا چين ريز مي افتد.داد مي كشد"خاله ! بابا مي گفت تو خروسي."

رفعت جيغ مي زند" ازش بپرس جدي؟! "

 ندا سر تكان مي دهد.گوشي را به گوشم مي چسبانم كه صداي رفعت را از توي وزوز بهتر بشنوم.

مي گويد" من راحتم كه پسردارم. توي نخ اين نيست كه بفهمد من كدام حيوانم ، باباش كدام حيوان."

ندا مي زند زير خنده. چوب كبريتها را مي گيرد دستش واصرار دارد از پسري بگويم كه يك روز جلوي چشم ما موش  را گرفت و زنده انداخت توي بشكه قير. رفعت مي پرسد" شوهرت نيست؟ "

دخترم مي گويد" نه خاله." باز چوب كبريتها را توي دهانش مي گذارد وبه ساعت نگاه مي كند.

رفعت مي گويد" بد جنس تو باز تلفنت راگذاشتي روي بلندگو؟ "

مي گويم " كسي نيست .فقط من وندا ييم. "

مي گويد" بي خيا ل! اين چهارشنبه دكتر با روايي دعوتم كرده رستوران گردان. " مي خندد "مي داني كه كجاست. " مي گويد " ندا بايد بلد باشه . "

ندا سرش را پايين مي اندازد.رفعت مي گويد " صاف وسط پنجره اتاق خوابته.يك برج بلندبا چراغهاي چشمك زن . شب كه دقت كني مي فهمي مي گرده ."

مي خواهم بگويم دقت نكرده ام، زبانم مي گيرد. باز به قول ندا به پت پت افتاده ام.

ندا مي گويد " مامان  خانم خوبم ! باز كه ......"  ابروي راستش را بالا گرفته .  

رفعت مي گويد" بابا بي خيال! "

ندا تنش را كش مي دهد بالا. چوب كبريتها را مي گيرد گوشه لبهاش .خميازه مي كشد." چه

 اعجوبه اي ! تو هم خيلي با حالي خاله . ما با يك روز قايم كردنش مشكل داريم ،تو هفده هجده ساله

كه دكتر را قايم كردي . حالا هم كه ......" مي خندد " خيلي با حالي ! "

گوشي وزوز مي كند. "حق دارم. از مامانت بپرس چند سال با روايي توفير سن دارم. "

 آن يكي تلفن زنگ مي زند. دخترم چوب كبريتها راتوي خاكستر جا سيگاري تف مي كند. ظرف پياز را زمين مي گذارد. بلند مي شود وگوشي را بر مي دارد. " سلام " روبه ديوار مي ايستد.

 رفعت مي گويد " چرا ساكتي ؟ " آهسته مي گويم " صبركن ! "  ندا بر مي گردد، چپ چپ نگا هم مي كند .   باز سرش را بر مي گرداند رو به ديوار . توي گوشي پچ پچ مي كند . دست مي اندازد پشت گردنش وسرش را روي شانه كج مي كند." ما بيشتر. "

رفعت مي گويد " تازگي رفتارش عوض شده ، مثلا همين دعوت كردن من و روايي با هم. نه اينكه بگويم دوستم نداره، از صبح تا همين چند لحظه پيش سه بار زنگ زده ، اما اين منشي جديدي كه آورده بد جوري فكرم را مشغول كرده، بد جوري ريختم به هم. "

ندا خودش را تو ي شيشه پنجره نگاه مي كند . گوشي را گذاشته روي شانه . ناخنهاي نارنجي با

بازوي چپش بازي مي كنند.رفعت مي گويد " بيست سال كم نيست . عادت كردم بهش. "

ندا با صداي خفه مي گويد" من كي غالت گذاشتم؟ " اشاره مي كند به من كه تلفن را از روي آيفون بر دارم . باز پشتش را به من مي كند. ناخنهاي نارنجي روي گردنش بازي مي كنند. مي گويد" تو بگو كجا ."

 رفعت دارد از دكتر مي گويد. من باز بايد همه بيست سال را گوش كنم.اين كه وقتي كامران را بدنيا مي آورده ، دكتر پايين پاهاش ايستاده بوده ،گفته " حيف كه ديرديدمت ." رفعت خواسته بوده

بگويد "هنوز هم ديرنشده." از درد جيغ زده. مي گويد " مي داني كه، زود به زود بهش سر مي زدم.

هر وقت روايي مي گفت كجا بودي ، گير مي كردم. مي گشتم دنبال بهانه، اما حالا بهانه لازم نيست.

روايي را هم به ديدن خودش عادت داده. دو روز كه نمي بيندش سراغ مي گيره كه كجاست اين

خواجه حرم؟ "

ندا رو به من با چتريهاش بازي ميكند . با سروچشم اشاره مي كند كه چرا دارم نگاهش مي كنم؟   مي گويد "عزيز دلم! قطع كن، از اطاق خودم بهت زنگ مي زنم." خم مي شود ودو شاخه را از پريز بيرون مي كشد. تلفن رابغل مي زند . حتما باز با پنجه پا بي آنكه به پشت سرنگاه كند در اتاقش را به هم مي كوبد.

رفعت مي گويد" چي بود؟"

مي گويم "ندا در را بست." 

متولد اول تير 1339 در تهران

اوج پرواز/ رمان/ 1376

يك كلاه بهار نارنج/ مجموعه داستان/ 1378

مهربانم سلام/ داستان بلند/ 1381

با تو بايد دروغگو باشم/ مجموعه داستان/ 1382

خط تيره، آيلين/رمان/ زير چاپ

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

.

.

داستان بخت بخت اول از فرخنده آقايي

 


«در محوطه چمن سرسبز مركز رواني، زن ميان سالي به قصد خودكشي خود را به درخت بسته بود. يك سر طناب را به درخت بيد مجنون و سر ديگرش را به دور گردن خود گره زده بود و دور درخت مي‌چرخيد. دكتر از پشت پنجره نگاهش مي‌كرد. برگشت و پشت ميزش نشست. چند صفحه آخر پرونده فتانه مشفق تهراني را خواند و گفت:"باز خانم گلستان‌پور خودش را به درخت بسته."
زن گفت:"كار هر روزه اش است."

دكتر گفت:"او ديوانه است، اما تو چي؟ تو چرا اينجا مانده اي؟"

زن ميانسال بود، كوتاه قد و چاق با صورتي گرد و سفيد. گفت: "جايي را ندارم، شما كه بهتر مي‌دانيد."
زن جواني از پشت پنجره اتاق سرك كشيد و خنديد. دكتر گفت:"اين زن را مي‌بيني كه اين قدر سالم و سرحال است. يك موقع مي بيني همين وسط حياط لخت شد و شروع كرد به دويدن و فحش دادن. تاعصر، تا شب، تا هر وقت كه از نفس بيفتد. اما تو سالمي. حيف است."

دفعه قبل كه دكتر گفته بود:"حيف است اينجا بماني. برو شوهر كن." رفته بود پيش آقاي لواساني. آقاي لواساني معروف بود كه راحت زن مي‌گيرد. جلال بارها گفته بود حق نداري پايت را توي مغازه آقاي لواساني بگذاري. فورا خواستگاري مي‌كند. پشت مغازه اش خانه كوچك متروكي داشت پر از جنس هاي انباري. چند هفته آنجا مانده بود. تا يك روز كه زن لواساني بي خبر سررسيده و وسايل فتانه را پيدا كرده بود و بعد هم فتانه را از ته انباري و از ميان گوني ها و كارتن هاي پر از جنس و شيشه هاي سركه و آبغوره كشيده بود بيرون. لواساني پا گذاشته بود به فرار و زنها نشسته بودند به حرف زدن. زن لواساني مي¬گفت:" اين مرد بد است. كثيف است. تا حالا چند تا زن گرفته و همه را بدبخت كرده. تو جواني، با اين زندگي نكن. برو دنبال زندگي خودت. من كه زن اولش بودم سرنوشتم اين است. تو به فكر خودت باش." و زن رفته بود خانه برادرش و از آنجا بازبرگشته بود به مركز رواني.

دكتر گفت:" بنويسم مرخص هستي؟"
زن گفت:" من هيچ كس را ندارم."

دكتر گفت:" توي پرونده ات نوشته سه تا بچه داري، دو تا از شوهر اولت، يكي هم از شوهر دومت. برو پيش آنها. از اينجا ماندن بهتر است. يك نان خور هم كمتر براي اينجا بهتر."

زن فكر كرد دكتر هم مامور كم كردن نان خورهاي آنجاست. گفت:"آقاي دكتر، من از شوهر چه خيري ديدم كه از بچه هايم ببينم."

دكتر همان طور كه نسخه مي نوشت گفت:"هر جا بروي بهتر از اينجاست."

زن نسخه را گرفت وبلند شد. دكتر پرونده را بست و انداخت روي انبوه پرونده هاي ميز ديگر. بعد گفت:"نفر بعدي." زن بيرون رفت و مريض بعدي آمد. دختر جوان زشت‌رويي بود كه از خجالت صورتش را با روسري پوشانده بود. پرستارها در حياط ، طناب گردن خانم گلستان پور را از درخت باز مي‌كردند و زن، كنار در داروخانه ايستاده بود تا دوايش را بگيرد.

هم اتاقي‌اش ، پوران به طرفش آمد و گفت:" بهت چي گفت؟ گفت تو سالمي، از همه بهتري، از اينجا برو."

زن سرش را تكان داد، پوران گفت:" هميشه همين را مي‌گويد. به من هم مي‌گويد برو شوهر كن. اما كو شوهر."

زن جوابش را نداد. پوران گفت: "تو كه از شوهر كم نداشتي. آقا جلال، برزوخان، آن نجاره، پسرخاله ات. نكند باز خيال داري بروي؟ راستش را بگو." زن باز جوابش را نداد. پرستارها زير بغل خانم گلستان‌پور را گرفته بودند و او را به اتاقش مي‌بردند.

زنها با هم به سالن نمايش مي رفتند. قرار بود بعد از شام، يك گروه جوان تازه كار براي اجراي موسيقي بيايند. ماهي يك بار مي‌آمدند و مجاني برنامه اجرا مي‌كردند. مريض هاي سرپايي براي كمك آمده بودند. فتانه كيسه دوايش را كنار پنجره گذاشت و همان طور كه صندلي ها را در يك رديف مي‌چيد، براي چندمين بار براي پوران تعريف مي‌كرد:" هر چه كرد ننه بي فكرم كرد. لجبازي كرد. چند تا خواستگار خوب داشتم، يكي از يكي بهتر. پسرخاله ام خيلي خوش تيپ و هيكل دار بود. الان هم همينطور است. خيلي مرا مي‌خواست. يك روز با دخترخاله ام رفته بودم پارك. يك نفر را ديديم لباس نظام تنش بود. فرداش آمد خواستگاريم. دنبالمان آمده بود. خانه را ياد گرفته بود. دخترخاله ام به ننه ام گفت:" اگر فتانه را به برادرم نمي‌دهي، اقلا بده به اين نظامي. هم خوش هيكل است، هم حقوق دارد. ننه ام لج كرد. هر كي آمد ننه ام بيست هزار تومن شيربها خواست. اما جلال كه پيداش شد، هيچي نخواست. دهنش بسته شد. شوهر خواهرم رفت تحقيق محلي. همسايه هاش گفتند آدم هاي خوبي هستند. بعدها فهميدم كه جلال خودش و برادرهاش همگي معتادند. يك روز قبل از طلاقم رفتم پيش همسايه ها. گفتم حق بود مرا با دو بچه در آتش بيندازيد؟ قسم خوردند كه جلال روز قبل از تحقيق محلي، با چاقو رفته بود در خانه شان. گفته بود اگر زيادي حرف بزنيد مي‌كشمتان. شوهر خواهرم مرا انداخت توي آتش."
پوران گفت:" اقلا تو دلت به اين بچه ها خوش است. ديگر بزرگ شده اند. براي خودشان كسي هستند."

فتانه گفت:" مي داني چند سال است نديدمشان؟ فقط نامه. گاهي هم تلفن."

پوران گفت:" همه ازدهات مي‌آيند تهران، آدم مي‌شوند و كار و كاسبي پيدا مي‌كنند. بچه هاي تو از تهران رفته‌اند شهرستان."

فتانه گفت:" اصل بچه هاي تهران يا كبابي هستند يا جگركي يا معتاد گوشه خيابان. آدم حسابي نمي‌شوند. يكي‌اش خود جلال. اينها كه از شهرستان مي‌آيند همه عاقبت به خيرند. همه كار مي كنند. زحمت مي‌كشند. مثل همين آقاي لواساني. خودش مي‌گفت سه تا زن دارد. آدم بايد چشمش را باز كند. همين آقاي لواساني يك مغازه كوچك داشت ولي سه برابر مغازه اش توي خانه جنس انبار كرده بود. آن روز كه زن اولش مرا در انبار پيدا كرد، لواساني دو تا پا داشت، دو تا هم قرض كرد و در رفت. بهتر. چشمم باز شد. هر چه فكر كردم ديدم نه، اين به دردم نمي‌خورد؛ نمي‌توانم توي آدم ها دربياورمش و بگويم اين شوهرم است. خواستگار قبلي ام بهتر بود. توي بانك كار مي‌كرد. بچه هايش خارج بودند. زنش هم مرده بود. خوب بود. قد بلند، من تا سينه اش مي‌رسيدم. كت و شلوار سرمه اي و كفش قشنگ و شيك مي‌پوشيد. مرا كه ديد گفت پسنديدم اما خانه ندارم. گفتم باشد، يك اتاق بگير اما يك انباري يا يك آشپزخانه بزرگ هم داشته باشد كه اثاث بگذاريم. گفت باشد. از آن روز، ديگر خبري نشد. خيلي خوب بود. حقوق داشت. اگر درست مي‌شد، زن لواساني نمي‌شدم. صد سال. اخلاقش خوب نبود. اما هر چه حساب كردم، ديدم مستاجري هم سخت است. مستاجري عاقبت ندارد. لواساني اگر اخلاق نداشت، اقلا يك چهار ديواري داشت كه من زنش شدم. اگر زنش مرا پيدا نمي‌كرد، شايد تا حالا باهاش ساخته بودم. فرداش پسرش آمد شناسنامه مادرش را ببرد. لواساني گفت:" فتانه برو پارك سر كوچه، همان جا بمان تا ظهر مي‌آيم دنبالت. خودم مي‌آورمت." آنجا خيلي فكر كردم. از همانجا رفتم خانه برادرم. برادرهام فهميده بودند يواشكي شوهر كردم. برادر كوچكم با دو تا پا كوبيد توي شكمم. انگاري گل لگد مي‌كند. آخرش هم مرا از خانه انداخت بيرون. كيسه قرص هايم همان جا افتاد. برگشتم در زدم. دخترش درراباز كرد. گفتم كيسه قرص هايم افتاده، شب نمي‌توانم بخوابم. اگر قرص نخورم حالم بد مي‌شود. رفت و كيسه را آورد. همان موقع كه مرا مي‌زد؛ زنش ايستاده بود و تماشا مي‌كرد. نمي‌گفت نگذارم كه بزند. اقلا دستش را مي‌گرفت. ايستاده بود مي خنديد. دلم نمي‌‌آيد نفرينش كنم. هر چه باشد برادرم است. زنش يادش داده بود. مي‌دانم، همان موقع فهميدم. آن شب نشستم كنار خيابان. خيلي هم حالم بد نبود ولي همانجا دراز كشيدم. مردم جمع شدند. پرسيدند كسي را داري. گفتم نه. بعد آدرس اين جا را دادم. مرا آوردند اين جا. خودم را زدم به بيهوشي. اين جا هم مرا نگه داشتند تا امروز."

هنوز آفتاب غروب نكرده بود، ولي مريض ها كه شامشان را خورده بودند، تك تك مي آمدند و جا مي گرفتند. همه مي‌خواستند در رديف هاي جلوتر باشند. رديف اول را براي سرپرست بخش و دكترها خالي گذاشته بودند. فتانه و پوران برگشته بودند براي شام. پيرزني كنار راهرو نشسته بود. به فتانه گفت:" دو روز است آب نخورده ام. يكي نيست يك ليوان آب به دستم بدهد."
فتانه به آشپزخانه رفت و يك ليوان ا ب براي پيرزن آورد. پيرزن ليوان را گرفت و كنار خود روي زمين گذاشت.

پوران گفت:" او هم مثل من كسي را ندارد. امان از بي كسي. باز اقلا تو بچه داري."
فتانه گفت:" دختر بزرگم هر موقع تلفن مي‌زند مي‌پرسد مامان خواهرم را كي مي توانم ببينم؟ خواهرش است اما همديگر را هنوز نديده اند. فقط عكس هاي همديگر را ديده اند. من برايشان فرستادم. گلدانه رابايد ببيني، از خواهرش خيلي خوشگلتر شده. باباش هم خوشگل بود. از جلال كه جدا شدم، نرفتم پيش ننه ام. ازش دل خوشي نداشتم. رفتم پيش خاله‌ام شيراز. همان جا زن يك كارگر شدم. خيلي فقير و ندار بود؛ ولي با صفا بود. بهترين سال هاي عمرم آنجا گذشت. گلدانه آنجا دنيا آمد. وضعمان كه بهتر شد؛ مادرش شروع كرد به اذيت كردن. مي گفت پسرم جرا زن بيوه گرفته؟ مي گفت تو ديوانه اي. اگر سالم بودي، بچه هايت را ول نمي كردي زن پسر جوانتر از خودت بشوي. آن قدر گفت تا طلاق گرفتم. آمدم تهران. باباي گلدانه هم زن گرفت. زنش هم پشت سر هم زاييد. همه بچه هايش را گلدانه¬ي من بزرگ كرد. پاي تلفن مي گفت مامان هم درس مي خوانم هم يچه داري مي كنم. دلم كباب مي شد. آخرين بار كه گلدانه را ديدم با زن باباش آمده بود تهران. دعوتش كردم خانه برادرم. چهارهزار تومن دادم به گلدانه. گفتم يك چيزي براي خودت بخر. گفت مامان پيش خودت باشد بهتر است. من هم گذاشتم زير فرش. همان موقع زن باباش آمد يك دور زد و رفت. فردا پول تبود. هر چه گشتم پيداش نكردم. از زن برادرم پرسيدم تو اتاق را جارو كردي؟ گفت نه. من هم نگفتم پول گم شده، چون بد مي شد. اما مي دانم كار زن باباي گلدانه بود.زن برادرم اين چند سال امتحانش را پس داده بود. اگر بروم شيراز، بهش مي گويم تو دزد بودي. دزدي كردي. بيچاره دخترم از دستشان چه مي كشد. بچه هاي زن بابا خيلي بد بودند. صبح‌ها هر كدام يك طرف مي نشستند و نان و كره به طرف هم پرت مي كردند. گلدانه مي گفت مامان مرا در تهران نگه دار. شيراز نمي روم. مادر بزرگم مرا مي زند. زن بابام مرا مي زند. بچه هايش اذيتم مي كنند. حيف شد كه باباش مرد. مرد خوبي بود. مواظب گلدانه بود. طرفداريش را مي كرد. تا وقتي زنده بود؛ من غصه گلدانه را نمي خوردم. خيالم راحت بود. يعني مي شود يك روز دوباره دور هم جمع بشويم. من و بچه هام."

پوران با غصه پرسيد:" اون پيرمرده چي؟ كس وكار نداشت؟"
فتانه گفت:" چرا داشت. خودش اوستا كار نجار بود. از شيراز كه آمدم زنش شدم. او هم حقه باز بود.گولم زد. اوستا مي‌گفت خانه را به اسمت مي كنم. همه چيز مال توست. حقوق نداشت. حقه باز بود. وقتي مرد؛ دختر و پسرش آمدند. چله‌اش نشده مرا بيرون كردند. هر چه داشت بردند. اثاث خانه خودم را هم بردند. اوستا هميشه به من مي گفت خانم. خانم بي زحمت اين كار را بكن. خانم بي زحمت يك كاسه آب بده به دستم. اما لواساني هميشه عصباني بود. همه اش داد مي‌زد. هر وقت قرص مي خوردم به من مي گفت ديوانه. اسمم را گذاشته بود ديوانه. خودش از همه بدتر بود. مي گفت شيشه دوايم را كي برداشت؟ مي گفتم من برداشتم، قرص هايم را ريختم توش. مي گفت صد تومن مي ارزيد. مي گفتم يك شيشه خالي صد تومن مي ارزيد. آقاي لواساني به درد نمي خورد. گداصفت بود. آن روز كه زنش پيژامه و كيفم را پيدا كرد، بهش گفت باز زن گرفتي؟ گفت نه. گفت پس اين مال كيه؟ گفت نمي دانم مال كيه. شايد مال خودت باشد. زنش آن قدر گشت تا مرا پيدا كرد. آخرش هم خودم ولش كردم. به درد نمي خورد. آدم بايد زن آدم حقوق بگير بشود. اداره‌اي باشد بهتر است."

زنها شامشان را خوردند و پوران سيني هاي غذا را به آشپزخانه برد و برگشت. فتانه موهايش را شانه زد و روسري قشنگش را سرش كرد. خود را در آينه نگاه مي كرد و آواز مي خواند. پوران روي تخت نشسته بود و منتظر بود كه با هم به سالن بروند. همانطور كه صورت هنوز جوان و زيباي فتانه را نگاه مي كرد؛ گفت:" مي خواستم بگويم خيلي مي‌ترسم. باز ترس دارم كه يك روز بروي."

فتانه گفت:" هر جا بروم باز برمي گردم. من كه شانس ندارم."

پوران گفت:" اگر يك روز خاطرخواه شدي چي؟ اگر رفتي و نيامدي چي؟ من تنها مي مانم."

فتانه گفت:" نترس. من هميشه اينجام. از هيچ كدام خيري نديدم. بخت، بخت اول. تخت، تخت اول."

پوران پرسيد:" يعني هنوز تو فكر جلالي؟ دوستش داري؟"

فتانه گفت:" نه، اما دلم برايش كباب است. يك روز اوستا گفت فتانه خانم يك چيزي مي خواهم بگويم ناراحت نشوي. گفتم بگو. گفت راجع به جلال است. گفتم جهنم. خبرش بيايد. گفت اين حرف را نزن. پدر بچه‌هايت است. گفتم نه در حق من شوهري كرد و نه در حق آنها پدري. اوستا گفت خانم حالا هر چي بود گذشت. حالش خوب نيست. توي بيمارستان خوابيده. مي خواهد ترا ببيند. همان روز رفتم ديدنش. دلم كباب شد. واجبي خورده بود. سه روز هم توي بيمارستان ماند؛ دل و روده اش له شده بود. دفعه آخر كه رفتم بچه ها را ببينم؛ خودش گفت مي خواهم خودم را بكشم. باورم نمي شد. خيال كردم باز لاف مي زند. بهش گفتم اين كار را نكن. تو كه سختي كشيدي. بچه ها را بزرگ كردي؛ زن نگرفتي. پاي بچه ها ماندي؛ اما من اشتباه كردم. شوهر كردم. حالا دخترم؛ شيراز زير دست زن باباست. خودم اينجا اسير يك پيرمرد مريضم. دلم صد راه مي‌رود. گفت ديگر طاقت ندارم. خسته شدم. اعتياد داغونش كرده بود. گفتم صبر داشته باش؛ همه چيز درست مي شود. پسرم تا دو سال ديگر ديپلم مي گيرد و دخترم هم درسش تمام مي شود و مي رود دنبال معلمي يا پرستاري؛ حقوق دار مي شود. اما جلال تحمل نكرد. خودش را كشت. نگفت بچه ها چه مي شوند. آنها هم درس را ول كردند. دخترم رفت زن يك شاگرد راننده شد توي بندرعباس. پسرم هم درسش را ول كرد رفت سربازي. بعد هم به هواي خواهرش رفت بندرعباس. همانجا كار گرفت و ماند."

پوران با دقت گوش مي كرد. انگار دفعه اول بود كه اين حرفها را مي شنيد. گفت:"باز اقلا تو بچه داري. فاميل داري.شوهر هم داشتي؛ آقا جلال، برزوخان، آن نجاره، پسرخاله ات. مي ترسم باز بخواهي بروي."
فتانه گفت:" هر چه كرد ننه بي فكرم كرد. لجبازي كرد. چند تا خواستگار خوب داشتم. يكي از يكي بهتر. پسرخاله ام بود خيلي مرا مي خواست..."

در راهرو بيمارستان غير از پيرزن كسي نبود. همان جا گوشه ديوار نشسته بود. همه به سالن نمايش رفته بودند. پيرزن تا زنها را ديد گفت:" اين ليوان آب الان سه روزه اينجا روي زمين مانده؛ يكي نيست برش دارد."

زنها خنديدند و فتانه ليوان را برداشت و به آشپزخانه برد.

حالا هر دو زن شاد و شنگول در رديف آخر نشسته بودند و كف مي زدند. صداي خنده و آواز و هلهله اوج مي گرفت و در سالن مي پيچيد. مريض هاي بد حال را آخر سر آورده بودند و در رديف هاي عقب تر نشانده بودندو پرستارها كنارشان ايستاده بودند و كف مي زدند. روي صحنه، چند جوان تازه كار، گيتار و ارگ مي‌زدند و آواز مي خواندند. مريض ها رديف به رديف نشسته بودند و گل از گلشان شكفته بود. پسر جوان، در اوج آواز خود گيتار به دست مي خواند و مريض ها با هم تكرار مي كردند:"اين جا بشكنم يار گله داره آخ جون آخ جون، اون جا بشكنم يار گله داره آخ جون آخ جون، اين يارو عجب حوصله داره آخ جون آخ جون."

در محوطه چمن، خانم گلستان پور تلفن به دست، دور خودش مي چرخيد. طناب را پيدا نكرده بود. تلفن سياه بخش را با سيم درازش آورده و به درخت گره زده بود. يك طرف سيم را هم دور گردنش بسته بود. همهمه گنگي از صداي موسيقي و آواز در حياط مي پيچيد و خانم گلستان پور همانطور كه به قصد خودكشي دور درخت مي چرخيد زير لب زمزمه مي كرد:" آخ جون، آخ جون."»

درباره‌ي نويسنده:

---------------------------

متولد: تهران - 21 بهمن 1335(10 فوريه 1957)

آثار منتشرشده:

تپه هاي سبز(مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر: مولف ، زمستان 1366
راز كوچك و داستانهاي ديگر(مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر:انتشارات معين ، پاييز 1372

يك زن ، يك عشق (مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر:انتشارات نيلوفر، زمستان 1376

جنسيت گمشده (رمان)/ تهران ، ناشر: نشر البرز ، پاييز1379

گربه هاي گچي (مجموعه داستان)/ تهران ، ناشر: نشر قصه ، زمستان 1382

از شيطان آموخت و سوزاند(رمان)/ تهران ، ناشر: مولف ، پاييز1379

جوايز ادبي:

- "نخستين جايزه ادبي قلم زرين گردون" براي كتاب "راز كوچك" به عنوان بهترين مجموعه داستان سال 1372
- "جايزه بيست سال داستان نويسي" به انتخاب وزارت فرهنگ و ارشاد(دفتر مطالعات داستاني) براي كتاب "راز كوچك" به عنوان يكي از بهترين آثار داستاني پس از انقلاب (اسفند 1377)

- كتاب "گربه هاي گچي" كانديد بهترين مجموعه داستان سال 1382در پنجمين دوره كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات

- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" برگزيده هفتمين دوره كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات به عنوان بهترين رمان سال 1384

- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" كانديد بهترين رمان سال 1384در بنياد هوشنگ گلشيري

- كتاب " از شيطان آموخت و سوزاند" كانديد بهترين رمان متفاوت(واو) در سال 1384

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

.

.

داستان كوتاه سه خواهر

دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سه‌شان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس مي‌‌پوشيدند. عروسك‌هاي‌شان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نمي‌‌زد. طوري كه گاهي سر قاطي‌شدن آنها و اين كه هر چيز مال كدام‌شان است با هم بگو مگو مي‌‌كردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك مي‌‌كردند، تصميم مي‌‌گرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچه‌ها بازي كنند و...
خانم اسفندياري كه بعد از فوت آقاي اسفندياري تمام اميدش را به آنها بسته بود، عصرها در ايوان مي‌‌نشست و به تاب بازي آنها نگاه مي‌‌كرد و دلش از شوق حضور آنها لبريز مي‌شد. در اين حالت خيال مي‌‌كرد كه آينده آنها هم درست مثل هم خواهد بود. مثل هم ازدواج خواهند كرد و تشكيل خانواده داده و بچه‌دار خواهند شد. آرزو مي‌‌كرد كه هر سه آنها خوشبخت باشند اما از آينده بيمناك بود. چرا كه‌ مي‌‌دانست تقدير بازي‌هاي عجيب و گاه سختي براي آدم‌ها تدارك مي‌بيند. اما شباهت بين دخترها فقط تا سن 12سالگي براي آنها ماند. بعد ناگهان هرسه آنها عوض شدند و عادات خاص خودشان را پيدا كردند. دختر بزرگ‌تر (مهشيد)، بسيار مستبد و خودراي بود. هميشه از دو خواهر كوچك‌ترش به زور و تحكم مي‌خواست كه مطابق ميل او رفتار كنند . مثلا مي‌گفت: الان بايد بريم پارك... خانم اسفندياري مي‌گفت : الان ظهره... پارك خلوته و خطرناكه... بذارين عصر كه هوا خنك‌تر شد و مردم هم بيرون آمدند، برين بيرون...
اما مهشيد گوش نمي‌كرد و با لجاجت خاصي كه خانم اسفندياري از آن سر درنمي‌آورد، دو خواهر كوچك ترش را با خود بيرون مي‌برد. بعد از يك ربع هرسه به خانه برمي‌گشتند. چون خواهر وسطي (مانا) زمين خورده بود و در نتيجه آنها مجبور شدند بدون بازي به خانه برگردند. خانم اسفندياري به مهشيد پرخاش مي‌كرد كه تقصير اوست، اما او با خودرايي به هيچ‌وجه زير بار نمي‌‌رفت و با اوقات تلخي به‌ هم خوردن بازي‌شان را گردن مانا مي‌انداخت كه حواسش را جمع نكرده و درنتيجه روز آنها را خراب كرده بود. مانا كه دختر نرم و مهربان و منعطفي بود اشكش را پاك مي‌كرد و مي‌گفت: تقصير خودم بود مامان... بايد حواسم را بيشتر جمع مي‌كردم.
مانا هميشه همين‌طور بود، كسي را مقصر نمي‌دانست و مسئوليت اتفاقي را كه برايش مي‌افتاد خودش به عهده مي‌گرفت و اغلب هم براي آن كه مهشيد را ناراحت نكند از خواسته‌ خودش مي‌گذشت، اما با اين‌ حال دختر دست و پا چلفتي نبود. خيلي قاطع بود و درمدرسه هم برخلاف مهشيد نمرات بالايي مي‌گرفت.
خواهر كوچك‌تر (مهسا) سكوت مي‌كرد. او كم پيش مي‌‌آمد كه اظهار نظري كند، نه جانب مانا را مي‌‌گرفت و نه جانب مهشيد را، اما خيلي وقت‌ها از دستورات مهشيد‌ سر پيچي مي‌كرد. او بيشتر به درس خواندن علاقه داشت و به مدرسه دانش‌آموزان تيز هوش هم مي‌رفت. درخلوت، مدام كتاب مي‌خواند و انگار روياهاي خاص خودش را داشت كه با هيچ كس درباره‌شان صحبت نمي‌‌كرد.
خانم اسفندياري هرسال كه مي‌گذشت تفاوت بين دخترهايش را هم بيشتر و بيشتر مي‌ديد. آنها از كودكي فاصله مي‌گرفتند و با تغييرات شخصيتي زياد ازهم نيز فاصله مي‌گرفتند. اگر كسي نمي‌دانست، نمي‌توانست باور كند كه آنها خواهر و از يك خون باشند. خانم اسفندياري اين واقعيت را مي‌پذيرفت اما دغدغه آنها لحظه‌اي هم راحتش نمي‌گذاشت. او براي بزرگ كردن آنها دست تنها و بدون اين‌كه سايه پدر بر سرشان باشد خيلي سختي كشيده بود. براي هركدام آنها وسايلي را به عنوان جهيزيه مي‌خريد و در زير زمين مي‌گذاشت تا وقت ازدواج‌شان برسد. خانم اسفندياري هم مثل خيلي از مردم، ازدواج را مهم‌ترين واقعه زندگي هر كس مي‌دانست.
دخترهايش بزرگ شدند، ديپلم گرفتند و دانشگاه قبول شدند اما هنوز بخت درخانه هيچ كدام‌شان را نزده بود.
گاهي مي‌شد كه خانم اسفندياري در مجلس ختم‌، عروسي و حتي در سوپر ماركت با خانمي برخورد مي‌كرد كه مانا را براي پسرش نشان كرده بود، اما مجبور بود به آنها جواب بدهد كه‌ هنوز مهشيد درخانه است و ازدواج نكرده و در نتيجه آنها بايد صبر كنند. يكي دو خواستگاري‌ هم كه مهشيد داشت به خاطر رفتار تند و خودخواهانه‌اش بعد از همان جلسه اول، ديگر پشت سرشان راهم نگاه نكرده بودند. خانم اسفندياري زياد با او صحبت مي‌كرد و از او مي‌خواست دست از خودرايي‌‌هايش بردارد: عزيزم در زندگي با خودخواهي نمي‌توني حرفت رو پيش ببري... چهار روز ديگه كه به سلامتي شوهر كردي، نمي‌توني اين جوري زندگي رو بگردوني !اما مهشيد گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. مي‌گفت: من همينم كه هستم... هركي هم مي‌خواد با من زندگي كنه بايد منو همين طور كه هستم بپذيره!
در خانه هم، همچنان نظراتش را به همه تحميل مي‌كرد: امشب شام بايد فسنجان بخوريم... فردا بايد بريم پيك‌نيك... بزرگ‌ترين اتاق خانه بايد مال من باشد... اما واقعيت اين بود كه مهشيد در درون، از اين كه مي‌ديد بيشتر آدم‌ها مانا را دوست دارند آزارش مي‌داد. اين مسئله كه ممكن است يك روز مانا زودتر از او ازدواج كند مثل خوره روحش را مي‌خورد، براي‌ همين، بدون اين‌كه اعتراف كند‌، دغدغه ازدواج، دغدغه روز و شبش بود. در محيط دانشگاه از خيلي از پسرها خوشش مي‌‌آمد اما آنها از دخترهاي ديگر خواستگاري كرده بودند. او از آينده‌اش بيمناك بود. از فشار اين‌كه مبادا مانا زودتر از او ازدواج كند و به خاطر خود خواهي‌هايش براي هميشه تنها بماند، تصميم گرفت اين‌بار كه خواستگاري داشت، كمي كوتاه بيايد و چهره واقعي‌اش را پنهان كند، خودش را نرم و سازگار نشان دهد و نقشي را بازي كند كه تا به حال بازي نكرده بود. بعدكه آب‌ها از آسياب مي‌افتاد، مي‌توانست خودش را هماني كه بود نشان دهد. فقط كافي بود مثل خيلي از دخترهاي ديگر كه آرزوي ازدواج داشتند، خودش را مطابق ميل همسر آينده‌‌اش نشان دهد.
اما او بدون اين كه خود بداند با اين افكار نادرست، خودش را به چاهي انداخت كه درآمدن از آن سخت و دشوار بود.
(محسن)، پسر يكي از همسايه هاي قديم آنها (خانم اسدي) بود. خانم اسفندياري يك روز تصادفي دربازار به او برخورد. ديدارشان براي هر دو پر از تداعي لحظات خوشي بود كه پيش‌تر داشتند. خانم اسدي جوياي حال دخترهاي او شد. خانم اسفندياري هم جوياي حال پسرهاي او. خانم اسدي گفت: بي‌خود نبود ما امروز توي اين شلوغي همديگه ‌رو ديديم، بي‌خود حاشيه‌ هم نرم... من مي‌خوام براي پسر بزرگم محسن زن بگيرم... يكي از دخترهاتو انتخاب كن.
روزي كه محسن همراه خانواده‌اش به خواستگاري مهشيد آمد، مهشيد بر خلاف دفعات قبل كه ايرادهاي بيهوده مي‌گرفت و رفتار توام با خودخواهي‌اش كه حتي سيني چاي را هم نمي‌‌آورد و در جواب سوال‌ها جواب‌هاي تند و دندان‌شكن مي‌داد و به خواستگارها برمي‌خورد، اين بار خيلي نرم و متين برخورد كرد. پس از يك جلسه ديدار حضوري در بيرون كه محسن و مهشيد بيشتر درباره مسائل كلي حرف زدند، مراحل بله برون، خريد، حنابندان و عقد خيلي سريع طي شد. انگار هر دو خانواده عجله داشتند اين وصلت زودتر سر بگيرد. شايد چون شناخت قبلي از هم داشتند و بنابراين تاخير بيشتر را جايز نمي‌دانستند. اما شروع زندگي جديد مهشيد به هيچ وجه خوشايند نبود. چون او خودخواهي را در وجود خودش نكشته بود، تنها آن را براي مدتي كوتاه كه تا ازدواجش سر بگيرد، پنهان كرده بود. بعد از ازدواج به خيال اين كه خرش از پل گذشته، ديگر لزومي به پنهان كاري نمي‌ديد. به هرحال كاري بود كه شده بود و محسن ديگر بايد با واقعيت كنار مي‌آمد. يعني چاره‌اي جز اين نداشت!
مهشيد خيال مي‌كرد در خانه جديد خودش هم مي‌تواند خودبيني‌هاي زمان دختري‌اش را پياده كند. براي‌ همين از همان ساعت اول شروع زندگي مشتركش امرو نهي‌هايش را شروع كرد. به خصوص اين‌كه سرخريد حلقه هم براي اين‌كه اختلافي پيش نيايد كوتاه آمده بود. غافل از اين‌كه محسن هم خودش را هماني كه بود نشان نداده بود. محسن هم موجودي به مراتب خودبين‌تر و خودخواه‌تر از مهشيد بود كه خيال مي‌‌كرد همه‌چيز بايد در جهت ارضاي خواسته‌هايش فراهم شده باشد. مي‌گفت: تا حالا تو خانواده، كسي از گل نازك‌تر به من نگفته... دوست دارم تو زندگي خودم هم همين‌طور باشه! زندگي دو نفر كه مي‌خواهند با خودخواهي و خودبيني حرف خودشان را به كرسي بنشانند قابل حدس زدن است. به خصوص اين‌كه هر دو نمي‌توانستند در آن مدت كوتاه آشنايي متوجه شوند كه چه فريبي خورده‌اند. نه، آنها همان كساني كه درجلسه معارفه خودشان را نشان داده بودند نبودند. آنها وانمود مي‌كردند اشخاص ديگري هستند و مقدمات ازدواج و شلوغ بودن سرهاي‌شان هم سرپوش روي همه‌چيز گذاشته بود بنابراين...
زندگي مهشيد از همان لحظات اوليه ازدواج با رنج و عذاب و دعوا و اختلاف همراه شد، طوري كه خودخواهي‌هايش هم اجازه نمي‌داد، درد درونش را براي مادرش بازگو كند، اما خانم اسفندياري از نگاه دخترش همه چيز را مي‌خواند. روزهاي زندگي مهشيد و محسن با جر و بحث سر چيزهاي كوچك شرو ع مي‌شد كه طرفين براي به كرسي نشاندن حرفهاي‌شان حتي با هم لجبازي مي‌كردند. مهشيد مي‌گفت: ناهار بايد برويم بيرون پيتزا بخوريم... من امروز حوصله آشپزي ندارم!
و محسن مخالفت مي‌كرد: من دوره مجردي به اندازه كافي با دوستام اين‌طرف و آن‌طرف پيتزا خوردم... زن گرفتم كه برايم آشپزي كند و غذاي خانگي بخورم. اگر قرار بود همون پيتزا رو بخورم كه دم به تله سر كار خانم نمي‌دادم!
- مگه زن آشپزه؟...
- مگه غير اين فكر كرده بودي؟
مهشيد فرياد مي‌زد: بعدشم من بودم كه دم به تله تو دادم! من بودم كه گول ظاهر تو رو خوردم!
لج مي‌كرد و به اتاق خواب مي‌رفت و در را مي‌بست. محسن با مشت به درمي‌كوبيد كه اين‌جا خانه اوست و او حق ندارد چنين رفتاري داشته باشد. مهشيد مي‌گفت اگر وضع آن‌طور كه مي‌‌خواهد نباشد، يك لحظه هم ديگر با او زندگي نخواهد كرد. محسن هم درخانه را باز مي‌كرد و مي‌گفت: بفرماييد!
آنها معني ازدواج را بدجور گم كرده بودند. گرچه گاه از خودشان مي‌پرسيدند:پس ازدواجي كه آدم‌ها را به تكامل مي‌رساند واقعا چيست و چه طور مي‌‌شود به آن رسيد؟
اما از آن طرف با رفتن مهشيد، براي مانا خواستگاران زيادي آمدند. مانا در درون خودش نياز غير قابل كنترلي به ازدواج حس مي‌‌كرد. اين نياز با گذشت سال‌ها، نه تنها در درونش كمرنگ نشده كه شدت هم گرفته بود. نه هوسي‌ آني بود و نه تحت فشار جامعه يا ديگران يا تقليد از بقيه... او مي‌خواست در تشكيل خانواده، خودش را بيازمايد. مي‌دانست كه ازدواج مسائل بي‌شماري برايش خواهد آورد كه حل كردن هركدام انرژي زيادي خواهد برد، اما او با اين آگاهي تصميم گرفته بود تشكيل خانواده دهد. او مي‌خواست تبديل به زني پخته شود و ازدواج را مهم‌ترين امر در تحقق اين مسئله مي‌ديد. در بيشتر همايش‌هاي ازدواج شركت مي‌كرد. كتاب‌هاي زيادي در اين‌باره مي‌خواند. او ازدواج را آزموني مي‌دانست كه با گذر از آن مي‌توانست خودش را مهياي هدف والايي كه براي آن به دنيا آمده بود، بكند.
مانا هميشه در جمع دوستانش مي‌گفت: فقط وقتي بايد ازدواج كرد كه بدوني داري چي كار مي‌‌كني‌؟ با چشم باز بدوني داري تو چه راهي قدم مي‌گذاري... دوستانش مي‌پرسيدند: تو خودت واقعا (مي‌دوني ازدواج يعني چي)؟
جواب مي‌داد: سعي مي‌كنم بفهمم...
بنا‌براين وقتي (مجيد) به خواستگاري‌اش آمد، مدتي از آنها وقت خواست تا كاملا موضو ع را بررسي كند. براي آشنايي بيشتر تحت نظر خانواده‌ها چند بار با هم بيرون رفتند. مجيد مي‌گفت: من به ازدواج به عنوان مرحله‌اي براي تكامل آدم‌ها نگاه مي‌كنم... مرحله سختي است اما نمي‌دانم چرا خيلي‌ها بدون توجه به اين اهميت و دشواري، خيلي راحت تصميم مي‌گيرند و بعد هم سرگردان مي‌‌شوند كه چي‌ مي‌‌‌خواستند و چي شد؟
مانا مي‌پرسيد: فكر مي‌كنيد تكامل در ازدواج را چه چيزهايي به وجود مي‌آورد... زن و مرد چه كار بايد بكنند تا در مسير درست ازدواج قرار بگيرند؟
زندگي آنها درهمان ماه اول نشان داد كه شراكت و يگانگي‌شان چه قدر روح‌شان را ارتقاء بخشيده است. آنها نيامده بودند تا فقط زير يك سقف با هم زندگي كنند. آنها آمده بودند تا همديگر را بسازند و بهترين صفات را در وجود هم شكوفا كنند. مهشيد با ديدن زندگي مانا تازه به عمق فاجعه زندگي خودش پي مي‌برد. پس ازدواج مي‌توانست اين طور باشد؟ چيزي كه در زندگي خودش اصلا نبود. اين مسئله او را به فكر فرو برد كه چه قدر ديدگاه‌هايش براي ازدواج سطحي بود. به دنبال چه چيزهايي بود و چه چيزهايي به دست آورد!
اما درباره مهسا... او شديدا به درس خواندن علاقه داشت. او تصميم داشت پزشك موفقي شود و در مناطق محروم و روستاها به مداواي مردم بپردازد. مهشيد از او مي‌پرسيد: حالا چرا آن جاها؟ اين همه مطب شيك تو تهران است، چرا...
- چون اين‌جاها تو مطب‌هاي شيك، دكتر زياده... منم به خاطر مطب شيك نمي‌خوام دكتر بشم .مردم جاهاي دور افتاده بيشتر به كمك احتياج دارن. مهسا احساس مي‌كرد كه اين كار مي‌‌تواند باعث رشد و ترقي روحي‌اش شود. همين‌طور هم شد. او با جديت و پشتكار توانست در رشته پزشكي دانشگاه تهران قبول شود. براي همين به مقوله ازدواج خيلي فكر نمي‌كرد. مهم‌تر براي او اين بود كه بتواند پيشرفت و خدمت كند. براي همين مثل مانا احساس نمي‌كرد كه ازدواج مي‌تواند برايش نقطه مهمي در زندگي محسوب شود. اگر به موردي مناسب و فردي هماهنگ با شخصيت و روح و روانش برخورد مي‌كرد، شايد دراين‌باره فكر مي‌كرد. به خصوص كه‌ مي‌ديد وجود آن فرد مي‌تواند در راستاي هدفش هم باشد. ديده بود كه خيلي از هم‌كلاسي‌هايش با ازدواج با اشخاصي كه تناسب در كار و تحصيلات با آنها نداشت از كار بزرگي كه مي‌توانست انجام دهد باز ماندند. يكي از دوستانش حتي ترك تحصيل كر‌د تا از دو قلوهايش نگهداري كند.
مهسا پيشداوري نمي‌كرد، شايد براي دوستش بهتر اين بود كه از دوقلوهايش نگهداري كند و بعد به درس و دانشگاه بپردازد، اما درباره خودش مهم اين بود كه به رويايي كه از كودكي داشت جامه عمل بپوشاند. به بيماران كمك كند و دردهاي‌شان را تسكين دهد، اما بيشتر از اين وحشت داشت كه‌ مثل مهشيد به دام يك ازدواج نامناسب بيفتد و در نتيجه از هماني هم كه بود عقب‌تر ‌بيفتد. پس از فارغ‌التحصيلي هم روانه يكي از روستاهاي دورافتاده كهكيلويه و بويراحمد شد تا به‌ مردمش خدمت كند. خانم اسفندياري پس از سال‌ها تلاش و مشقت و دغدغه‌هاي مادرانه براي بزرگ كردن دخترهايش، حال ثمره زندگي آنها را به چشم مي‌ديد. نگراني عمده‌اش اوضاع زندگي مهشيد بود كه در اين سال‌هاي اخير ديگر از كسي پنهان نبود. خانم اسفندياري تلاش مي‌كرد تا با صحبت با مهشيد، وضعيت زندگي آنها را بهبود ببخشد: مهشيدجان زندگي كه جاي خودخواهي نيست... جاي از خودگذشتگي است... تو كمي فداكاري كن... تو بگذر...
مهشيد سكوت مي‌‌كرد. مي‌ديد كه يك ازدواج نادرست براساس پندارهاي واهي چه به روزش آورده است. نه توانسته بود درسش را تمام كند، نه توانسته بود كاري پيدا كند، از بگو مگوهاي بي‌سروته ضعف اعصاب گرفته بود و در مرداب زناشويي نامناسبش با محسن دست و پايي بيهوده مي‌زد و لحظه به لحظه فروتر مي‌رفت. مي‌ديد كه اين زندگي به بن بست رسيده است.
اما از آن طرف زندگي مانا و مجيد، زندگي سعادتمندانه‌اي بود كه با دو فرزند هم كامل‌تر ‌شد. خانم اسفندياري هر وقت در كنار آن خانواده بود احساس آرامش مي‌كرد. همه‌چيز سر جاي خودش بود. اين ازدواجي بود كه هر دختري بايد براي رسيدن به آن تلاش مي‌كرد.
مهسا هم از محل كارش مدام براي خانم اسفندياري نامه مي‌‌‌نوشت. او از خلال خطوط نامه مي‌فهميد كه او احساس رضايت مي‌كند و به آن چه‌ مي‌‌خواسته رسيده است. شايد سال‌هاي بعد، ازدواج موفقي هم مي‌كرد اما مهم‌تر حس آرامش او بود كه چه بسا با ازدواجي نامناسب كاملا به‌ هم مي‌ريخت . خانم اسفندياري به ياد كودكي‌هاي سه دخترش مي‌افتاد كه چه قدر به هم شبيه بودند اما به تدريج مسير زندگي‌شان از هم جدا شد و هر يك به راهي افتادند. درست است كه براي هر سه‌شان آرزوي ازدواجي مناسب را داشت، اما فهميد كه نمي‌تواند اين آرزو را به آنها تحميل كند. مهم سعادت آنها بود نه آن چه او گمان مي‌كرد براي‌شان سعادتمندانه است. هر كدام بايد دنبال آن چيزي مي‌رفتند كه براي‌شان بهتر بود. هركاري كه براي يكي خوب بود دليل نمي‌‌شد كه براي ديگري هم خوب باشد. ازدواج براي مانا جواب داد اما براي مهشيد نتيجه بسيار بد به بار آورد و براي مهسا هم نمي‌توانست موثر باشد. نبايد آنها را به زور وادار به كاري مي‌كرد كه در جامعه به عنوان تنها راه سر و سامان دادن به آدم‌ها در نظر گرفته شده بود. خانم اسفندياري با خود فكر كرد: نسخه‌اي كه براي يكي جواب مي‌دهد، ديگري را ممكن است نابود كند.


_ با الهام از كتاب (يك، يكي) نوشته ركسانا خوشابي

 

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:59  توسط رضاكرمي  | 

Image By Foto.coo.ir
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:4  توسط رضاكرمي  | 

Image By Pics.coo.ir 
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:2  توسط رضاكرمي  | 

 
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 14:58  توسط رضاكرمي  | 

 

وبلاگهاوانسانهای بی پناه

 

 

 

این واقعیت که مرده گی آدمهایی که اکنون دربین ما نیستند،شایدبه مراتب ایده ال ترازباورهای سطحی ماندن ما بر روی این کره خاکی باشد.محیط های مجازی مثل اینترنت وکمی خصوصی تروبلاگ های مختلف الشکل درانواع متفاوت بطورحتم مجالی پس از ماندنهای بیهوده وروزمره زندگی های جالب ماست.یا بقولی زیستن یعنی مدتی دراز بیماربودن.میدانم که سرکشی به دنیای دیگران کمی برایم گران تمام میشودومورداعتراض های شدید وبلاگ نویسان محترم قرار خواهم گرفت.من حرفم اینست که ارزشمندزندگی کردن هیچ ربطی به پول داربودنهای یک زندگی موفقیت آمیزندارد. اینکه میتوانیم قالب وبلاگمان راطوری طراحی کنیم که جلوه هایی ازمتفاوت بودنمان رانمایان سازد وهمی باطل بیش نیست که حکایت ازفکری کوچک درباوری بزرگ رادرخودمی پروراند.انتخاب موسیقی های میوزیک مارکت آهنگسازانی درمایه ایران موزیک وطنی با آن موجودات بزک کرده برروی قالب های وبلاگهایمان، راهی آسان جهت شناسایی نسل سوخته کنونی ست.استفاده ازتصاویرعاشقانه قلبهای تنها،گلهای بلندر،وجدیداًاستفاده ازموزیک های رپ،حس ادامه دادن به هدفی سخت وممتنع جهت دفاع ازهویت واقعی مان راکاری عبس وبیهوده می نمایاند.بقول شاعری ؛

انسان پوک،انسان پرازاعتمادوپوک

نگاه کن که چگونه دندانهایش وقت جویدن سرودمیخواند

وچشمهایش وقت خیره شدن میدرند.

ماانگارگم شده ایم در مسیری ناهمواربایارانی نه چندان مهربان.هستندکسانی که به نفس کشیدنشان ،بعنوان مردان وزنان پابرجااظهار عقیده میکنند.چقدرسخت است که حضورمادال بربودن های واقعی باشد.وچه غم انگیزاست باورهای پنهانی نسل مادربرخوردبااصالت واقعی مان.تازه تمامی مواردیاد شده درمورد آدمهایی صدق میکند که[ گاهی  به آسمان نگاهی میکنند]

راه پرپیچ وخم مادرراه تعالی روحی،مکتب داری سکولاریسم،حفظ نظمی بنام سنت،باادب بودن،وهزاران چیزباخاصیت دیگرباپناه آوردن به کنج وبلاگهای بی نام ونشان عکسهای خنده دار،مرگ مستند انسانی تنها،اس ام اس های بی مزه همه وهمه راهی دورترازانسان متفاوت است.

درزندگی زخمهایی ست که روح انسان را ................هدایت چه گفت ؟وکجارفت؟

کسی حرفی زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه اوکه شاملوبود.یاشاید هم نه .اصلاً ماکجای این ناکجا آبادیم.............................تاریکی تاانتهامزه ی دهانم را تلخ کرده است وچیزی نمانده که تمام حس ادامه دادن به حیات حضوری ام رابرروی تمام پیرامونم بالا بیاورم.......................نیمروز2شب-6/6/۸6

 

تنهادروبلاگگگگگگگگگگگگگگگ....

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:56  توسط رضاكرمي  | 

 

کافه نادری

 

KAFE  NADERY

 

کافه نشینی

 

 

ازکی تو کافه نشسته ایم؟ازقهوه خانه هاوقوری ها

استکانهای قجری وقلیان های خواجه تاجدار؟

آیاآن جاهم حرفهای زمزمه وارسیاسی پرتاب میکردیم

ودردودسیگاریاقلیان غریبه ای منتظر غریبه دیگربود؟

آیاآن جاهم روی کاغذچیزکی می نوشتیم یاچهارزانوتکیه داده

بودیم به مخده وسایه  مان روی بته جقه هاسرمی خوردودر

نقوشی فرومیرفت؟به بیانیه سورئالیست هاواسم هایی که پایشان

امضانبودفکرنمی کردیم؟آیاآن جاکه پیکاسوپای ترمه ای راامضاکرد

جای صورت حساب یاسفره بود؟سفره پلاستیکی فرانسوی .توی سن ژرمن

ازاین کافه به آن کافه میرفتیم.ازدرچوبی کافه( دومگو)تومیرفتیم وازدالان ورودی

کافه نادری بیرون می آمدیم.دستمان چه بود؟یک دسته کاغذ؟یک استکان خالی ؟

روی آن کاغذطرح بود؟نوشته بود؟یاشعربود؟طرح بی خط ونوشته بی حرف وشعربی

واژه.توی آن خیابان تاب تاب می خوردیم ودرتمام کافه هابسته بود.یاهنوزنوری بودکه ازلای دری بازبیرون بزندوسایه مردی کلاه دارچون سایه جغد.سایه افتد روی میزی که من نشسته ام ونمی دید یاشایدهم میدیدوشایدکور بودوشایدنه.که سایه اش باسیاهی های طرح من قاطی شده وطرح های من سایه سیاه کلاه وبارانی آن مرداست.سایه ای که روی صندلی های خالی کافه می افتد.آن استکان خالی غلت می خوردروی زمین وطرح ها دراین گیجی زیر دست من روی زمین اند.کافه بازنیمه شب تاریک میشودوسایه درسیاهی طرح باتاریکی سه کنج کافه یکی میشود.

 

 

نیلوفر.ذ

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:49  توسط رضاكرمي  |